تبليغاتX
آن زن

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

یک صبح جمعه دوستداشتنی

هرچه به دستم می رسد را میریزم درون زودپز دکمه پلوپز را روی گزینه کوک می گزارم و بعد بدو بدو می ایم پشت میز !چقدر عقب مانده ام از برنامه ی امروز هنوز یک صفحه از کتاب را نخوانده ام که یادم میاید امروز جمعه است تنها چیزی که می توانست مرا از مهمان ناخوانده نجات دهد کنکور بود و حالا یک ماه است توقعات سر به اسمان گذاشته شده خانه ی دختر عموی پسرعمه ی پدرم عید دیدنی نرفته ایم و مادربزرگ پسرخاله دختر عمویم هنوز خانه ی مان نیامده کتاب را نیمه کاره رها می کنم برای ارامش روح بیتابم وسایل خانه را سرسری گردگیری می کنم و سرسری تر زمین ها را جارو می زنم  دوباره می نشینم پشت میز تلفن زنگ می زند ان طرف خط دوستی حتی نمی گذارد سلام کنم شروع می کند در وصف بی اعتنایی هایم داستان سرایی می کند سعی می کنم قانعش کنم سرم شلوغ است بیشتر الو می گیرد و بیشتر میپیچد به پایم ! کوتاه می ایم می پذیرم که بدجنس ترین دوست روی زمینم

تلفن را که قطع می کنم ایمان زنگ می زند می خواهد برای مهمانی شب پیراهنی برایش اتو کنم از اتو زدن لباس های خودم متنفرم چه برسد به پیراهن های مردانه که برای جلوگیری از چروک باید در هزار زاویه انها را بچرخانی!

لباس ها را اویزان می کنم ! باران می گیرد می دوم به سمت طناب لباس ها لباس های نیمه خشک را جمع می کنم می خواهم بیایم داخل اتاق که بی اختیار سرم را بالا می گیرم پسر کم سن و سالی سرش را از پنجره بیرون اورده است برایم بوسه می فرستد به ریخت و قیافه خودم از بالا نگاه می کنم یک تاپ شل و وارفته و یک شلوارک کوتاه ! ایمان از هردویشان متنفر است و من عاشق شان هستم بلند داد می زنم : شت

میایم تو لباس ها را روی طناب اپارتمان پهن می کنم بوی سوختنی می اید زود اجاق گاز را خاموش می کنم بدون اینکه در زود پز را باز کنم میایم پشت میز.

ایمان چند دقیقه ای می شود رسیده است می خواهم پلو را از توی پلوپز بکشم درون ظرف غذایی که برای صرفه جویی در وقت شستشو هردو با هم در ان غذا می خوریم برنج کال کال است به پلو پز دست می زنم سرد سرد است پلوپز اتصالی کرده است! خورشت را توی بشقاب می کشم و هردویمان ان را با نان میخوریم در سکوت! 

نوشته شده توسط نسيما در 16:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم فروردین 1388

بانوی اردیبهشت عزیز مرا به بازی دعوت کرده که قوانین زندگی نام دارد: قوانین یعنی باید ها و نباید های زندگی و من همیشه از هر باید و نبایدی گریخته ام .

گریخته ام چون به گمانم قوانین در خدمت حکومت هاست گاه به نام دین ظهور می کند و گاه در لباس وجدان.

اما ادمی بدون این قوانین حیوانی بیش نیست پس علی رغم گریز همیشگی ام پایم در بند این قوانین گیر کرده است و مرا گریزی نیست باید سوخت و ساخت:

+ با ادمها مثل خودشان تا می کنم !

+به هیچ مردی اعتماد ندارم مگر اینکه خلافش ثابت شود ( حساب لعنتی از بقیه جداست )

+از قوانین می گریزم چون قوانین اند !

نوشته شده توسط نسيما در 15:5 |  لینک ثابت   •