پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
گناه
تمامی جهان این است
که حوا به آدم سیب می دهد
همین نزدیکی
هنوز تمامی گناه این است
که در آغوش گرم تو آرام بگیرم
و بگویم چه خسته ام
از شنیدن جنگل که تبر
تبر
می میرد.
شعر گناه از کتاب ژابرهنه تا صبح گراناز موسوی
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
او یک زن ساده لوح عادی بود
روزهای سختی است .
همیشه این شهریور لعنتی که به نیمه می رسد ، من هم درست مثل شاگرد مدرسه ای که تابستانش تمام شده دلم می گیرد .
آشوب می شود دلم .
هستم اگر به روز نمی کنم این خانه را ، حال خوشی ندارم .
و تا تمام شدن مهر که من هم به فصل پاییز عادت کنم ، همین است حالم .
یاد روز های مدرسه است حتماً که پیاده رو محله مان را پر می کند هنوز از برگ های زرد پاییزی و خش خش آنها زیر قدم های دختر لجوج سر به هوا و حرف گوش نکنی که قدم زنان بعد از تعطیل شدن دبیرستان در شیفت بعد از ظهر ، بی توجه به تاریکی هوا و هزار خطر دیگر ، راه می رود و شعر فروغ را زمزمه می کند :
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
" او یک زن ساده لوح عادی بود "
جمعه نهم شهریور 1386
بیا تمامش کنیم
شکل تو نمی شوم
منم که سرخابم را بزک می کنم
از صفحه سیاسی روزنامه ها بیزارم
رادیو را
حتی برای میزان ساعاتم روشنم نمی کنم
به من چه که ساعت چند
سبیلوهای خوش قیافه دنیا
چه خط و نشانی کشیده اند برای هم!
گربه ام خواهر باهوشی است
هی چنگ می زند به صورتت که:"بیا تمامش کنیم "
هر کدام از مردهای روزنامه برنده شوند
زیبایی من کم نمی شود
من از قبیله بی سبیل های نافرمانم
هر چند
عاشق گربه گیسوی تو ...
حیف که گفتم :بیا تمامش کنیم.
* شعر "بیا تمامش کنیم "از کتاب "بیا تمامش کنیم "شیوا ارسطویی

