تبليغاتX
آن زن

سه شنبه بیست و دوم دی 1388

جنسیت بی جنسیت

بوی ترشی می زند توی دماغم.دریخچال را بهم می کوبم . میدوم توی دستشویی مشت مشت اب می زنم توی صورتم .

از این ترس دائم زنانه حالم بهم می خورد

می خواهم هر چه زنانه است بریزم دور و بدون جنسیت زندگی کنم

توی خیابان راه بروم و نترسم از نگاه هیز مرد سیگاری. توی پیاده رو یا اتوبوس خودم را انقدر جمع و جور نکنم که مبادا تن سرد مرد چاق و شکم گنده به تنم بخورد توی تاکسی بچسبم به در

پشت فرمون از بوق هایی که برای زن بودنم زده می شود رها شوم و یا گوشه خیابان بی خیال نگاه های راننده و ها بوق هایشان منتظر تاکسی بمانم

خرید کنم بی انکه کسی نگران سنگینی کیسه های خرید باشد. مردی جایش را توی اتوبوس تعارفم نکند.

روزی بیدار شوم بدون دلواپسی از نگاه و تفکر دیگران نفس بکشم!

نوشته شده توسط نسيما در 22:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام آذر 1388

عزای عمومی

عزا عزاست امروز    روز عزاست امروز

جنبش سبز ایران    صاحب عزاست امروز

رهبر معنوی جنبش سبز ایت الله العضمی منتظری به ملکوت اعلی پیوست

نوشته شده توسط نسيما در 11:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم آذر 1388

بهای ازادی سنگین است

تحملش را ندارم

صدایت بلرزد

یا بغضد بترکد

با خودم کلنجار می روم بیایم به دیدنت یا نه؟گوشی را بر می دارم دو دلانه شماره ات را می گیرم

. اما ببعد پشیمان می شوم .تصمیم می گیرم بیایم دیدنت اما در اغوش کشیدنت برایم سخت است زیر پوستم تمام ناراحتی هایت را حس می کنم.

دلم لک زده برای خنده های قشنگت و صدای ارامش بخشت

بهای ازادی سنگین است

ارزوی من ارامش سبز رنگ خانه ی پدری تو است

این پس تنها به هدی عزیز تعلق دارد که این روزها تحمل نگاه نگران و ناراحتش را ندارم

نوشته شده توسط نسيما در 15:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم آذر 1388

همه چی ارومه

غصه ها خوابیدن

من چقدر خوشحالم

پی نوشت :عاشق این اهنگ حمید طالب زاده ام به امید روز های سبز پر از ارامش و خوشحالی

نوشته شده توسط نسيما در 20:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

چيستي فمنيسم

۹ سالي مي شود كه با  كلمه فمنيسم اشنا يم ان موقع كه دغدغه هاي دخترانه ام سر لجبازي با مردان روي زمين را داشت يا بدطينتي  را ذات مردانه مي دانستم  از فمنيسم تنها تعريفي كودكانه در ذهنم بود حق زن به معناي تام و تمام ان.

اما وقتي شروع به مطالعه كردم هر چه پيشتر مي خواندم كمتر معناي ان را درك مي كردم. اول ها ذهنم حس قابلمه اي را داشت كه همه چيز تويش ريخته اند جز انكه بايد و شعله قلمكاري ذهنم مانع از اين مي شد كه بتوانم نظرم را منسجم بيان كنم اما بعد تر به اين نتيجه رسيدم مشكل اين است كه تا به حال نظريه ها و انواع فمنيسم را خوانده ام اما تعريف روشني از ان نيافته ام

و حالا انقلاب را كه با بوي اش رشته و ساندويچ هاي كثيف وجب مي كنم كتابي را درون قفسه ي كتابفروشي مي بينم كه كشف بزرگي است براي من "چيستي فمنيسم "و حالا كه مقدمه ي كتاب را خواندم فهميدم ذهن مغشوش در مورد فمنيسم و تعريف يا به نوعي كلي تر چيستي ان فصل مشتركي دارد با خيلي هاي ديگر

كتاب را كه تمام كردم پاسخي سوال ذهنم را اينجا مي گذارم

نوشته شده توسط نسيما در 0:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم شهریور 1388

مزه ی بی مزه قبولی من

قطره های اب که سر می خورد روی سفیدی نمناک تنم حالم جا می اید می خواهم همان جا زیر همان قطره ها سرم را توی دستانم بگیرم و بمانم بی خیال دنیا فقط خودم باشم. اما نمی شود می دانم

درست مثل ادم سر به هوایی که فراموش می کند که اجاق گاز را خاموش کند یا کتری را پر اب یا چای را دم ، شده بودم

فراموش کرده بودم قبول می شوم

مزه اش هم از بین رفته بود اما حالا دوباره یادم امده شاید سال گذشته یا هر زمان دیگری اگر قبول می شدم مزه اش بهتر می ماند توی گلویم زیر زبانم.اما حالا مزه اش نیامده می رود

نوشته شده توسط نسيما در 23:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

ثانیه

ثانیه هایی که خوابشان می اید بخوابند

مرا باکی از بیداری نیست

نوشته شده توسط نسيما در 11:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388

من رای می دهم

می خواهم خودم را شریک یک تغییر بدانم

من رای می دهم می خواهم نشان بدهم که از ماست که برماست

نوشته شده توسط نسيما در 11:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم خرداد 1388

روزهای خوبی است بی گمان بی ثباتی را می توان در روح افسرده ای دید که با خبر بدست اوردن رتبه ی خوبی در کنکور این طور به هیجان می اید ان قدر که دوباره همه چیز رنگی می شود و حتی این گرمترین روزهای بهار نیز ازارش نمی دهد پر از انرژیم این روزها و خدا را شکر
نوشته شده توسط نسيما در 17:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم خرداد 1388

بازی

اینکه خودت را بزنی به کوچه ی علی چپ و یک روز از خواب که بیدار شدی بگویی" می خواهم خودم باشم " را هیچ جامعه ی سالمی برنمی تابد چه برسد به جامعه ی ما!حالا هر چقدر که بخواهی هم نمی توانی بی خیال شوی !دور برت ندارد هیچ جای دنیا نمی توانی همانی باشی که می خواهی یا همانی باشی که دیگران نخواهند یا همانی باشی که نخواهی دیگر بخواهندت پس چای را که دم کردی تخم مرغ عسلی را که عاشق خوردنش درون همان پوسته ی نیم باز هستی و نان بربری ای که به لطف مکروویو طعم نان تازه را گرفته اما بوی ان را نمی دهد قورت می دهی تا دوباره بازیت را شروع کنی!

نوشته شده توسط نسيما در 10:12 |  لینک ثابت   •