تبليغاتX
آن زن

شنبه سیزدهم تیر 1388

قطعنامه

قطعنامه
شعر تازه يي از فاطمه راکعي
انسانم

شاعرم

و

زنم...

و

امروز

طنابي

نه

شعري

بافته ام

براي به دار زدن

نه

به خود آوردن ات

فرزندً بدً وطنم...

از انسان بودن

گريزيت نيست

با مادري که

منم...
نوشته شده توسط نسيما در 12:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم تیر 1388

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

گیرم که اب رفته به جوی اید

با خون رفته چه باید کرد

نوشته شده توسط نسيما در 14:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم تیر 1388

به فرض خیال کجتان هم به حقیقت پیوست

با فریاد های خفته در گلویمان چه می کنید

با خیابان ندا که دیگر از یاد نمی رود چه؟

نوشته شده توسط نسيما در 12:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم تیر 1388

بغضم را که فرو می دهم بالا می اید دوباره هجوم می اورد توی گلویم

چشم های نیمه باز من از صورت قرمز تو خونی تر شده

ان طور که نگاهت می نشیند درون نگاهم

تمام راه های دنیا اگر به نگاه تو ختم شود جهنم می شود زمین .جهنم می شود!

 

نوشته شده توسط نسيما در 19:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

...

اي سوگوار سبز بهار
اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوندي است
با سرزمين من ؟
آنكس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست
در رفت و آمد حمل اين همه تاراج ؟

اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود

ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام؟

كه ايستاده به درگاه ... ؟
آن شال سبز را ز شانه ي خود بردار
بر گونه هاي تو آيا شيارها
زخم سياه زمستان است ... ؟
در رزيش مداوم اين برف
هرگز نديدمت
زخم سياه گونه ي تو
از چيست ؟
آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
هميشه زمستان است

مي داني
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس ها را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه ي شب غرق مي كند
اي صميمي
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
با شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم
و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند ؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد ؟
پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زردپوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي ورود ممنوع
با خانه هاي به اجاره داده مي شود
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم ؟
پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم

در ميدان هاي سكوت
آدم هاي بي دفاعي را
دار مي زدند
و داروها و آدم هاي آويخته شان
در گاهواره ي مرگ
چون درختي را مي نمودند
كه در انبوهي از سياهي مات فرورفته
و در بهاري جاوديان زندگاني مي كنند
و سكوهاي افتخار
خالي از هر نفر
در لحظه هاي كور
نگاهي سرگردان بود
و عابري كه پيامي داشت
و به سوي ميدان سكوت مي شتافت
خود نيز
درختي خزان زده شد
و شاخه هايش را
ميوه هاي سياه غربت پوشانيد
و چندين لاشخوار
از چوبه هاي خشك دور دست
پرواز كردند
و بر كرسي رنگين نگهبانان نشستند
و اين نيز خود نمايش را پايان داد

+خسروگلسرخی

نوشته شده توسط نسيما در 16:3 |  لینک ثابت   •