تبليغاتX
آن زن

جمعه بیست و هشتم تیر 1387

خسرو شکیبایی درگذشت

برای دختر مدرسه ای هایی که در یک شهرستان کوچک اما نه دور افتاده زندگی می کردند و بعد از جنگ تازه به بلوغ رسیده بودند.فیلم تنها سرگرمی بود. شهرستان ما فقط یک سینما داشت سینمایی که جمعه هایش پر شده بود از دختر مدرسه ای هایی که با پدر و  مادرانشان ( البته اگر مذهبی نبودند ) "هامون " و " سارا " و... می دیدند و بلوغ حتی اجازه نمی داد متوجه سن بالای مردی باشند که آن قدر برایشان جذاب بود و دوست داشتنی . مردی که وقتی اولین نوار دکلمه اش به بازار موسیقی شهرشان رسید (تنها فروشگاهی که نوار صوتی می فروخت.)صف کشیدند برای شنیدن صدای گرمش .

و وقتی سریال خانه ی سبز را با بازی اش می دیدند . آرزوی داشتن خانه ای سبز دعای شبانه شان می شد.

خسرو شکیبایی در گذشت.

می توانید بخوانید دختر مدرسه ای که دیگر بزرگ شده باور نکرد .

نوشته شده توسط نسيما در 18:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

اقتضای زندگی در تهران

۲۵ سال پیش وقتی بخاطر شغل پدرم در شهرستانی که فقط ۳۹۰ کیلومتر از تهران دورتر بود بدنیا آمدم . و بعد زمانیکه تقلای مادر و پدرم برای گریز از شهرستان و برگشتن به شهر محل تولدشان به نتیجه ای نرسید اصرارشان را برای برگشتن به نظرم فرار از غربت می رسید .من در همان شهر بزرگ شدم زیر سایه ی پدری که مرا به خود بودن تشویق می کرد و نگاه های پر از تعجب زنان کوچه مان.قد کشیدم درس خواندم و در همان شهر با مردی که دوستش داشتم ازدواج کردم و به اینجا آمدم . دیدم به زندگی عوض شد.

و حالا بعد از سه سال وقتی بر می گردم به آن شهرستان ُتعجب می کنم . نفسم بند می آید می خواهم برگردم .حالا دیگر تحمل خیلی چیزها را از دست داده ام . اما آدم هایی هم هستند که از شهرستان مثل من به هردلیلی کوچ کردند اما ذره ای از تفکرشان عوض نشده و پابند اصالتی هستند که به مدد راه های کوتاه و زمان های بیکاری و اصلا همان سنت های تخمه شکستن و کله پاچه این و آن را بار گذاشتن توقعاتی باور نکردنی از زندگی و آدم ها دارند.آدم هایی که با توجه به داشتن تحصیلات دانشگاهی در یک مراسم عروسی سنت پایکوبی و شادی را زیر سوال می برند یا به جهزیه و خلعتی عروس ایراد می گیرند و حتی یقه ی خود و دیگران را بخاطر موسیقی پلید غربی و امریکایی می درند.استخوان تن مرده های همدیگر را می جوند عروسی را زهر دختر و پسر فهمیده و عاشق می کنند. آتش جهنم تنها برای  رقاصان برپاست نه برای آشوبگران و تفرقه اندازان.

تفکر آدمها بسته به محل زندگیشان فرق می کند زمانی انتظار من از دوستی که یکبار با او تماس گرفتم تماسی از طرف او بود . اما اینجا یاد گرفته ام کم توقعی زاییده ی زندگی در شهر های بزرگ است.و آرام گذاشتن آدم ها به حال خودشان با جهیزیه ی کم یا زیاد یا عروسی با موسیقی و اصلا چهار دیواری اختیاریشان مختص سرگرم شدن در ترافیک و دو دو تا چهار تا کردن حقوق و قسط و اجاره خانه است.

پی نوشت : به خودم قول دادم که دیگه تو همچین مراسم های شرکت نکنم

نوشته شده توسط نسيما در 20:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم تیر 1387

وسوسه ی پل ها و مدیریت کامنتدونی

دوست عزیزی همین چند روز پیش مطلبی نوشته بود و در آن از جاذبه ی پل های عابر گفته بود . مدتها بود می خواستم از حسی که پل های عابر به من می دهند بنویسم از وسوسه ی پریدن و اینکه من اگر از بین این نرده ها خودم را پرت کنم پایین چه شکلی خواهم شد و آیا روحم قادر خواهد بود تنم را و شکلش را در آن حالت ببیند و چون هیچوقت از دیده شدن تنم بوسیله ی روحم مطمئن نبودم پس نپریدم و حالا چندی است که وسوسه ریل مترو مرا به خود می خواند با این تفاوت که با دیدن فیلم خودکشی فردی در یکی از ایسنگاه های مترو تهران می دانم چه شکلی خواهم شد و ترجیح می دهم بدنم در حالت قشنگتری دیده شود چه از چشم رهگذران و چه از چشم روحم .

پس هر دو گزینه تقریبا از دور خارج می شود و اینچنین است که هنوز نفس می کشم .

یاد دعای مادربزرگم می افتم : خدایا مرا با عزت بمیران تا مرگم هم آزاری به دیگران نرساند و یاد مرگ فامیلی دور که بر اثر شدت تصادف ماشینش جنازه اش را با بیل و به همراه خاک جاده جمع کردند و البته تا مدتها کسانی که شاهد این صحنه بودند  دچار عذاب روحی شده بودند. بماند که از مرگ بر اثر سرطان هم بیزارم جدا از عذاب دوران کوتاه بیماری از اینکه بدون مو دیده شوم هم بسیار ناراحتم.

و البته می ماند مرگ در موقع خواب.هیچ تفاوتی با خوابیدن ندارد البته اگر از نوع سکته قلبی باشد نه از نوع زلزله ای اش.

پس منتظر می مانم.

پی نوشت :بعضی آدم ها آن قدر حقیر و پست هستند که ننوشتن نامشان و پنهان شدن پشت حرف های رکیکی که تنها لیاقت خودشان را دارد نمی تواند پستی و رذالت شان را مخفی کند .

جامعه ای که زنانش به پوشیدن و مردانش به ندیدن امر می شوند آخر و عاقبتش مریض های روانی ای می شود که احمق تر از آنند که نامشان را وبلاگ خوان گذاشت و حالا مدیریت کامنت اینجا به کار آید! 

نوشته شده توسط نسيما در 20:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم تیر 1387

ورزش می کنم

دو هفته ای می شه که برای حفظ وزن ایده آلم که از شما چه پنهان در حال حاضر ۵۶کیلوگرم است به نزدیک ترین باشگاه به خانه مراجعه می کنم . و همین جلسات یکروز در میان باعث شده است که با زنانی روبرو شوم که اغلب مشکلات اضافه وزن دارند. زنانی که اغلب به درخواست شوهرانشان برای کاهش وزن { شما بخوانید اجبار شوهرانشان } اقدام کرده اند .و در غیر این صورت بخاطر بروز مشکلاتی که اضافه وزن برایشان بوجود آورده مثل زانو درد و کمر درد به یاد کاهش چربی های بدنشان افتاده اند.

شاید هیچ گاه فراموش نکنم دوران راهنمایی بخاطر ورزش زیر آفتاب و در محوطه ی مدرسه همیشه از آن گریزان بودم و بعد هم که به لطف شغل پدرم از امکانات ورزشی رایگان بهره مند شدیم کنکور و بهانه ای مثل درس خواندن ما را از آن نیم بند ورزش جدا کرد.

و حالا بعد از ۷ سال به خود آمده ام دو بار رژیم غذایی سخت گرفته ام و حالا برای نگه داشتن تعادل بین قد ۷۳/۱سانتی ام و وزن ۵۶ کیلوگرمی و البته بدلیل خانه نشینی و فراغت از کار دوباره فرصت ورزش کردن را پیدا کردم و عجب روحیه ای این دو ساعت در روز به من می دهد.

پی نوشت : دوباره داستان نویس شدم . دوست عزیزی که همیشه نظرهایش درباره ی داستان هایم برایم ارزشمند بوده است نسخه خوبی برایم پیچید تا دوباره شروع کنم ممنون سیامک عزیز و جای تو و همسرت اینجا خالی خواهد بود 

پی نوشت دو: واقعا که همیشه تو این مملکت حتی اگر از درد به خود بپیچی هیچ فریاد رسی نیست .

امید واهی ای بود درخواست فیلتر شکن!

نوشته شده توسط نسيما در 19:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

نیاز مبرم به فیلتر شکن دارم

امروز بعد از مدتی که توانستم وقت نشستن پشت این میز را پیدا کنم تمام سایت هایی را که به آنها لینک دادم بلوکه شده یافتم. از تمام دوستان محترم تقاضا می کنم یک فیلترشکن خوب برایم داخل بخش کامنت خصوصی بگذارید .

با کمال تشکر

نسیما

نوشته شده توسط نسيما در 9:13 |  لینک ثابت   •