سه شنبه بیست و دوم دی 1388
جنسیت بی جنسیت
از این ترس دائم زنانه حالم بهم می خورد
می خواهم هر چه زنانه است بریزم دور و بدون جنسیت زندگی کنم
توی خیابان راه بروم و نترسم از نگاه هیز مرد سیگاری. توی پیاده رو یا اتوبوس خودم را انقدر جمع و جور نکنم که مبادا تن سرد مرد چاق و شکم گنده به تنم بخورد توی تاکسی بچسبم به در
پشت فرمون از بوق هایی که برای زن بودنم زده می شود رها شوم و یا گوشه خیابان بی خیال نگاه های راننده و ها بوق هایشان منتظر تاکسی بمانم
خرید کنم بی انکه کسی نگران سنگینی کیسه های خرید باشد. مردی جایش را توی اتوبوس تعارفم نکند.
روزی بیدار شوم بدون دلواپسی از نگاه و تفکر دیگران نفس بکشم!
دوشنبه سی ام آذر 1388
عزای عمومی
جنبش سبز ایران صاحب عزاست امروز
رهبر معنوی جنبش سبز ایت الله العضمی منتظری به ملکوت اعلی پیوست
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
بهای ازادی سنگین است
صدایت بلرزد
یا بغضد بترکد
با خودم کلنجار می روم بیایم به دیدنت یا نه؟گوشی را بر می دارم دو دلانه شماره ات را می گیرم
. اما ببعد پشیمان می شوم .تصمیم می گیرم بیایم دیدنت اما در اغوش کشیدنت برایم سخت است زیر پوستم تمام ناراحتی هایت را حس می کنم.
دلم لک زده برای خنده های قشنگت و صدای ارامش بخشت
بهای ازادی سنگین است
ارزوی من ارامش سبز رنگ خانه ی پدری تو است
این پس تنها به هدی عزیز تعلق دارد که این روزها تحمل نگاه نگران و ناراحتش را ندارم
شنبه بیست و یکم آذر 1388
غصه ها خوابیدن
من چقدر خوشحالم
پی نوشت :عاشق این اهنگ حمید طالب زاده ام به امید روز های سبز پر از ارامش و خوشحالی
جمعه یکم آبان 1388
چيستي فمنيسم
اما وقتي شروع به مطالعه كردم هر چه پيشتر مي خواندم كمتر معناي ان را درك مي كردم. اول ها ذهنم حس قابلمه اي را داشت كه همه چيز تويش ريخته اند جز انكه بايد و شعله قلمكاري ذهنم مانع از اين مي شد كه بتوانم نظرم را منسجم بيان كنم اما بعد تر به اين نتيجه رسيدم مشكل اين است كه تا به حال نظريه ها و انواع فمنيسم را خوانده ام اما تعريف روشني از ان نيافته ام
و حالا انقلاب را كه با بوي اش رشته و ساندويچ هاي كثيف وجب مي كنم كتابي را درون قفسه ي كتابفروشي مي بينم كه كشف بزرگي است براي من "چيستي فمنيسم "و حالا كه مقدمه ي كتاب را خواندم فهميدم ذهن مغشوش در مورد فمنيسم و تعريف يا به نوعي كلي تر چيستي ان فصل مشتركي دارد با خيلي هاي ديگر
كتاب را كه تمام كردم پاسخي سوال ذهنم را اينجا مي گذارم
شنبه هفتم شهریور 1388
مزه ی بی مزه قبولی من
درست مثل ادم سر به هوایی که فراموش می کند که اجاق گاز را خاموش کند یا کتری را پر اب یا چای را دم ، شده بودم
فراموش کرده بودم قبول می شوم
مزه اش هم از بین رفته بود اما حالا دوباره یادم امده شاید سال گذشته یا هر زمان دیگری اگر قبول می شدم مزه اش بهتر می ماند توی گلویم زیر زبانم.اما حالا مزه اش نیامده می رود
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
ثانیه
مرا باکی از بیداری نیست
دوشنبه یازدهم خرداد 1388
می خواهم خودم را شریک یک تغییر بدانم
من رای می دهم می خواهم نشان بدهم که از ماست که برماست

