تبليغاتX
آن زن

جمعه سی و یکم خرداد 1387

هستم

دوستی می گفت نوشتن وبلاگ بهانه ای لازم دارد مثل خواننده ی دقیق فهیم و منتقد.

دوست دیگری ننوشتن داستان را بدترین ضربه برای ذهن نویسنده می دانست و حالا من روزی یکی دو تا موضوع داستان به ذهنم می رسد و هنوز مداد بدست نگرفته ام حرف آقای همسر میزند توی کاسه و کوزه ی داستان نویسی من : که خواهشا شروع نکن نمی توانم تو ویراست داستان بهت کمک کنم و خوب این قطره هم خیلی زود خشک می شود.

البته بماند که آقای شوهر چپ و راست حرف هایش را با تیکه کنایه و خنده و شوخی می گوید و می گذرد اما من که کم هم ناراحت نمی شوم میییییییییییی دانم دروغ گوی قهاری نیست !

نوشته شده توسط نسيما در 16:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

............................

بعضی وقتها دلم لک می زند برای این سکوت و تنهایی خونه.جایی که می تونم با لذت و آرامش کتاب بخوانم یا زبان گوش کنم و فرو برم توی رویاهام.

اولین روزهایی که گیر افتاده بودم توی این تنهایی ازش فرار می کردم اما حالا بعد از دو هفته مسافرت لذت می برم و قدر می دونم این سکوت را

 

نوشته شده توسط نسيما در 11:6 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

اندازه می شویم

در روزگاری که اغلب شهروندان جهان " بی اعتنایی مدنی را به خوبی آموخته اند از کنار یکدیگر می گذرند با نگاهی گذرا بی آنکه بخواهند با نگاه خود دیگری را آزار دهند ما در این سوی جهان با "با اعتنایی مدنی " مواجه ایم.

ما بی آنکه به عنوان یک شهروند ندیده گرفته شویم . هر روز و هر روز دیده می شویم قد مانتوهایمان وجب می شود و شال های سرمان و برهنگی روی پایمان .

ما نتنها نادیده گرفته نمی شویم بلکه تمسخر و تحقیر می شویم

اندازه می شویم

نوشته شده توسط نسيما در 8:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

من و نتایج کارشناسی ارشد

اگر تا حالا کسی را ندید که مهمترین درس کارشناسی ارشد را کمترین درصد بزند و بی اهمیت ترین درس را بیشتری درصد من خودم را به این عنوان معرفی می کنم.

در واقع من روز اعلام نتایج دچار یکسری بدبختی و بیچارگی زیاد شدم .داخل آرایشگاه بودم که محبوب اس ام اس زد . با عجله برگشتم خونه و تازه با مشکل بزرگی به نام خرابی فن سی پی یو مواجه شدم .به محبوب اس ام اس زدم تا نتیجه منو پی گیری کنه غافل از اینکه اس ام اس من دو ساعت بعد وقتی از نتیجه خبر داشتم و حالم بدجور گرفته بود و با افسردگی کامل داخل کلاس زبان نشسته بودم  به دست محبوب رسید. و بعد نوبت پروژه رو زدن به مریم بود که هر وقت کارم پیشش گیر می شد بهش زنگ می زدم ( بین خودمون باشه قبل از نامزدیش و بعدش برای همین روزا بهش زنگ زدم )و اون بیچاره هم نتونست برای کاریکنه

اونوقت به روشی که با همسر آقا برخورد می کنم برخوردم به کامپیوتر و آن قدر زدم تو سرش تا بالا اومد و دیدم چه افتضی بار آوردم

تازه سرکوفت های اقای شوهر هم که کم نبود . بماند که به خانوم یکی از دوستان که او هم کارشناسی ارشد شرکت کرده بود چقدر امیدواری داد اما به من گفت یا تهران قبول می شی یا هیچ جا.

من هم در کمال همسر ذلیلی پذیرفتم که با این رتبه کذایییییییییییییی فقط تهران انتخاب رشته کنم

و البته منتظر التاف الهی باشم

نوشته شده توسط نسيما در 10:3 |  لینک ثابت   •