جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
وسط یک ماجرا نسیم شریعت پناهی
وسط ماجرا: این داستان این هفته در کانون ادبیات نقد می شود
وقتی ان طور دست هایش را بالا برد ، می دانست تاثیر نگاهش کار خود را خواهد کرد ویتا برگشت روی صندلی نشست و ناامیدانه نگاهش کرد . درماندگی توی صورتش موج می زد . حالا نوبت او بود که بیاید روبروی ویتا بنشیند :- تو برای من همه چیزی!
ته دلش از اینکه کلیشه ای ترین حرفی را که می توانست بگوید زده است خود را سرزنش کرد، می دانست که متفاوت بودنش او را در نظر ویتا بزرگ جلوه می داد .استکان چای را برداشت و وقتی خواست جرعه ای از ان را بنوشد، نگاهش در چشم های او افتاد! ان طور معصومانه!
خوب می دانست حالا بهترین فرصت برای چیزی است که مدتها بود می خواست به او بگوید و حالا بهترین دلیل ممکن را برای ان داشت:- بیا تمامش کنیم.
استکان را سر جایش گذاشت پاکت سیگار را برداشت می خواست سیگاری روشن کرد.دوباره همان تکرار. همان کاری که اغلب مردهای سیگاری ممکن بود در لحظه شنیدن اینگونه جملات انجام دهند. به حلقه ی درون انگشت ویتا نگاه کرد . قرارشان نبود با حلقه همدیگر را ببینند .
دقیقا مطمئن نبود که باید از کجا حرف ناتمام را شروع کند.
- دیگه واقعا فرصت کار کردن رو این پروژه را ندارم .
عجب !حالا که پایان پروژه نزدیک بود، فرصتش را نداشت. بلند شد درحالیکه دود سیگارش را بیرون می داد به طرف پنجره رفت به حیاط دانشکده نگاهی انداخت و بعد سرش را برگرداند تا بتواند ان خرمایی دور صورت ویتا را ببیند. فکر کرد چیزی که انها را بهم پیوند می داد شهامت همیشگی ویتا ست که حالا در حال فروریختن بود.
- واقعا چه کاری مهمتر از این پروژه داری که انجام بدی؟
چشمانش ناگهان روی حلقه ی درون انگشتش ثابت ماند می دانست که او در همان لحظه از کنار پنجره به حلقه نگاه می کند ، انگار که بخواهد توجه او را به موضوع دیگری جلب کند شروع کرد.
- فکر می کنم این تحقیق فایده ای نداره.
کفرش در امد مگر نه اینکه این خود ویتا بود که او را به شروع دوباره این کار ترغیب کرده بود ، بعد از چند سال تماس گرفته بود و خواسته بود که کار را از اول شروع کنند.
- چرا زودتر نگفتی ؟
- مطمئن نبودم فکر می کردم کار متفاوتی از اب دربیاد.
مطمئن نبوده که متفاوت باشد. خسته شده بود از این ادعای متفاوت بودن ، ادعایی که به او حتی ثابت نشده بود . تنها به همین ادعا که ختم نمی شد ادعاهای دیگری هم بود که هیچوقت فرای حرف نرفت.
ان موقع خوب می دانست باور پذیر نیست این طور مردی را دوست داشتن. اما ان موقع که قدم پیش گذاشته بود و این زخم کهنه را شکافته بود به باور پذیری از سرگیری این رابطه فکر نمی کرد . می خواست او را داشته باشد کسی را که می توانست چیزی به او اضافه کند . اما حالا تصمیم گرفته بود کنار بکشد .خودش شروع کرده بود و خودش تمام می کرد.مرد فرصت ادامه به او نداد .
- شرط هایی داشتیم یادت رفته؟
یادش نرفته بود شرط هایی که همان شب اول بعد از انکه قرار شد دوباره شروع کنند ،گذاشته شده بود.
- یادم نرفته اما من باردارم!
اصلا نمی خواست باور کند ، گیج و سردرگم به طرف صندلی برگشت و روبرویش نشست.
- چند ماهته؟
- سه ماه!
قرارشان کامل بی نقص بود . از اول ، برای همین روزها نگران بود . همین روزها که تب و تاب اولیه ویتا بخوابد . در این مدت هیچوقت پا به حوزه ی شخصی انها نگذاشته بود. انها روابط خودشان را داشتند و او هیچوقت نخواسته بود از کیفیت رابطه شان خبردار شود . اما حالا که قرار بود او برود دیگر حوزه ی شخصی اهمیتی نداشت .
- اصل کار مونده.دراوردن نتیجه ی امارها و هزارتا کار ناتمام دیگر.
می خواست هر طور شده ریسمانی برای اتصال دوباره شان پیدا کند . حسادتش گل کرده بود نه به آن لخته ی کوچک که به صاحبش حسادت می کرد . و چه اسمی بهتر از لخته برای چیزی که حتی نفس نمی کشید می توان انتخاب کرد.ویتا را هیچوقت علی رغم شهامت خاصی که داشت مصمم ندیده بود ، حتی در مدت دو سالی که ادعای دوست داشتن ویتا پایش را سست کرده بود . ان قدر که تصمیم گرفته بود بی خیال زندگی مشترک چند ساله اش شود . ویتا به او چیزی بیش از شور و جوانی هدیه می کرد نبوغ و استعداد این دختر که می خواست پا جای پای استاد بگذارد و با همه زن های اطرافش تفاوت داشته باشد، اما او فرصت نکرده بود پروژه شا ن را تمام کنند چه برسد به این که ویتا را نوازش کند ویتا با کل برنامه مطالعاتی شان ، همان چیزی که حضور ان دو را در کنار هم توجیه می کرد ناپدید شد. خیلی دقیق به صورتش نگاه کرد می خواست حالا او را با همه ی زنهایی که تا به حال دیده مقایسه کند .
خرمایی دور صورتش را کنار زد .حتی حالا نیز مردد بود.وقتی مدتها پیش ناپدید شد و بعد ازدواج کرد هیچوقت نتوانسته بود او را از یاد ببرد کسی که او را هدایت کرد. همین از یاد نبردن باعث شد دوباره برگردد و برای متقاعد کردن او به شروعی مجدد تلاش کند.
دستش را با تهدید به طرف او گرفت : 1- نباید بگذاری و بروی 2- رابطه مان یک رازه3- نوازشی در کار نیست4- هیچ کدام حق برهم زدن پروژه را نداریم 5- تو سود و زیان پرژوه شریکیم.
- حالا همه این شرایط را زیر پا می گذارم بخاطر این بچه!
- عجب به چیزی که هنوز لخته نیست میگی بچه ؟
عصبانی شده بود صدایش می لرزید، هیچوقت نمی خواست جلوی این شاگرد قدیمی و شریک جدید کم بیاورد. اما نمی توانست فراموش کند ، یکبار عشق او را از دست داده بود و حالا روح او را .اهل سجاده اب کشیدن نبود. دختران زیادی به خود دیده بود اما حساب این یکی جدا بود . نه تنها خودش را عرضه نکرده بود بلکه نبوغش او را تشنه و تشنه تر می کرد . کنار پنجره برگشت.
- من بخاطر خودت کنار می کشم!
- من را داخل بازیت نکن من هیچوقت سهمی از تو نداشتم ! با همه چیزت کنار امدم با عاشق شدنت رفتنت و شوهر کردنت دوباره برگشتنت . اما حالا...
نتوانست ادامه بدهد نتوانست بگوید نمی تواند بیخیال ان چشم هایی شود که بی صبرانه کاغذ ها را می کاوید و بی تابانه می نوشت.اینکه این مهمان ناخوانده حتی نگذاشته بود پروزه شان تمام شود .
شاید باید وقتی بعد از مدتها او را در دفترش پذیرفت وقتی در تمام مدت مکالمه شان حتی از شوهرش نپرسید باید می فهمید او دچار شده است . و نمی تواند ادعای قدیمی او را فراموش کند اما حساب خودش از مرد جدا بود. او از همان اول پذیرفته بود که استادش زن دارد و بارها و بارها خود را در تختخواب انها دیده بود . تختخوابی سه نفره .ان موقع ان قدر شیفته این مرد بود که حاضر بود او را با زنش شریک شود . بلند شد به طرف پنجره رفت می خواست نزدیک او باشد،نفسش به نفس او بخورد می خواست بگوید دروغ نبود دوستت داشتم اما حالا دیگر ادامه این رابطه با این همه قید و بند امکان ندارد. اما مرد رویش را برگرداند به طرف میزش رفت ، پشت ان نشست و سعی کرد نگاهشان در هم تلاقی نکند .
ویتا به سمت میز رفت دستانش را ستون بدنش کرد و روی میز خم شد. بعد از برگشتنش هیچوقت متوجه این چروک های ریز و تارهای سپید نشده بود. شاید دلش به حال او می سوخت اما نمی توانست بگوید یکروز صبح وقتی بیدار شده بود ، فهمیده بود که دیگر قادر به ادامه رابطه با استادش نیست دیگر نمی توانست بپذیرد که سه نفری بخوابند. تماس ها را بی پاسخ گذاشته ، خانه اش را عوض کرد و بعد از مدت کوتاهی ازدواج کرد.و سعی کرد فراموش کند. اما مگر می شد زخم کهنه را نادیده گرفت حتی وقتی که از دید دیگران پنهان است .و هر بار که با خودش تنها می شد ان را می دید.
نمی خواست نگاهش کند ، اما ناخوداگاه چشمش به ان برجستگی درشت و دوستداشتنی افتاد همان برجستگی که تا چند ماه دیگر پر از شیر می شد. مدتها بود سعی می کرد به او اینگونه نگاه نکند . و هستی زنانه اش را نادیده بگیرد.
ویتا همچنان روی میز خم شده بود و می خواست چیزی بگوید . مرد از روی صندلی اش بلند شد به طرف ویتا امد و دستانش را دور کمر ویتا حلقه کرد. می خواست وسط این ماجرا بماند.
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
مسابقه داستان و شعر ان لاین پرشین بلاگ
داستان من كه گفته بودم ثريا
اصلاً ثریا نمی دونم چرا اینجوری شدی چرا اونشب تا رسیدیم خونه رفتی نشستی روی تختخواب و انگار نه انگار که من هستم روی تخت ولو شدی زانوهات رو بغل کردی و زل زدی به دیوار روبرو اول فکر کردم به عکس عروسیمون نگاه می کنی اما بعد دیدم که زیر قاب عکس سوسک قهوه ای بالداری داره راه می ره و تو همین جور خیره شدی به اون که با دست و پای چسبناکش داره به قاب عکس نزدیک می شه بهت گفتم خسته ام و می خوام بخوابم بی اعتنا و مثلاً پشت به تو خوابیدم هر از چندگاهی غلتی می زدم و سرم را بطرفت می چرخوندم می دیدم که همانطور زل زدی به قاب عکس نه به سوسک.
تازه چشمام گرم شده بود که یکدفعه از صدای فریادت بیدار شدم زانوهات از هم باز شده بود و تو دستات که وسط زانوهات بود سوسک قهوه ای بزرگی بال بال می زد . نفس هات به شمارش افتاده بود و تا من اونو با دستمال از تو دستات بربرنداشتم نفس راحت نکشیدی .اما بعد که به تخت برگشتم تو دوباره زل زده
بودی به سوسک روی قاب عکس که انگار داشت من و ترو می بوسید.
ببینم ثریا اتفاق که افتاده بود چرا اونقدر اونشب خودت رو اذیت کردی ؟درست از وقتیکه از مطب اومدیم بیرون گریه می کردی و از من می پرسیدی : کدوم شب قرصت رو فراموش کردم؟ مگه نه اینکه باید با روی خوش به پیشواز این اتفاق می رفتیم .
می دونم ثریا من اصلاً هیچ تصوری از اینکه تو حامله شدی نداشتم . تازه برام سؤال شده بود که مگه حامله شدن چه چیز وحشتناکی داره که ترو ترسونده؟ مگه خیلی از زنها با این موجود کوچولوی تو شکمشون صحبت یا از روی شکم نوازشش نمی کنن؟مگه تو با اونا چه فرقی داشتی یا اصلاً بچه داشتن چه بلایی میتونست سر تو بیاره ؟
یادت هست ؟گفته بودم قرص ها حتی خارجیشون یک درصد احتمال خطا دارن.درسته من به تو حق می دم نمی دونستم پدر شدن یعنی چی اما اونموقع تو هم نمی دونستی مادر شدن یعنی چی ؟
چرا هر شب اون عروسک پیراهن گل گلی را بغل می کردی و می خوابیدی خب اگه فکر می کردی بچه هم مثل این عروسکه چی می شد؟
ببین ثریا اینجوری زل زدی به من که چی بگی ؟ که من گولت زدم ؟ آخه من چه جوری بهت اجازه می دادم که بچه رو بندازی ؟من برای زنهای غریبه دلم نمی اومد اونوقت برای تو اینکار رو می کردم باور کن حتی اگه مطمئن بودم که تو اینجوری می شی باز هم اجازه نمی دادم .
آخه چه اتفاقی افتاده بود که تا تو صبح وقتی چشمات روهم می رفت کابوس همیشگی را میدیدی با فریاد بیدار می شدی می لرزیدی و می گفتی خواب دیدی سوسک قهوه ای بالداری به دنیا آوردی.
نه ثریا نمی تونم بین سوسک قهوه ای بالدارروی قاب عکس با سوسک تو دستات که انگار زائیده بودیش و سوسک کابوس هات ارتباط برقرار کنم واقعاً ثریا کدوم سوسک باعث شد این بلا رو سر خودت بیاری؟
درسته من درک درستی از پدر شدن نداشتم انگار باید چارش می شدم تا می فهمیدم یعنی چی درست مثل عاشق شدن ، مریض شدن و درد کشیدن.اونجوری لبخند نزن با اون تمسخر. من تا وقتی بچه رو بغل نگرفته بودم معنی پدر شدن را نفهمیدم اما تو چی تو که حتی نخواستی اونو تو بغل بگیری ، ببوسیش یا حتی سینه های ورم کرده از شیرت رو به دهنش بذاری.
این درخت های بلند کشیده منو می ترسونه . هر هفته که می خوام بیام دیدنت این میله ها این درخت ها آزارم می ده ثریا.یاد دنیای کوچیک و قشنگ خودمون می افتم و نمی دونی چقد عصبانی میشم تمام خونه پر شده از سوسک های قهوه ای بالدار که برای خودشون راه میرن غذا می خورن و می خندن. انگار منتظر تو هستن. نه ثریا ما مستحقش نبودیم بودیم؟
تو اونو بدنیا آوردی خیلی سخت و خیلی بد و حتی نخواستی سزارینت کنم خواستی طبیعی به دنیا بیاریش و آوردی با فریاد های بلند و هولناک مثل وقتیکه کابوس می دیدی فریاد می زدی و می لرزیدی و بعد وقتی اون موجود کوچلوی دوستداشتنی رو آوردم طرفت چشم هاتگرد شد جیغ کشیدی و بعد هم که ........
و حالا تو اینجایی پشت میله ها و من این طرف ظهر که اومدم گفتن حالت خیلی بدتر شده دست به اعتصاب غذا زدی ، حرف نمی زنی و حتی می گی که اینجا پر از سوسک های قهوه ای بالدار.
ترو خدا ثریا به من به خودت رحم کن. ترو خدا منو مقصر ندون من بی تقصیرم اگر موافقت می کردم اونو از دست می دادم و حالا که همه چیز رو . منو ببخش ثریا.
نسیم شریعت
پی نوشت : این داستان در مسابقه شعر و داستان ان لاین پرشین بلاگ بلاگ تقدیر شد
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
داستان زن كناردستي
داستان زن کناردستی
گرمم شده دارم آتش مي گيرم . عرق از لابلاي موهاي شقيقه ام روي كتم مي چكد.زن كنار دستي ام لبخند مي زند . نگاهش روي مرد روبري من ثابت مانده ، دستمالي از كيفش در مي آورد
ادامه مطلب
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
داستان همه چيز تو چروك اتفاق مي افتد
داستان همه چیز تو چروک اتفاق می افتد
دوباره مثل همیشه زل زده بودی به من . سنگینی نگاهت را حتی از این فاصله هم می توانستم حس کنم افضلی که آمد بالای سرم دسته ی کاغذها را که گذاشت روی میزم جلوی نگاه ترا که گرفت دلشوره افتاد تو دلم .
ادامه مطلب
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
داستان حميراي من
داستان حميراي من
؛اين داستان در جشنواره حوزه هنری ياسوج جزو راه يافته گان به مرحله نهايی جشنواره بود.
زن پشت سري گفت چند وقت پيش روزنامها نوشته بودند زن ِ مردا رو گول مي زده بعد بهشون زنگ مي زده يا پول مي دي يا فيلم ها رو براي زنت مي فرستم.
ـ جلل الخالق زن جماعت و اين كارا ؟
سرم را چسباندم به شيشه اتوبوس : تو ، او يا آنها ؟
.ادامه مطلب
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
داستان قيجقاج
داستان قیجقاج
نفس ها ي گرمت كه مي خوره به صورتم و قلقلكم مي ده باعث آرامش خاصي در وجودم ميشه مي خواستم هيچوقت برايت صحبت نكنم.
ادامه مطلب
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
داستان من كه گفته بودم ثريا
اصلاً ثریا نمی دونم چرا اینجوری شدی چرا اونشب تا رسیدیم خونه رفتی نشستی روی تختخواب و انگار نه انگار که من هستم روی تخت ولو شدی زانوهات رو بغل کردی و زل زدی به دیوار
ادامه مطلب
جمعه بیست و نهم دی 1385
داستان دل سرم
اين داستان برنده جايزه سوم جشنواره حوزه هنری زاهدان در سال ۱۳۸۴ شد
شير آب را كه باز كردم قطره هاش كه روي سراميك ها با صدا ريخت بلند شدي آمدي پشت در و گفتي :رفتي دوش بگيري . گفتم : آره الان تموم مي شه .
ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
داستان سرگيجه
سرت را كه محكم به ديوار كوبيدي ، صدايش كه توي گوشم پيچيد بالاي سرم نشستي گفتي : گريه نكن.
ـ حالم خوب نيست.
ـ آرام نفس بكش آرامتر .
ادامه مطلب

