نمی توانم آن قدر مطمئن بگویم در چشم های تیره و کمابیش غمگین اش سایه هایی از تردید و درخواست کمک دیده می شد و در حالیکه با دست راست چشم راستش را می خاراند با دست دیگر کاغذی را که در میان انگشتانش می فشرد به طرف دهان برد و با نوک زبانش گوشه ای از کاغذ را خیس کرد .با نگاهش در حال بررسی مسافران زن اتوبوس بود ، طوریکه گویا به دنبال چهره مطمئنی برای افشای راز مهمی به او بود. و من با آن مانتوی چهارخانه قهوه ای و روسری راه راه سفید و سیاه و صورتی بدون آرایش حتما شخص مطمئنی به نظر او رسیدم که بدون معطلی بچه را که تا به حال بزور روی پاهایش نشانده بود روی زمین گذاشت .نیم رخش را به طرف من برگرداند و با صدایی مودبانه و لهجه ای ناشناس پرسید : ببخشید شما سواد دارید ؟ امکان داره این کاغذ را برای من بخوانید؟
حس کنجکاوی زنانه ام که تا آن لحظه به قدری تحریک شده بود که به من اجازه پاسخ دادن به سوال او را نمی داد و من با حالتی که هیچ کلمه ی مناسبی جز " قاپیدن " برای آن نمی توانم به کار ببرم کاغذ را از دست او گرفتم کاغذی که هنوز گوشه آن از آب دهان زن خیس بود.
علامت دادگستری بالای صفحه بدجوری توی ذوقم زد و بعد دست خط کج و معوج مردی حتما که نام زن را نوشته بود . زن بچه را که به مظر من پسر بچه می امد آیدا صدا کرد و از او خواست که بین صندلی ها رفت و آمد نکند در کمال تعجب من زن آیدا را با جملاتی مثل : بابایی نکن دیگه ، مامان قربونت بره بیا بشین و ... مخاطب قرار می داد. و بالاخره با جادوی همین جملات او را بغل کرد. زن مدتها پیش متارکه کرده بود از همسری معتاد و فقیر و حالا حضانت تنها فرزندش آیدا به او تعلق گرفته بود . آیدا که به زحمت 5 ساله می نمود و علی رغم ظاهری پسرانه و شیطان جز آوایی ناشناس از او صدایی نشنیده بودم کرولال بود. نامه زن را به بهزیستی معرفی می کرد تا هم سر پناهی برای او در نظر گرفته شود و هم مخارج درمان دختر کرولالش تامین گردد.
دستش را روی شانه ام گذاشت و پرسید همه چیز را نوشته اند : متارکه ، فقر و دختری کرو لال .سرم به علامت پاسخ مثبت تکان دادم . زن نامه را به گونه که گویی شی با ارزشی را از من باز می ستاند گرفت.و چند دقیقه بعد بدون آنکه بخواهد توجه مرا جلب کند نامه را به مسافر صندلی جلویی داد تا صحت آن را از او جویا شود.گویا من با آن مانتو چهار خانه قهوه ای و روسری راه راه سفید و شکی و صورت بدون آرایش فرد مورد اطمینانی برای او نبودم.آیدا تمام طول راه را بین صندلی ها در حال رفت و آمد بود.زن با صدای بسیار بلندی از مسافر زنی که ایستاده بود محل ایستگاه بهزیستی را پرسید زن بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت خیلی وقت است که ایستگاه را رد کرده ایم.
مزمزه اش می کنم ، آرام می جومش و بعد آرامتر قورت می دهم. از گلویم پایین می رود و از مری ام . حسش می کنم که حالا رسیده به معده ام.و بعد نوبت لقمه های دیگر است.تا تمام شود همان یک کفگیر پلوی سفید و خورش رژیمی.و بعد یک لیوان آب می خورم .منتظر می مانم تا نیم ساعت بگذرد.
دست می کشم روی شکمم و برآمدگی اش. باردار نیستم می دانم . اما این برجستگی بدجوری اذیتم می کند.بلند می شوم پله ها را طوری دست به شکم طی می کنم که گویی باری شکستنی دارم . در دستشویی را باز می کنم ، خودم را درون آینه برانداز می کنم. آینه آنقدر بزرگ هست که وقتی بلوزم را بالا می زنم ، برآمدگی تهوع آور را ببینم.دستانم را می شورم و دو انگشت اشاره و وسطی دست راستم را درون حلقم فرو می برم حرفه ای شدم به سه شماره مزه ی بد غذا با طعم اسید معده در دهانم حس می کنم و بر می گردانم .دست و صورتم را می شورم دستی بر شکمم می کشم و خوشحال می شوم از اینکه کمتر از 1100 کالری در روز مصرف کرده ام.