جمعه بیست و هشتم تیر 1387
خسرو شکیبایی درگذشت
و وقتی سریال خانه ی سبز را با بازی اش می دیدند . آرزوی داشتن خانه ای سبز دعای شبانه شان می شد.
خسرو شکیبایی در گذشت.
می توانید بخوانید دختر مدرسه ای که دیگر بزرگ شده باور نکرد .
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
اقتضای زندگی در تهران
و حالا بعد از سه سال وقتی بر می گردم به آن شهرستان ُتعجب می کنم . نفسم بند می آید می خواهم برگردم .حالا دیگر تحمل خیلی چیزها را از دست داده ام . اما آدم هایی هم هستند که از شهرستان مثل من به هردلیلی کوچ کردند اما ذره ای از تفکرشان عوض نشده و پابند اصالتی هستند که به مدد راه های کوتاه و زمان های بیکاری و اصلا همان سنت های تخمه شکستن و کله پاچه این و آن را بار گذاشتن توقعاتی باور نکردنی از زندگی و آدم ها دارند.آدم هایی که با توجه به داشتن تحصیلات دانشگاهی در یک مراسم عروسی سنت پایکوبی و شادی را زیر سوال می برند یا به جهزیه و خلعتی عروس ایراد می گیرند و حتی یقه ی خود و دیگران را بخاطر موسیقی پلید غربی و امریکایی می درند.استخوان تن مرده های همدیگر را می جوند عروسی را زهر دختر و پسر فهمیده و عاشق می کنند. آتش جهنم تنها برای رقاصان برپاست نه برای آشوبگران و تفرقه اندازان.
تفکر آدمها بسته به محل زندگیشان فرق می کند زمانی انتظار من از دوستی که یکبار با او تماس گرفتم تماسی از طرف او بود . اما اینجا یاد گرفته ام کم توقعی زاییده ی زندگی در شهر های بزرگ است.و آرام گذاشتن آدم ها به حال خودشان با جهیزیه ی کم یا زیاد یا عروسی با موسیقی و اصلا چهار دیواری اختیاریشان مختص سرگرم شدن در ترافیک و دو دو تا چهار تا کردن حقوق و قسط و اجاره خانه است.
پی نوشت : به خودم قول دادم که دیگه تو همچین مراسم های شرکت نکنم
شنبه پانزدهم تیر 1387
وسوسه ی پل ها و مدیریت کامنتدونی
پس هر دو گزینه تقریبا از دور خارج می شود و اینچنین است که هنوز نفس می کشم .
یاد دعای مادربزرگم می افتم : خدایا مرا با عزت بمیران تا مرگم هم آزاری به دیگران نرساند و یاد مرگ فامیلی دور که بر اثر شدت تصادف ماشینش جنازه اش را با بیل و به همراه خاک جاده جمع کردند و البته تا مدتها کسانی که شاهد این صحنه بودند دچار عذاب روحی شده بودند. بماند که از مرگ بر اثر سرطان هم بیزارم جدا از عذاب دوران کوتاه بیماری از اینکه بدون مو دیده شوم هم بسیار ناراحتم.
و البته می ماند مرگ در موقع خواب.هیچ تفاوتی با خوابیدن ندارد البته اگر از نوع سکته قلبی باشد نه از نوع زلزله ای اش.
پس منتظر می مانم.
پی نوشت :بعضی آدم ها آن قدر حقیر و پست هستند که ننوشتن نامشان و پنهان شدن پشت حرف های رکیکی که تنها لیاقت خودشان را دارد نمی تواند پستی و رذالت شان را مخفی کند .
جامعه ای که زنانش به پوشیدن و مردانش به ندیدن امر می شوند آخر و عاقبتش مریض های روانی ای می شود که احمق تر از آنند که نامشان را وبلاگ خوان گذاشت و حالا مدیریت کامنت اینجا به کار آید!
سه شنبه یازدهم تیر 1387
ورزش می کنم
شاید هیچ گاه فراموش نکنم دوران راهنمایی بخاطر ورزش زیر آفتاب و در محوطه ی مدرسه همیشه از آن گریزان بودم و بعد هم که به لطف شغل پدرم از امکانات ورزشی رایگان بهره مند شدیم کنکور و بهانه ای مثل درس خواندن ما را از آن نیم بند ورزش جدا کرد.
و حالا بعد از ۷ سال به خود آمده ام دو بار رژیم غذایی سخت گرفته ام و حالا برای نگه داشتن تعادل بین قد ۷۳/۱سانتی ام و وزن ۵۶ کیلوگرمی و البته بدلیل خانه نشینی و فراغت از کار دوباره فرصت ورزش کردن را پیدا کردم و عجب روحیه ای این دو ساعت در روز به من می دهد.
پی نوشت : دوباره داستان نویس شدم . دوست عزیزی که همیشه نظرهایش درباره ی داستان هایم برایم ارزشمند بوده است نسخه خوبی برایم پیچید تا دوباره شروع کنم ممنون سیامک عزیز و جای تو و همسرت اینجا خالی خواهد بود
پی نوشت دو: واقعا که همیشه تو این مملکت حتی اگر از درد به خود بپیچی هیچ فریاد رسی نیست .
امید واهی ای بود درخواست فیلتر شکن!
یکشنبه نهم تیر 1387
نیاز مبرم به فیلتر شکن دارم
با کمال تشکر
نسیما

