تبليغاتX
آن زن
زنانه
می گذرد خم به ابرو نمی آورم تا هر چه که می خواهد اتفاق بیفتد خسته شده ام از این بلاتکلیفی . دورو برم اتفاق های جالبی نمی افتد . مادرم دارد می آید تن گرمش دوباره هوس کودک شدن را در تنم زنده می کند. و از همین پس فردا ست که دوباره بیمارستان و آن شیشه ها بخار آلود و ید درمانی شروع می شود.

و ترس . و اشک و ..............

و پدر همسرم که بیمارستان خوابیده

متنفرم از بیمارستان و حالا اویی که همیشه آرامش دهنده من بود خود درگیر ناراحتی های پدرش شده .

ما هردو افسرده و خسته . حتی اگر بخندی و با آغوش باز و مهربانت نوازشم کنی . نگرانی در چشم هایت پنهان نمی ماند .

این نیز بگذرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:25  توسط نسيما  | 

 

تغییر برای برابری : روناک صفازاده از اعضای فعال کمپین در سنندج در خانه اش بازداشت شد.

به گزارش خبرگزاری حقوق بشر کردستان، صبح روز سه شنبه 17 مهر 1386 نيروهاي امنيتي ساعت 7 صبح با مراجعه به منزل او، پس از تفتيش منزل، وی را به بازداشتگاه اداره اطلاعات سنندج منتقل كردند و برگه هاي بيانيه و دفترچه هاي كمپين و كيس كامپيوتر وي را نيز با خود بردند، گفته می شود که نیروهای امنیتی برخوردي خشن و غیر قانونی هم با خانواده او داشته اند.

روناك صفازاده گرافیست و فعال در حوزه زنان و عضو انجمن زنان آذرمهر كردستان نیز هست. روز پیش از دستگیری، گویا در جشن شادی برای بچه ها که به مناسبت روز کودک برگزار شده بود به جمع آوری امضا برای کمپین یک میلیون امضا پرداخته بود که طبیعتا جمع آوری امضا اقدامی علنی وکاملا قانونی است. اما درست صبح فردای آن روز سه اتومبیل به همراه 9 مامور به در خانه روناک می آیند واو را بازداشت می کنند. خانواده وی هنوز از وضعیت او اطلاعی ندارند.

 

اخبار مرتبط : کانون زنان ایرانی : روناك صفارزاده از فعالان كمپين در كردستان دستگير شد

پی نوشت : يادادشت ابطحي درباره مشکلات فعالان مسائل زنان و کمپین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:22  توسط نسيما  | 

استمداد هفته‌نامه اشراق براي بازخواني سريع يك پرونده

 

فاخته صمدي ، دختري كه مدعي است در دفاع از خود و در شرايطي نامتعادل و در حالي كه در خانه آن مرد زنداني شده بوده او را به قتل رسانده در آستانه اعدام قرار گرفت.

تا پيش از اين وكيل مدافع او تلاش مي‌كرد تا بدون جنجال‌سازي و به دور از هياهو از خانواده مقتول رضايت بگيرد ولي 26 شهريورماه امسال خانواده مقتول با دريافت حكم استيذان از قوه قضاييه اجراي اعدام را به اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران سپرده‌اند.

فاخته صمدي يكي از معدود متهماني است كه گرچه مرتكب قتل شده است اما بررسي شرايط و اوضاع و احوال او حكايت از آن دارد كه اين دختر نمي‌توانست در آن شرايط غير از اين عمل مرتكب شود.

اين دختر خود دانشجوي رشته حقوق بوده كه به دليل ازدواج نامناسب در شرايطي قرار مي‌گيرد كه مجبور به رها كردن درسش مي‌شود. شرايط نامتعادل ازدواج اول او را در موقعيتي خطرناك قرار مي‌دهد تا آنجا كه براي يك بار نيز سقط جنين مي‌كند. با وجود اين و در حالي كه از سوي شوهر اولش تحت فشار بوده از سوي خانواده‌اش نيز طرد شد. بالاخره او از همسر اول جدا شد واز شمال كشور به تهران آمد و در يك دندانپزشكي به عنوان منشي مشغول به كار شد تا زندگي جديدي را آغاز كندو اين در حالي بود كه به سبب همين وضعيت نامتعادل پزشك قرص‌هاي مخصوصي را براي او تجويز كرده بود كه عدم مصرف آنها او را در موقعيتي ناخوشايند از نظر رفتاري قرار مي‌داد.

در اين مطب دندان‌پزشكي مردي 80 ساله براي معالجه رفت و آمد داشت كه بعد از مدتي به فاخته پيشنهاد داد كه پرستار خصوصي او شود و در خانه او مستقر و انجام امور او را به عهده گيرد.

اين مرد پس از آنكه مدتي فاخته را در خانه به عنوان پرستار به خدمت گرفت به او پيشنهاد ازدواج داد. فاخته در همان زمان با جواني هم سن و سال خود نامزد كرده بود و خود مي‌گويد :« من فقط مثل يك پدر به او ( مقتول ) تكيه كرده بودم اما او به من جور ديگري نگاه مي‌كرد».

با مخالفت فاخته در مقابل پيشنهاد مقتول مرد 80 ساله قرص‌هاي فاخته را از او گرفت ، در خانه را روي فاخته قفل كرد و تلفن را نيز قطع كرد تا با محبوس شدن اين دختر شرايط گرفتن بله مهيا شود.

با اين اتفاق تنها وضع روحي فاخته نامتعادل‌تر شد و در نهايت فاخته براي آنكه از دست مرد 80 ساله بگريزد با زدن ضربه‌اي به وسيله ميله‌اي آهني به سر او را مجروح كرد كه همين ضربه منجر به مرگش شد.

دكترعلي نجفي‌توانا ، وكيل مدافع فاخته با استناد به نظريه پزشكي قانوني مبني بر وضعيت نامتعادل روحي فاخته خواستار توجه به وضعيت منجر به بروز حادثه شد ولي دستگاه قضايي در صدور حكم به اين نكات توجهي نكرده است.

مهوش شيخ‌الاسلامي ، مستند ساز ، در دو فيلم ماده 61 و قاتل مقتول ، به ماجراي اين دختر پرداخته است و حرف‌هاي او را در مورد آن حادثه نقل كرده است .

پی نوشت : این مطلب برگرفته از هفته نامه اشراق برای اطلاع رسانی در این پست قرار گرفته و آدرس  هفته نامه این است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:51  توسط نسيما  | 

می خواستم بنویسم باید زن بود تا چند روز که سر کار نمی روی و خانه هستی یادت بیاید که ملافه ها صدایت می کنند برای شسته شدن و لباس های مردت توی سبد رخت چرک ها منتظر تمیز شدن و اتو خوردن هستند و چند وقت است ک هوس لوبیا پلو نسوخته و شفته نشده را داری و حتی چند ماه است که صورتت رنگ بند و آرایشگاه را بخود ندیده

اما حالا که نوشتم می بینم این چند روز چقدر زود گذشت بی آنکه تو حتی وقتی برای نشستن پشت کامپیوترت را پیدا کنی و بعد اینکه خانه چقدر اعتیاد اور است انگار وقتی یک روز صبح که قرار است خانه باشی از خواب بیدار می شوی تمام وسایل خانه کثیف است و خاک خورده و چرک مرده و تازه یادت می افتد که هر روز موقع برگشتن از سر کار تنها وقت می کردی غذای نیم بندی را به عنوان شام بگذاری جلوی آقای همسر و آن طفلکی هم بخورد و به به سر بدهد.غافل از اینکه وقتی بعد از مدتها هوس مهمان بازی به سرت می زند و برای اولین بار هم زمان هم سوپ و هم لوبیا پلو و هم دسرت عالی می شود آقای همسر بعد از رفتن مهمان ها و بعد از شستن ظرف ها عاشقانه می گوید : همه چیز عالی بود از تو بعید است .

البته فجایع در خانه ما از این حرف ها گذشته است و بواقع اگر آقای همسر این قدر مهربان نبود و در کار خانه به بنده کمک نمی کرد من تا به حال از غصه کار خانه و بیرون حتما دق کرده بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:18  توسط نسيما  | 

روبرویم نشسته بود. قیافه ی ساده ای داشت ، صورتش بدون آرایش و سرتا پا مشکی پوشیده بود . بارها در این مسـیر دیده بودمش. همیشـــه در حال مطالعه رمان هایی بود که یا من قبلا ً خوانده بودم یا باید می خواندمشان : پاک کن ها ، در هزار تو ، جاودانگی ، پوست انداختن و ... . با توجه به سلیقه یکسانم با او اصلاً در مخیله ام نمی گنجید که فرم را امضا نکند . از طرف دیگر این اولین باری بود که حضور من و او با هم درون اتوبوس با همراه داشتن فرم امضا توام شده بود. سرش را روی مجله ای خم کرده بود ، مجله ای که ماهیانه در حوزه زنان منتشر می شود . هر از چند گاهی سرم را بلند می کردم و به چشم هایش که تند تند مقاله ای را که من چند روز پیش خوانده بودم رج می زد ، نگاه می کردم .

فرم بیانیه را از کیفم درآوردم . روبروی کنار دستی ام درون اتوبوس نشسته بود . فاصله بین صندلی ها مرا دچار تردید کرده بود که چگونه باید باب صحبت را باز کنم . مجله بهانه خوبی بود و مقاله می توانست شروع خوبی برای یک مکالمه دو نفره باشد . اما فاصله مانع از آن می شد که شروع به صحبت کنم و بعد بحث را به کمپین یک میلیون امضاء بکشانم . از طرف دیگر مجله اخبار مربوط به دستگیری ها و احکام فعالان کمپین را نیز انعکاس داده بود ، و این مسئله از آن جهت که ممکن بود او آن مطالب را خوانده باشد و نسبت به امضا کردن فرم واکنش نشان دهد ، مرا می ترساند. در هر ایستگاهی که اتوبوس توقف می کرد ، نگران به او نگاه می کردم که مبادا پیاده شود و من فرصت را از دست بدهم . بیانیه تا شده درون دست های عرق کرده ام بود .

زن روبرویی چشم دوخته بود به چشم های من ، گاهی هم روی مجله دختر سرک می کشید و بعد دوباره نگاهش سر می خورد روی صورت من ، که با نگرانی دختر را می پاییدم. نگاه های او مرا به شدت معذب کرده بود. زن چادری بود و من از اینکه با شروع صحبت ، بخاطر فاصله ای که با دختر داشتم ناگهان بحث به جمع سرایت کند ، ( که من با توجه حوادث اخیر ترجیح می دادم این اتفاق نیافتد ) می ترسیدم.

بنابراین علاوه بر اینکه نگران پیاده شدن دختر و از دست دادن موقعیت بودم ، با خودم فکر می کردم که پیاده شدن زن در این شرایط تا چه اندازه برایم مفید خواهد بود ، من بلافاصله جای زن می نشستم و با دختر صحبت می کردم. ایستگاه فرهنگ اتوبوس نگه داشت . ابتدا زن از جایش بلند شد و پشت سر او دختر ، که زن را صدا زد : "مامان صبر کن من بلیط ها را بدم."

مادر و دختر را از پشت شیشه اتوبوس دیدم . از اینکه به همین راحتی و بخاطر یک سوءظن ساده فرم را بدست دختر نداده بودم ، بسیار ناراحت و متاسف شدم . فرصتی که به راحتی از دست دادم.

لینک مطلب در سایت تغییر برای برابری

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:12  توسط نسيما  |