یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
تصاویر پراکنده یک پنجشنبه ظهر
تصورم از طرز لباس پوشیدنش این بود که قرار است تذکری بدهد و برود اما نه صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت : کجا داری می ری؟
پرسیدم : شما؟
گفت : می خوام باهات بیام.
تمام تنم لرزید به آرامی دستم را به جیب پشتی کیفم رساندم و چاقوی تاشوی کوچکی که هدیه ایمان بود را درآوردم و در مشتم نگه داشتم .
گفت : چاقو در میاری ؟ بزنی می زنم.
و بعد راه افتاد پشت سرم.
وسط میدان بود ،هوا داغ داغ بود ظهر بود
خسته بودم ، مجبورشده بودم که تا آن موقع اضافه کاری بمانم.
خوابم می آمد
انگار قرار بود بمیرم که تمام خاطراتم بخصوص آن ها که مربوط به ایمان بود را مرور کردم و عروسیمان.
نوک انگشتانش را که به طرف بازویم می آمد را دیدم ، بازویم را عقب کشیدم و داد زدم :برو گمشو.
موبایلم را درآوردم و به ۱۱۰ تلفن زدم.
نیشخند زد : تا برسند خیلی دیر شده.
وسط میدان شیخ بهایی بود .
کنار همان پاساژ بزرگ ایستادم .از سر کوچه الزهرا دائماً می آمد و می رفت.
بغض کرده بودم قلبم می زد به ایمان تلفن کردم برعکس خانوم کارمند ۱۱۰ که دائما مرا به آرامش و ایستادن در وسط خیابان تشویق می کرد.
پلیس آمد؟
و ایستاده بودم کنار خیابان ، در تیررس دید راننده ماشین ها و از دست بوق هایشان هم امانم بریده شده بود.
پسرک کوتاهتر از من بود با کمی ته ریش حدودا ۲۳ ساله
ترسیده بودم چشم های عجیبی داشت که مرا می ترساند. ای کاش ازش عکس می گرفتم
درجه دار بود پشت موتور نشسته بود از کنارم رد شد داد زدم : جناب سروان.
مرا ندید رفت.
ایمان رسید .
ترسیده بود ۶ دقیقه ای رسیده بود ، از سید خندان با موتورش پرواز کرده بود.
تمام آن اطراف را گشتیم ، نبود .
مشخصاتش این بود: پیراهن یقه شیخی روی شلوار ، یک کیف دستی و شلوار مشکی با چشم های بسیار عجیب.
این تمام تصاویر پنج شنبه ظهر بود
واقعی است نترسید .
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
نسخه تبدیل شدن نسیما به طوفان
تعجب نکنید این متن قرار نیست دوباره به بازسازی یک حدثه ناگوار بپردازد ، روح مقدس سوزی در من هلول کرده آن قدر که شب و روزم را خاطرات " استخوان های دوستداشتنی " پر کرده است.
این کتاب را بعد از "و دیگران " دستم گرفتم . تجویز دوستی این بود دور شدن از هر خبر یا حادثه یا حالتی که مرا دچار افسردگی می کند و تبدیل شدن از یک نسیمای حالا و اکنون به نسیمای صوفان و گردباد دو سال پیش.
"بس است " قرار نیست روحم را اینجا عریان کنم ، قرار است از کتابی بنویسم که شخصیت اول یا همان راوی داستان روح دختری ۱۴ ساله است که پس از مورد تجاوز قرار گرفتن و تکه تکه شدن ، روایت زندگی دیگران ، یعنی مادر ، پدر ، برادر و خواهرش را از زبان او که گاه در بهشت است و گاه در دنیا کنار این آدم ها می خوانیم.
شاید ۱۴ سالگی من با آن همه آشوب و گردباد به زندگی سوزی شبیه باشد. و شاید من هم اگر جای او بودم پایم را درون آن گودال یا خانه عروسک می گذاشتم.
انگار نمی شود دوست عزیز خبر های بد را جدی نگرفت .
پیوست ۱ :تشکیل دادگاه وصدور حکم همزمان برای فعالان کمپین یک میلیون امضا
پیوست ۲: وقت سیب برای یعقوب یادعلی
جمعه نوزدهم مرداد 1386
تنها بهانه ای بود برای توقیف یک روزنامه
آن هایی که کامنت ها اخلاق گرایی گذاشتید که بله حوزه شخصی آدم ها به همه انسان ها ربط دارد لینک زیر را بخوانید
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
تنها به جرم زن بودن
روزهای خوبی نیست
حالا هی سرم داد بزن و بگو خوب است
روزنامه ها توقیف می شوند
مردانی سنگسار
زنانی شلاق می خورند و زندان می روند
وقتی از مردان می پرسی به چه جرمی: هزار جرم کرده و نکرده در آستین پرونده هایشان دارند:
جدایی طلب، اوباش ، مخالف ، روزنامه نویس
و زنان تنها پاسخشان این است : به جرم زن بودن
همین چند روز پیش بود که در جمع دوستانه ای بحث خشونت جنسی را بررسی می کردیم و طبق آمار جهانی که همه ما ، در جستجو های اینترنتی خود به آن پی برده بودیم ؛ این بود که از هر سه زن یک نفر حتی برای یکبار خشونت جنسی را تجربه کرده است ، حالا چه از طرف همسر یا شریک جنسی اش ، چه از طرف فرد دیگری مثل اعضای خانواده و یا افراد ناشناس.
و اغلب این زن است که در همه جای جهان ( می گویم همه جای جهان نه ایران !!!) سکوت اختیار می کند ، چون اثبات اجباری بودن رابطه جنسی همراه است با : جواب پس دادن به بازرس و مورد معاینات پزشکی قانونی قرار گرفتن و بررسی پرونده روابط جنسی زن در گذشته !
اما اینجا ایران است تو هنرمند باشی یا شاعر یا مجسمه ساز یا خواننده ، فرقی نمی کند ؛ فقط زن باش تا کل پرونده روابط شخصی ات را بیرون بریزند و متهمت کنند به زنی چنان بودن.
تنها به جرم زن بودن.
نه کار خاله زنک ها هم نیست اشتباه نکن این مسئله هیچ ربطی به خاله زنک بودن آن آدم ها ندارد ، تمامش مربوط به توست
تو زنی
حالا ما تنها در همین یک نکته با کل جوامع پیشرفته برابریم ؛این طور نیست؟
جمعه دوازدهم مرداد 1386
یک زن
یک زن را باید حتما دستت بگیری تا دوباره یاد تمام آن روز های نو جوانی ات بیفتی و آن کشمکش ها ؛نگرانی های مادر و حمایت های پدر.
باید حتما دستت بگیری تا متفاوت بودن را از چشم دیگران به دیده تحقیر حس کنی ، و یادت بیاید آن روزهای کذایی دانشگاه .
قرا نبود آن قدر شخصی بنویسم ، اما یک زن کتاب متفاوتی است ؛ کامی کلودل مجسمه ساز ، در اواخر قرن نوزده میلادی در بین خیل عظیم مجسمه سازان مرد ظهور می کند و بعد در اواخر سی سالگی خیل بدخواهان و حسد ورزان او را با پای خود؟ نه با زور به گوشه تیمارستان می فرستند.
کامی کلودل خواهر پل کلودل شاعر معروف فرانسوی.
خواهر شاعر ؟نه یک مجسمه ساز معروف؟ نه زنی که وقتی با پای معیوبش وارد کارگاه مجسمه سازی می شود دختران مدل او را به سخره می گیرند .
نتوانســـتم کتاب را روی زمین بگذارم باید حتما می خواندمش تا آرام می گرفتم.
گویی روح سرکش کامی مرا راحت نگذاست .
و بعد وقتی تمام شد انگار دوره ای از عمرت را دوباره زیسته ای و همذات پنداری تا آنجا که...
نه من لنگ نیستم ، تنها تجربه حضور متفاوت در فضایی متفاوت باعث شد ؛ بعد از پایان کتاب هم هنوز با آن زندگی کنم .
پیوست: همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند
یکشنبه هفتم مرداد 1386
مدیریت خیانت
مديريت خيانت
سه شنبه 29 خرداد روزنامه هم ميهن در گزارشي از قتل يك آشپز بدست همسر و ابراهيم پسر مورد علاقه همسرش خبر داد. زن مدعي بود شب حادثه ابراهيم در منزل آنها پنهان شده و پس از آنكه روح الله از سركار به خانه برگشته و براي استراحت به اتاق رفته بود او و ابراهيم در آشپزخانه مشغول كشيدن قليان بودند كه همسرش بيدار شده و ابراهيم و زن با ديدن وي او را با چاقو به قتل رساندند . خواندن اين گزارش و گاف بزرگ زن - كشيدن قليان با ابراهيم در آشپزخانه آن هم با وجود حضور مرد در خانه ، وسوسه ام كرد كه به آرشيو صفحات حوادث روزنامه ها رجوع كرده و تعداد « زن – خائن - قاتل » را بررسي كنم.
ادامه مطلب
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
صیغه قاتق نان یا قاتل جان
ديگر عادت كرده ايم به شنيدن طرح هاي يك شبه براي حل مسائل اجتماعي كشور و بعد بلند شدن صداي كف زدن هاي موافقان و كوبيدن طبل هاي مخالفان ، يكي از همين راه حل ها براي جلوگيري از مسائل و مشــكلات جوانان مطرح شدن ازدواج موقت از سـوي وزير كشور بود . وي در حاشيه همايش « حجاب ، مسئوليت ها ، و اختيارات دولت » خواســتار ترويج ازدواج موقت در ميان جوانان كشور شد.
ادامه مطلب
دوشنبه یکم مرداد 1386
مقاله لعنتی : به نام امیر به کام کمپین
درج لینک این مقاله در این وبلاگ تنها به منظور هر چه بیشتر مورد خوانش قرار گرفتن نقدی بر جنبش زنان و بالطبع پاسخی در خور به آنان بوده و به هیچ وجه بیانگر نظر شخصی دارنده این وبلاگ نمی باشد.

