یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
تنها شکنجه ی من ...
همیشه از مقایسه شدن هراسیده ام چه آن زمان که احساس برتر بودن تمام وجودم را پر کرده است و چه آنزمان که احساس کمبود داشته ام.
عریان نوشته ام عریان تر از آنکه حالا بعد از نوشتن دو یا سه خط بخواهم لاپوشانی کنم آنچه را که همیشه مرا ازار داده است.حالا چه در لباس کلمات بی معنای یک شوخی یا چه در قالب کلمات یک متلک یا مزه پرانی
مقایسه شدن مرا ترسانیده چه با نگاه کج بین مردی که در ذهنش با آلودگی هر چه تمامتر قیاس شده ام و چه در دید پدر و مادری که تنها به واسطه ی قد بلند یا موی کوتاه مرا مقایسه کرده اند.
و حالا که در چشم همه حتما اراده ای نداشته که تنها راه فراری است برای دور شدن از چشم و زبان دیگران و با بهانه هایی مثل " درس دارم " و یا " شام نمی خورم " و ...
مبتذل تر از آن است که بخواهم این متن را بیشتر الوده کنم.
مقایسه در ذهن شما با همسرم نیز برایم شکنجه آور است اگر چه به زبان نیاید.
چهارشنبه ششم شهریور 1387
مرگ
و جاری می شود در رگ هایت .
خیلی ساده می میری. و بعد آدمها که جمع می شوند تا دلبستگی خود را به تو فریاد بزنند. تو مرده ای چه آنها را ببینی و چه نبینی. اصلا حتی معلوم نیست که تو حسرت زنده بودن را در لحظه ی خاکسپاریت بخوری یا نه !شاید به ریش آدمهایی که گریه می کنند حتی بخندی و شاد باشی از جایی که هستی بی دغدغه ی عذاب و آتش جهنم.
پی نوشت : پدر صمیمی ترین دوستم فوت کرد آن قدر ناگهانی که هنوز شوکه ام.
