شنبه سیزدهم تیر 1388
قطعنامه
| قطعنامه |
|
|
|
انسانم شاعرم و زنم... و امروز طنابي نه شعري بافته ام براي به دار زدن نه به خود آوردن ات فرزندً بدً وطنم... از انسان بودن گريزيت نيست با مادري که منم... |
چهارشنبه دهم تیر 1388
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
گیرم که اب رفته به جوی اید
با خون رفته چه باید کرد
دوشنبه هشتم تیر 1388
با فریاد های خفته در گلویمان چه می کنید
با خیابان ندا که دیگر از یاد نمی رود چه؟
سه شنبه دوم تیر 1388
چشم های نیمه باز من از صورت قرمز تو خونی تر شده
ان طور که نگاهت می نشیند درون نگاهم
تمام راه های دنیا اگر به نگاه تو ختم شود جهنم می شود زمین .جهنم می شود!
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
...
اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوندي است
با سرزمين من ؟
آنكس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست
در رفت و آمد حمل اين همه تاراج ؟
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام؟
كه ايستاده به درگاه ... ؟
آن شال سبز را ز شانه ي خود بردار
بر گونه هاي تو آيا شيارها
زخم سياه زمستان است ... ؟
در رزيش مداوم اين برف
هرگز نديدمت
زخم سياه گونه ي تو
از چيست ؟
آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
هميشه زمستان است
مي داني
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس ها را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه ي شب غرق مي كند
اي صميمي
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
با شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم
و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند ؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد ؟
پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زردپوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي ورود ممنوع
با خانه هاي به اجاره داده مي شود
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم ؟
پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
در ميدان هاي سكوت
آدم هاي بي دفاعي را
دار مي زدند
و داروها و آدم هاي آويخته شان
در گاهواره ي مرگ
چون درختي را مي نمودند
كه در انبوهي از سياهي مات فرورفته
و در بهاري جاوديان زندگاني مي كنند
و سكوهاي افتخار
خالي از هر نفر
در لحظه هاي كور
نگاهي سرگردان بود
و عابري كه پيامي داشت
و به سوي ميدان سكوت مي شتافت
خود نيز
درختي خزان زده شد
و شاخه هايش را
ميوه هاي سياه غربت پوشانيد
و چندين لاشخوار
از چوبه هاي خشك دور دست
پرواز كردند
و بر كرسي رنگين نگهبانان نشستند
و اين نيز خود نمايش را پايان داد
+خسروگلسرخی

