سه شنبه بیستم آذر 1386
زنی شکل من
بی شکل بوده ام که هر که دیدم گفت :
" ببخشید ، قبلاً شما را جایی ندیده ام ؟"
و هر بار زنی شکل من می شد
تا چشم راستم بی جفت شد و دیدم اصلا تو را ندیده ام
نه به هر که نگاه کنی ...
گل سرخ را یک بار دیده بودی
یادت هست ؟*
برای تو نوشتم که بدانی من شبیه هیچ کدام از معلم های دوران دبستانت نیستم یا شبیه فرشته رویای کودکی ات
من همینم تنها نسیم نه پسوندی دارم و نه پیشوند. نفس هایم همیشه تند بوده و شور هر کاری مرا شتابزده نشان داده است !
حالا اگر بخواهی هستم !
* شعر از کتاب بیا تمامش کنیم " شیوا ارسطویی
یکشنبه یازدهم آذر 1386
اتاقی از آن خود
حالا که
بعد از دقیقاً 2 ماه پا روی پا انداختن و خانه نشین بودن ، پرداختن به آشپزی و رفت
و روب خانه ، درست مثل زنی که سالها در میان در و دیوار خانه گیر افتاده است و
سرگرمی جز پرداختن به امور خانه ندارد ، با این تفاوت که تو روز ها نیم نگاهی به
کتاب های ارشد می انداختی و شب ها با آقای همسر گل می گفتی و گل می شنفتی و نیم
روزهایت را پای اینترنت ، برایت سخت خواهد بود بازگشتن پشت میز کار، در عین حال درس
خواندن و پرداختن به امور خانه .
و البته
در این وضعیت دم دستی ترین زمانی که قربانی کمبود وقت می شود زمان اینترنت است .
از درس خواندن و کار منزل و شکم آقای همسر که نمی توان چشم پوشی کرد ، پس باید
نگاهت را از میز کامپیوتر بدزدی و در حالیکه دستمال نمدار را برای دور کردن گرد و
غبار ، رویش می کشی ، به آرامی از کنارش بگذری و مثل یک خانم بر گردی پشت میز
ناهار خوری بنشینی و جزوه هایت را مرور کنی . در حالیکه آقای همسر پشت میز
کامپیوتر نشسته و از وبلاگ های مختلف بازدید می کند و کامنت های خشن می گذارد ،
حسرت می خوری که حتی برای خودت میز نداری چه برسد به اتاقی که از آن تو باشد و
قلمرو تو ، و یاد روزهایی که خانه نشین بودی و دستکم صبح ها حس مالکیتی نسبت به
اتاق و میز کامپیوتر داشتی اما حالا ...
نمی
توانی که چشمت را روی درآمد و کارکردنت ببندی ، حتی اگر همسر عزیز به دست و دل
بازی شهره شهر باشد.
بگذریم ،
باران می بارد و تمام سهم من از این اتاق و این میز در غیبت او تنها همین چند
دقیقه است بر می گردم.
