دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
فضولی
گاهی اوقات سرک کشیدن به قسمت های خصوصی زندگی آدم ها ، حتی اگر ناخواسته و یا حتی از روی خیر خواهی باشد برای خود آدم خیرخواه یا فضول دردسر آفرین است . ناخواسته چیزی را می خوانی که فردی درباره ی احساسش در مورد تو نوشته و تو علاوه بر اینکه عذاب می کشی تمام علاقه ای که نسبت به آن فرد داشتی از بین می رود یا دچار تزلزل می شود شاید هم مثل من مدتها با خودت کلنجار رفته باشی تا ذهنت را نسبت به سوء ظنی که نسبت به وی داشته ای پاک کنی و حالا ... .
حکایت من است . بماند که نمی توانم برای هیچکس چند و چونش را بگویم اما خواندم که درباره حقیقتی محض متهم به دروغگویی شده بودم.
فیلم ها راحتمان نمی گذارند. " پیرمرد ها سرزمینی ندارند " و " شهر مرزی " و البته " علی سنتوری " ( که باید بگویم پول بلیط را هم واریز کردیم ) را دیدیم . بعد از پروژه درس خواندن من حالا تنها فیلم می بینیم ، کتاب می خوانیم و مهمانی می رویم.
داستان قیجقاج به جشنواره خرم آباد راه پیدا کرد اما متاسفانه برنده نشد.
شنبه یازدهم اسفند 1386
بعد از کنکور
نسیم را دیده بودم هم اسم من بود و همسنم. اولین حضور من و او با هم در جلسه سایت.موهای کوتاه و زیتونی اش و نرمند بودنش اولین خصوصیاتی بود که توجه همه بچه ها را جلب کرد و حالا که خبر آزادی اش را می شنوم بی آنکه خبری از دستگیری اش شنیده باشم . یا خبر جایزه گرفتن پروین و خبر نشست زنان و البته آزادی رها...
خانه تکانی تمام شد. از کارم آمده ام بیروم و در عرض ۲ روز دو جلد هری پاتر و کتاب راز داوینچی را خواندم.

