شنبه بیست و دوم فروردین 1388
یک صبح جمعه دوستداشتنی
تلفن را که قطع می کنم ایمان زنگ می زند می خواهد برای مهمانی شب پیراهنی برایش اتو کنم از اتو زدن لباس های خودم متنفرم چه برسد به پیراهن های مردانه که برای جلوگیری از چروک باید در هزار زاویه انها را بچرخانی!
لباس ها را اویزان می کنم ! باران می گیرد می دوم به سمت طناب لباس ها لباس های نیمه خشک را جمع می کنم می خواهم بیایم داخل اتاق که بی اختیار سرم را بالا می گیرم پسر کم سن و سالی سرش را از پنجره بیرون اورده است برایم بوسه می فرستد به ریخت و قیافه خودم از بالا نگاه می کنم یک تاپ شل و وارفته و یک شلوارک کوتاه ! ایمان از هردویشان متنفر است و من عاشق شان هستم بلند داد می زنم : شت
میایم تو لباس ها را روی طناب اپارتمان پهن می کنم بوی سوختنی می اید زود اجاق گاز را خاموش می کنم بدون اینکه در زود پز را باز کنم میایم پشت میز.
ایمان چند دقیقه ای می شود رسیده است می خواهم پلو را از توی پلوپز بکشم درون ظرف غذایی که برای صرفه جویی در وقت شستشو هردو با هم در ان غذا می خوریم برنج کال کال است به پلو پز دست می زنم سرد سرد است پلوپز اتصالی کرده است! خورشت را توی بشقاب می کشم و هردویمان ان را با نان میخوریم در سکوت!
جمعه چهاردهم فروردین 1388
گریخته ام چون به گمانم قوانین در خدمت حکومت هاست گاه به نام دین ظهور می کند و گاه در لباس وجدان.
اما ادمی بدون این قوانین حیوانی بیش نیست پس علی رغم گریز همیشگی ام پایم در بند این قوانین گیر کرده است و مرا گریزی نیست باید سوخت و ساخت:
+ با ادمها مثل خودشان تا می کنم !
+به هیچ مردی اعتماد ندارم مگر اینکه خلافش ثابت شود ( حساب لعنتی از بقیه جداست )
+از قوانین می گریزم چون قوانین اند !

