داستان زن کناردستی
گرمم شده دارم آتش مي گيرم . عرق از لابلاي موهاي شقيقه ام روي كتم مي چكد.زن كنار دستي ام لبخند مي زند . نگاهش روي مرد روبري من ثابت مانده ، دستمالي از كيفش در مي آورد
داستان همه چیز تو چروک اتفاق می افتد
دوباره مثل همیشه زل زده بودی به من . سنگینی نگاهت را حتی از این فاصله هم می توانستم حس کنم افضلی که آمد بالای سرم دسته ی کاغذها را که گذاشت روی میزم جلوی نگاه ترا که گرفت دلشوره افتاد تو دلم .
داستان حميراي من
؛اين داستان در جشنواره حوزه هنری ياسوج جزو راه يافته گان به مرحله نهايی جشنواره بود.
زن پشت سري گفت چند وقت پيش روزنامها نوشته بودند زن ِ مردا رو گول مي زده بعد بهشون زنگ مي زده يا پول مي دي يا فيلم ها رو براي زنت مي فرستم.
ـ جلل الخالق زن جماعت و اين كارا ؟
سرم را چسباندم به شيشه اتوبوس : تو ، او يا آنها ؟
.داستان قیجقاج
نفس ها ي گرمت كه مي خوره به صورتم و قلقلكم مي ده باعث آرامش خاصي در وجودم ميشه مي خواستم هيچوقت برايت صحبت نكنم.
اصلاً ثریا نمی دونم چرا اینجوری شدی چرا اونشب تا رسیدیم خونه رفتی نشستی روی تختخواب و انگار نه انگار که من هستم روی تخت ولو شدی زانوهات رو بغل کردی و زل زدی به دیوار
اين داستان برنده جايزه سوم جشنواره حوزه هنری زاهدان در سال ۱۳۸۴ شد
شير آب را كه باز كردم قطره هاش كه روي سراميك ها با صدا ريخت بلند شدي آمدي پشت در و گفتي :رفتي دوش بگيري . گفتم : آره الان تموم مي شه .
سرت را كه محكم به ديوار كوبيدي ، صدايش كه توي گوشم پيچيد بالاي سرم نشستي گفتي : گريه نكن.
ـ حالم خوب نيست.
ـ آرام نفس بكش آرامتر .