تبليغاتX
آن زن

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

صبح های پر از گرد کتاب من!

باید مثل هر روز که بلند می شوی گوشه و کنار خانه را وارسی کنی لباس های چرک را برا یشتسن جدا کنی و بعد به این فکر کنی که چه غذایی کمترین وقت را از تو می گیرد نگاهی به جعبه جی ۵ بندازی و طبقه ی کتابهای قرض گرفته شده که باید بخوانی ! و دستمال بدست سراغ کتابخانه ها بروی !

ان روز ها که از کتابخانه پدرم یواشکی " جنس دوم " و " دیوار " را کش می رفتم شاید فکر نمی کردم روزی به جای کتاب های ذبیح الله منصوری کتابخانه ام پر شود از کتاب هایی متفاوت . ان موقع فقط ۱۰ سالم بود و کتابخانه پدرم از دست من اسایش نداشت و زمانی که همسن و سال هایم کتابهای داستان کودک می خواندند من از ع ش ق ب ا ز ی  بناپارت و لویی چهارده ام !روزی که با لعنتی قرار بود کتابخانه خانه مان را بچینیم وقتی به خیل انبوه کتاب ها روی زمین اتاق خواب نگاه کردیم تازه متوجه شدیم کتابخانه مان جای همه ی کتابها را ندارد و بعد کشاکش بر سر حذف کتاب های کم اهمیت تر ! اما نه من دست از سر کتابهای زنان برمی داشتم و نه او دست از نشریات و مجلاتش!

دست اخر هم گشتیم دنبال فضای خالی ای که بشود به کتابخانه تبدلیش کرد !

حالا توی خانه پنجاه و چند متری ما سه تا کتابخانه هست که به جرات یک سوم اش را نخوانده ام .حالا دیگر عادت کتاب خواندنم عوض شده دیگر از ترس رسیدن پدرم و برای اینکه کتاب را به موقع به کتابخانه اش برگردانم کتاب ها را بلدوزوار نمی خوانم . دیگر ولو نمی شوم روی تخت خوابم و دیگر شعر " گناه " فروغ جذبم نمی کند .

ان موقع ها رویای متفاوت بودن زندگی ام را پر کرده بود و درست توی ناخوداگاه زنانه ام  از اینکه مثل مادرم باشم هراس داشتم!

بارها و بارها با نگاه های پر از سوال به او نگاه کردم که ان طور بادقت کمدها را مرتب می کرد و از ترس ذره ای خاک دستمال از دستش جدا نمی شد!

اما من هم  تا مدتها بعد از عروسی مان صبح ها تا همه چیز مرتب سرجایش نبود دستم به کتاب نمی رفت حالا لعنتی نمی گذارد همه کارهای خانه را انجام دهم و دیگر نوع  غذایی که باید  درست شود که معضل بزرگ مادرم بود در خانه ی ما کمترین اهمیت را دارد و پاک کردن گرد و خاک فقط هفته ای یکبار از وقت دونفریمان را می گیرد اما هر روز که بیدار می شوم چشمم که به کتابخانه ها می افتد تاب دیدن ذره ای خاک را ندارم .همه ی کارها تا تمیز شدن قفسه ها تعطیل می شود.

و من فکر می کنم برای من مرتب بودن کتابخانه ام مهمترین کار روی زمین است و برای مادرم تمیز بودن خانه!

 

نوشته شده توسط نسيما در 9:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

به بهانه بی بهانگی 8 مارس

بهانه هیچ تاریخی نیست وقتی در مهد ازادی نیز زن ها به خیابان ها می ایند تا روزی را جشن بگیرند که تنها مختص خودشان است. بهانه هیچ روزی نیست وقتی در همین نزدیکی درون همین گوشی های موبایلمان فیلم های تجاوز به زنان و دختران ایرانی ای را می بینیم که زجه می زنند و تقاضای کمک دارند.

وقتی تفریح مردهایمان دیدن فیلم های پورنویی است که جز بالا بردن سطح ازار و اذیت جنسی نسیبی از ان نیست .دیگر چه نیازی به خیابان و چه نیازی به فریادهای" 8 مارس مبارک "است.

مسئله خانگی  تر از این حرف هاست درست بیخ گوشمان خشونت درون تاکسی ها، اتوبوس ها ، شهرها و ... همه جاست . خشونت توی نگاه مردان تحصیل کرده و حتی پشت نیمکت های دانشگاه های ماست .

دیگر دوای درد ما را "شعار بالا بردن اگاهی"  نیز دوا نمی کند . اگاهی در کشور ما درست درون کتاب های درسی ای است که با " بابا اب داد " شروع می شود و " کوکب خانمی" که ترسی از هیچ مهمان ناخوانده ای ندارد ان قدر که بخواهد شکم مهمانش سیر شود و سفره ی غذایش اراسته هنرمند هست.

اگاهی در سریال های تلویزیونی مان موج می زند که زن نویسنده ای از بیسواد ترین زنان نیز ساده لوح تر است که شوهر مذهبی اش را می گذارد و می رود. حالا دیگر چه فرقی می کند روی پرده های سینمایمان " نصف مال من ، نصف مال تو باشد " یا کار سطح بالاتری مثل " زن دوم"

اینجا رنگ ها نیز از ما گریزانند . متر ها و  وجب ها بلندای ردای زیبایی ما را اندازه می گیرند و صورت ها تنها جای عرضه و خودنمایی است . اینجا بینی ها کوچک می شوند و لب ها برجسته و گونه ها تزریقی  تا وقتی جسم سرکشمان نمی تواند خودی نشان دهد عرض اندامی کنند.

حالا " زنان پرده نشین و نخبه گان جوشن پوش " می شوند  و کتاب ها تمام تفسیر های زنانه ی شان را خوانده نشده پاک می کنند . دیگر چه فرقی می کند که شال سفید بلندت را بپوشی و بروی درون خیابانی که همین دو سال پیش زن هایش را جمع کردند و حکم شلاق و زندان برایشان بریدند . حالا هر نفس کشیدنی اگر صدایش بلند باشد اقدام علیه ملتی است که نمی خواهد اگاه باشد و اگاهی اینجا در نا اگاهی نهفته است.

پس بهتر است تا متهم به قربانی  و مجرم عقده ای که از روی کمبود هایش حرف می زند و یا زنی که از روی شکم سیری و یا جیره خوار بیگانه بودن سخنرانی می کند نشده ای جول و پلاست را جمع کنی  کتاب هایت را اتش بزنی و بشینی پای "برنامه خانواده" تلویزیون ملی کشورت تا راز و رمز شوهرداری را بیاموزی

دیگر چه فرقی می کند چه کسی فریاد بزند: " 8 مارس مبارک"

نوشته شده توسط نسيما در 9:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

تاسفی برای مهدی مهرافروز

برای من هیچوقت خلسه ی هیچ دودی ان قدر وسوسه کننده نبوده است که بخواهم در ان غرق شوم

شاید وسوسه گیراندن سیگاری یا حتی رنگ ناب گیلاسی پایم را شل کرده باشد.

شاید بی مهابا قصد عمیق ترین  جای دریا را داشته ام بی انکه حتی ذره ای شنا بلد باشم یا حتی جاذبه ی ارتفاعی مرا به خود کشانده باشد اما ...

اما هیچ سوزنی را تاب تحمل کبودی پوست من نخواهد بود!

و هیچ مخدری !

حتی تصورش تهوع اور است تهوع اور تر از سردرد های یک شب مستی ! سرگیجه ارتفاعی بس بلند یا دود تلخ سیگاری!

برای کسی که نوشته است و نوشتن دغدغه اش بوده و برای کسی که هوای سرد و گزنده ی شاهرود را نفس کشیده و اسمان پر از ستاره اش را دیده و بارها و بارها سوزنی را توی پوست تنش فرو کرده تا نئشه ی نشنیدن و ندیدن شود متاسفم !

قضاوت کار من نیست اما برای نخبه ای که بی مهابا غرق شده متاسفم هر چند که به او هم حق می دهم برای من که هنوز می توانم نفس بکشم متاسف باشد!

مهدی مهرافروز را نه دیده ام و نه خوانده ام اما می دانم ناگهان درگذشته است .

 و من ناگهان متاسفش شده ام .

پس حق دارم به جای فاتحه ای که او برای من می فرستد پستی بگذارم.

مهدی مهر افروز درگذشته من هنوز می نویسم.

ادرس وبلاگ مهدی مهرافروز

ویژه نامه کارگاه داستان برای مهدی مهرافروز

نوشته شده توسط نسيما در 23:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

"بالا بلند عشوه گر " هیچ نقصی را تاب نمی اورد ان قدر که تبدیل شد به  صورتکی از بهترین عمل های زیبایی 
نوشته شده توسط نسيما در 8:35 |  لینک ثابت   •