دوشنبه سی ام آذر 1388
عزای عمومی
جنبش سبز ایران صاحب عزاست امروز
رهبر معنوی جنبش سبز ایت الله العضمی منتظری به ملکوت اعلی پیوست
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
بهای ازادی سنگین است
صدایت بلرزد
یا بغضد بترکد
با خودم کلنجار می روم بیایم به دیدنت یا نه؟گوشی را بر می دارم دو دلانه شماره ات را می گیرم
. اما ببعد پشیمان می شوم .تصمیم می گیرم بیایم دیدنت اما در اغوش کشیدنت برایم سخت است زیر پوستم تمام ناراحتی هایت را حس می کنم.
دلم لک زده برای خنده های قشنگت و صدای ارامش بخشت
بهای ازادی سنگین است
ارزوی من ارامش سبز رنگ خانه ی پدری تو است
این پس تنها به هدی عزیز تعلق دارد که این روزها تحمل نگاه نگران و ناراحتش را ندارم
شنبه بیست و یکم آذر 1388
غصه ها خوابیدن
من چقدر خوشحالم
پی نوشت :عاشق این اهنگ حمید طالب زاده ام به امید روز های سبز پر از ارامش و خوشحالی
جمعه یکم آبان 1388
چيستي فمنيسم
اما وقتي شروع به مطالعه كردم هر چه پيشتر مي خواندم كمتر معناي ان را درك مي كردم. اول ها ذهنم حس قابلمه اي را داشت كه همه چيز تويش ريخته اند جز انكه بايد و شعله قلمكاري ذهنم مانع از اين مي شد كه بتوانم نظرم را منسجم بيان كنم اما بعد تر به اين نتيجه رسيدم مشكل اين است كه تا به حال نظريه ها و انواع فمنيسم را خوانده ام اما تعريف روشني از ان نيافته ام
و حالا انقلاب را كه با بوي اش رشته و ساندويچ هاي كثيف وجب مي كنم كتابي را درون قفسه ي كتابفروشي مي بينم كه كشف بزرگي است براي من "چيستي فمنيسم "و حالا كه مقدمه ي كتاب را خواندم فهميدم ذهن مغشوش در مورد فمنيسم و تعريف يا به نوعي كلي تر چيستي ان فصل مشتركي دارد با خيلي هاي ديگر
كتاب را كه تمام كردم پاسخي سوال ذهنم را اينجا مي گذارم
شنبه هفتم شهریور 1388
مزه ی بی مزه قبولی من
درست مثل ادم سر به هوایی که فراموش می کند که اجاق گاز را خاموش کند یا کتری را پر اب یا چای را دم ، شده بودم
فراموش کرده بودم قبول می شوم
مزه اش هم از بین رفته بود اما حالا دوباره یادم امده شاید سال گذشته یا هر زمان دیگری اگر قبول می شدم مزه اش بهتر می ماند توی گلویم زیر زبانم.اما حالا مزه اش نیامده می رود
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
ثانیه
مرا باکی از بیداری نیست
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
دل ارام پر!
حالا شکایت کردن از هیچ کس و هیچ چیز جزء زندگی من نیست دائما در حال فرار از انم هر چند گاهی پایم لیز می خورد و با سر می افتم اما تمام سعی ام را می کنم که این بختک چنگ نیاندازد روی روحم!
حتی فکر نمی کنم از پایان یافتن ۲۵ سالگیم نالیده باشم تنها چیزی که مرا مشوش می کند نداشتن چیزی برای عرضه است و این یعنی اغاز هجرت من از این نوع زندگی حالا اگر چاشنی پختگی هم به ان اضافه شود که چه بهتر!
اما بهانه ی این پست مرگ دختری بود که می خواست دنیا را از دریچه نقاشی هایش ببیند و نگذاشتند
هر چند می دانم متهم به مظلوم نمایی دل ارام خواهم شد اما قصاص را چاره ی زخم ادم ها نمی دانم .
ما همه فراموش می کنیم و فراموش می شویم بارها عزیزی از دست داده ایم که مطمئنا نهایت سوگواریمان یک سال است بعد از ان زخممان ترمیم می شود! اما اینکه جوانی دختری از او گرفته شود تا اخرین لحظه امید بخشایش به او بدهند و بعد طناب دار را بی انکه اجازه ی دیدن والدینش را به او داده شود دور گردنش بیاندازیند
و زخم جدیدی بر تن خانواده ای وارد کنند ایا براستی غم فراموش شده ی ۵ سال گذشته ی خانواده ی مقتول ترمیم شده است نه
کابوس های دلارام حالا کابوس های انهاست !
و من می دانم دست عدالت همیشه پشت پرده غم انگیز ترین صحنه های تاریخ پنهان شده است! دل ارام تمام شد نقاشی هایش و حتی جرمش اما ...
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
25 سالگی لعنتی من
بساطم که پهن می شود سرگیجه می گیرم از این همه تنوع ُ تنوعی که نه تنها چشم بیننده ای را نمیگیرد که البته می رماندشان از من از رنگ ها!
حتی اگر وسعت بساطم به اندازه ی همین میز باشد باز هم در میان این شلوغی خریدار نخواهید بود گویا چیزی برای فروش و عرضه ندارم و این شمایید که به من می فروشید چیزی بر سفره ام اضافه می کنید و باری بر شانه ام
حالا دولا دولا راه می روم و قوزبندی در میان کتف هایم خودنمایی می کند
هر چه می گذرد بدتر می شود قوزم را می گویم کم کم دارم قوزی می شوم اما نه دیگر جوان که غبار روزگار حالا هی بیشتر می پاشد روی تنم و ساعت ها پیری ام را نشانه گرفته اند.
هر سال در این روزها فکر می کنم حالا دیگر رسیده ام همین جا بساطم را پهن می کنم و دیگر تکان نمی خورم اما نمی شود دوباره تا ۹ اردیبهشت تمام می شود تا ساعت ۵ بعد از ظهر از دست ونگ ونگ های دخترانه ام نفس می کشد بارم را بر می دارم و دوباره ۳۶۵ روز انتظار و راه و باری نفس گیر تمام نمی شود می دانم
این اخرین ساعت های ۲۵ سالگی ام نمی ایستند نه باور کنید علاقه ای به ماندن در لحظه ها یی ندارم که دیگر تمام شده است بلکه یک اه و یک دم می خواهم
و
تمام
شنبه بیست و دوم فروردین 1388
یک صبح جمعه دوستداشتنی
تلفن را که قطع می کنم ایمان زنگ می زند می خواهد برای مهمانی شب پیراهنی برایش اتو کنم از اتو زدن لباس های خودم متنفرم چه برسد به پیراهن های مردانه که برای جلوگیری از چروک باید در هزار زاویه انها را بچرخانی!
لباس ها را اویزان می کنم ! باران می گیرد می دوم به سمت طناب لباس ها لباس های نیمه خشک را جمع می کنم می خواهم بیایم داخل اتاق که بی اختیار سرم را بالا می گیرم پسر کم سن و سالی سرش را از پنجره بیرون اورده است برایم بوسه می فرستد به ریخت و قیافه خودم از بالا نگاه می کنم یک تاپ شل و وارفته و یک شلوارک کوتاه ! ایمان از هردویشان متنفر است و من عاشق شان هستم بلند داد می زنم : شت
میایم تو لباس ها را روی طناب اپارتمان پهن می کنم بوی سوختنی می اید زود اجاق گاز را خاموش می کنم بدون اینکه در زود پز را باز کنم میایم پشت میز.
ایمان چند دقیقه ای می شود رسیده است می خواهم پلو را از توی پلوپز بکشم درون ظرف غذایی که برای صرفه جویی در وقت شستشو هردو با هم در ان غذا می خوریم برنج کال کال است به پلو پز دست می زنم سرد سرد است پلوپز اتصالی کرده است! خورشت را توی بشقاب می کشم و هردویمان ان را با نان میخوریم در سکوت!
جمعه چهاردهم فروردین 1388
گریخته ام چون به گمانم قوانین در خدمت حکومت هاست گاه به نام دین ظهور می کند و گاه در لباس وجدان.
اما ادمی بدون این قوانین حیوانی بیش نیست پس علی رغم گریز همیشگی ام پایم در بند این قوانین گیر کرده است و مرا گریزی نیست باید سوخت و ساخت:
+ با ادمها مثل خودشان تا می کنم !
+به هیچ مردی اعتماد ندارم مگر اینکه خلافش ثابت شود ( حساب لعنتی از بقیه جداست )
+از قوانین می گریزم چون قوانین اند !
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
صبح های پر از گرد کتاب من!
ان روز ها که از کتابخانه پدرم یواشکی " جنس دوم " و " دیوار " را کش می رفتم شاید فکر نمی کردم روزی به جای کتاب های ذبیح الله منصوری کتابخانه ام پر شود از کتاب هایی متفاوت . ان موقع فقط ۱۰ سالم بود و کتابخانه پدرم از دست من اسایش نداشت و زمانی که همسن و سال هایم کتابهای داستان کودک می خواندند من از ع ش ق ب ا ز ی بناپارت و لویی چهارده ام !روزی که با لعنتی قرار بود کتابخانه خانه مان را بچینیم وقتی به خیل انبوه کتاب ها روی زمین اتاق خواب نگاه کردیم تازه متوجه شدیم کتابخانه مان جای همه ی کتابها را ندارد و بعد کشاکش بر سر حذف کتاب های کم اهمیت تر ! اما نه من دست از سر کتابهای زنان برمی داشتم و نه او دست از نشریات و مجلاتش!
دست اخر هم گشتیم دنبال فضای خالی ای که بشود به کتابخانه تبدلیش کرد !
حالا توی خانه پنجاه و چند متری ما سه تا کتابخانه هست که به جرات یک سوم اش را نخوانده ام .حالا دیگر عادت کتاب خواندنم عوض شده دیگر از ترس رسیدن پدرم و برای اینکه کتاب را به موقع به کتابخانه اش برگردانم کتاب ها را بلدوزوار نمی خوانم . دیگر ولو نمی شوم روی تخت خوابم و دیگر شعر " گناه " فروغ جذبم نمی کند .
ان موقع ها رویای متفاوت بودن زندگی ام را پر کرده بود و درست توی ناخوداگاه زنانه ام از اینکه مثل مادرم باشم هراس داشتم!
بارها و بارها با نگاه های پر از سوال به او نگاه کردم که ان طور بادقت کمدها را مرتب می کرد و از ترس ذره ای خاک دستمال از دستش جدا نمی شد!
اما من هم تا مدتها بعد از عروسی مان صبح ها تا همه چیز مرتب سرجایش نبود دستم به کتاب نمی رفت حالا لعنتی نمی گذارد همه کارهای خانه را انجام دهم و دیگر نوع غذایی که باید درست شود که معضل بزرگ مادرم بود در خانه ی ما کمترین اهمیت را دارد و پاک کردن گرد و خاک فقط هفته ای یکبار از وقت دونفریمان را می گیرد اما هر روز که بیدار می شوم چشمم که به کتابخانه ها می افتد تاب دیدن ذره ای خاک را ندارم .همه ی کارها تا تمیز شدن قفسه ها تعطیل می شود.
و من فکر می کنم برای من مرتب بودن کتابخانه ام مهمترین کار روی زمین است و برای مادرم تمیز بودن خانه!
یکشنبه هجدهم اسفند 1387
به بهانه بی بهانگی 8 مارس
بهانه هیچ تاریخی نیست وقتی در مهد ازادی نیز زن ها به خیابان ها می ایند تا روزی را جشن بگیرند که تنها مختص خودشان است. بهانه هیچ روزی نیست وقتی در همین نزدیکی درون همین گوشی های موبایلمان فیلم های تجاوز به زنان و دختران ایرانی ای را می بینیم که زجه می زنند و تقاضای کمک دارند.
وقتی تفریح مردهایمان دیدن فیلم های پورنویی است که جز بالا بردن سطح ازار و اذیت جنسی نسیبی از ان نیست .دیگر چه نیازی به خیابان و چه نیازی به فریادهای" 8 مارس مبارک "است.
مسئله خانگی تر از این حرف هاست درست بیخ گوشمان خشونت درون تاکسی ها، اتوبوس ها ، شهرها و ... همه جاست . خشونت توی نگاه مردان تحصیل کرده و حتی پشت نیمکت های دانشگاه های ماست .
دیگر دوای درد ما را "شعار بالا بردن اگاهی" نیز دوا نمی کند . اگاهی در کشور ما درست درون کتاب های درسی ای است که با " بابا اب داد " شروع می شود و " کوکب خانمی" که ترسی از هیچ مهمان ناخوانده ای ندارد ان قدر که بخواهد شکم مهمانش سیر شود و سفره ی غذایش اراسته هنرمند هست.
اگاهی در سریال های تلویزیونی مان موج می زند که زن نویسنده ای از بیسواد ترین زنان نیز ساده لوح تر است که شوهر مذهبی اش را می گذارد و می رود. حالا دیگر چه فرقی می کند روی پرده های سینمایمان " نصف مال من ، نصف مال تو باشد " یا کار سطح بالاتری مثل " زن دوم"
اینجا رنگ ها نیز از ما گریزانند . متر ها و وجب ها بلندای ردای زیبایی ما را اندازه می گیرند و صورت ها تنها جای عرضه و خودنمایی است . اینجا بینی ها کوچک می شوند و لب ها برجسته و گونه ها تزریقی تا وقتی جسم سرکشمان نمی تواند خودی نشان دهد عرض اندامی کنند.
حالا " زنان پرده نشین و نخبه گان جوشن پوش " می شوند و کتاب ها تمام تفسیر های زنانه ی شان را خوانده نشده پاک می کنند . دیگر چه فرقی می کند که شال سفید بلندت را بپوشی و بروی درون خیابانی که همین دو سال پیش زن هایش را جمع کردند و حکم شلاق و زندان برایشان بریدند . حالا هر نفس کشیدنی اگر صدایش بلند باشد اقدام علیه ملتی است که نمی خواهد اگاه باشد و اگاهی اینجا در نا اگاهی نهفته است.
پس بهتر است تا متهم به قربانی و مجرم عقده ای که از روی کمبود هایش حرف می زند و یا زنی که از روی شکم سیری و یا جیره خوار بیگانه بودن سخنرانی می کند نشده ای جول و پلاست را جمع کنی کتاب هایت را اتش بزنی و بشینی پای "برنامه خانواده" تلویزیون ملی کشورت تا راز و رمز شوهرداری را بیاموزی
دیگر چه فرقی می کند چه کسی فریاد بزند: " 8 مارس مبارک"
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
تاسفی برای مهدی مهرافروز
شاید وسوسه گیراندن سیگاری یا حتی رنگ ناب گیلاسی پایم را شل کرده باشد.
شاید بی مهابا قصد عمیق ترین جای دریا را داشته ام بی انکه حتی ذره ای شنا بلد باشم یا حتی جاذبه ی ارتفاعی مرا به خود کشانده باشد اما ...
اما هیچ سوزنی را تاب تحمل کبودی پوست من نخواهد بود!
و هیچ مخدری !
حتی تصورش تهوع اور است تهوع اور تر از سردرد های یک شب مستی ! سرگیجه ارتفاعی بس بلند یا دود تلخ سیگاری!
برای کسی که نوشته است و نوشتن دغدغه اش بوده و برای کسی که هوای سرد و گزنده ی شاهرود را نفس کشیده و اسمان پر از ستاره اش را دیده و بارها و بارها سوزنی را توی پوست تنش فرو کرده تا نئشه ی نشنیدن و ندیدن شود متاسفم !
قضاوت کار من نیست اما برای نخبه ای که بی مهابا غرق شده متاسفم هر چند که به او هم حق می دهم برای من که هنوز می توانم نفس بکشم متاسف باشد!
مهدی مهرافروز را نه دیده ام و نه خوانده ام اما می دانم ناگهان درگذشته است .
و من ناگهان متاسفش شده ام .
پس حق دارم به جای فاتحه ای که او برای من می فرستد پستی بگذارم.
مهدی مهر افروز درگذشته من هنوز می نویسم.
ادرس وبلاگ مهدی مهرافروز
ویژه نامه کارگاه داستان برای مهدی مهرافروز
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
و جذاب
زنی که هق هق کنان بر گلویم چنگ می زد
نمی خواست شاعر باشد
شعر هم نگفته بود
تنها زنی بود
با دست های خالیییییییییییییییییییییییییییییییی
شنبه پنجم بهمن 1387
و مگر می شود بی اعتنا به بودت نفس کشید
"گرمترین اغوش زمین" ۲۸ سالگی ات مبارک
شنبه بیست و هشتم دی 1387
تعطیل تا 26 روز دیگر
حالا اگر این سیاهه ها رضایت خیلی از دوستان خوبم را براورده نمی کند باید بگویم تا ۲۶ روز دیگر اپ نمی کنم ان موقع بیایید و کامنت بگذارید وقتی که فرصت به کار بردن نقدهایتان را هم داشته باشم
توضیح : درگیر آزمون کارشناسی ارشدم قرار نیست برنگردم
بد نیست به اینجا سر بزنیدhttp://shahruod.blogfa.com/
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
جمعه هفدهم آبان 1387
به شتم می کشم
آسفالت تازه را خشک نشده قدم می زنم . میوه نشسته را از مغزه بیرون نیامده می خورم مانتوی جدید را به خانه نرسیده می پوشم و تو رو هنوز سرت را کامل نتراشیده ای و تنت را در آغوش می کشم
یکشنبه پنجم آبان 1387
جاده و من و تو
ایرونی ساقه و برگ و ریشه ساقه از ریشه جدا نمی شه
عاشق این صحنه بوده ام همیشه که تو و من و جاده کویری شهرمون و تاریکی شب
می شناسمت ؟ هموز نمی توانم ادعا کنم . شاید !
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
زندگی گربه ای من
جای مامان خالی همیشه برای این جور حمام کردن های تو اصطلاح خاصی داشت " گربه شور کردن"
و حالا میان این همه مشغله ی درسی همه چیز گربه شوری شده است .از غذا درست کردن تا زبان خواندن و ورزش کردن و البته خوابیدن و عشق ورزیدن . همه چیز تنها چند دقیقه وقتت را می گیرد و بیشتر از آن جز آنکه تپش قلب بگیری لذتی از آنها نخواهی برد اضطراب جاری شده در همه چیز.
و حالا همین به روز کردن ها و کامنت گذاشتن ها و حتی ایمیل چک کردن ها همه گربه هایی شده اند که تو در چند ثانیه آنها را می شویی .
و این هم ادرس وبلاگ داستان شاهرود سر بزنید خواندنی است http://www.shahruod.blogfa.com
شنبه بیستم مهر 1387
مخاطب نداشته !
همیشه همین بوده ام رک و راست حالاچه به پای شهرستانی بودنم بگذارند (چرا که شناسنامه ام از اسم تهران پاک پاک است ) چه به حساب بی کفایتی ذهن که گرچه داعیه ی خواندن و نوشتن دارد اما اندک توانایی در استفاده از خوانده ها را هنوز بدست نیاورده است.
بی گمان در حاشیه بودن برایم هزار بار لذت بخش تر از حاشیه هایی با رنگ و لعاب های آنچنانی است ؟
ما را به هیچ رنگی احتیاج نیست حال چه بزک صورت باشد ( که خودمانیم به آن محتاجم ) و چه بزک متن ( که خود را بی نیاز از آن می بینم)
حال اگر می بینید اندک کامنتی اینجا گذاشته می شود بخاطر این بی آرایشی و بی پیرایشی و البته عدم توانایی جذب مخاطب با مسائلی که البته هر چند مهم اند اما قدشان کوتاهتر از ارتفاع ... است!
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
تنها شکنجه ی من ...
همیشه از مقایسه شدن هراسیده ام چه آن زمان که احساس برتر بودن تمام وجودم را پر کرده است و چه آنزمان که احساس کمبود داشته ام.
عریان نوشته ام عریان تر از آنکه حالا بعد از نوشتن دو یا سه خط بخواهم لاپوشانی کنم آنچه را که همیشه مرا ازار داده است.حالا چه در لباس کلمات بی معنای یک شوخی یا چه در قالب کلمات یک متلک یا مزه پرانی
مقایسه شدن مرا ترسانیده چه با نگاه کج بین مردی که در ذهنش با آلودگی هر چه تمامتر قیاس شده ام و چه در دید پدر و مادری که تنها به واسطه ی قد بلند یا موی کوتاه مرا مقایسه کرده اند.
و حالا که در چشم همه حتما اراده ای نداشته که تنها راه فراری است برای دور شدن از چشم و زبان دیگران و با بهانه هایی مثل " درس دارم " و یا " شام نمی خورم " و ...
مبتذل تر از آن است که بخواهم این متن را بیشتر الوده کنم.
مقایسه در ذهن شما با همسرم نیز برایم شکنجه آور است اگر چه به زبان نیاید.
چهارشنبه ششم شهریور 1387
مرگ
و جاری می شود در رگ هایت .
خیلی ساده می میری. و بعد آدمها که جمع می شوند تا دلبستگی خود را به تو فریاد بزنند. تو مرده ای چه آنها را ببینی و چه نبینی. اصلا حتی معلوم نیست که تو حسرت زنده بودن را در لحظه ی خاکسپاریت بخوری یا نه !شاید به ریش آدمهایی که گریه می کنند حتی بخندی و شاد باشی از جایی که هستی بی دغدغه ی عذاب و آتش جهنم.
پی نوشت : پدر صمیمی ترین دوستم فوت کرد آن قدر ناگهانی که هنوز شوکه ام.
شنبه دوازدهم مرداد 1387
نیم نفسی
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
خسرو شکیبایی درگذشت
و وقتی سریال خانه ی سبز را با بازی اش می دیدند . آرزوی داشتن خانه ای سبز دعای شبانه شان می شد.
خسرو شکیبایی در گذشت.
می توانید بخوانید دختر مدرسه ای که دیگر بزرگ شده باور نکرد .
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
اقتضای زندگی در تهران
و حالا بعد از سه سال وقتی بر می گردم به آن شهرستان ُتعجب می کنم . نفسم بند می آید می خواهم برگردم .حالا دیگر تحمل خیلی چیزها را از دست داده ام . اما آدم هایی هم هستند که از شهرستان مثل من به هردلیلی کوچ کردند اما ذره ای از تفکرشان عوض نشده و پابند اصالتی هستند که به مدد راه های کوتاه و زمان های بیکاری و اصلا همان سنت های تخمه شکستن و کله پاچه این و آن را بار گذاشتن توقعاتی باور نکردنی از زندگی و آدم ها دارند.آدم هایی که با توجه به داشتن تحصیلات دانشگاهی در یک مراسم عروسی سنت پایکوبی و شادی را زیر سوال می برند یا به جهزیه و خلعتی عروس ایراد می گیرند و حتی یقه ی خود و دیگران را بخاطر موسیقی پلید غربی و امریکایی می درند.استخوان تن مرده های همدیگر را می جوند عروسی را زهر دختر و پسر فهمیده و عاشق می کنند. آتش جهنم تنها برای رقاصان برپاست نه برای آشوبگران و تفرقه اندازان.
تفکر آدمها بسته به محل زندگیشان فرق می کند زمانی انتظار من از دوستی که یکبار با او تماس گرفتم تماسی از طرف او بود . اما اینجا یاد گرفته ام کم توقعی زاییده ی زندگی در شهر های بزرگ است.و آرام گذاشتن آدم ها به حال خودشان با جهیزیه ی کم یا زیاد یا عروسی با موسیقی و اصلا چهار دیواری اختیاریشان مختص سرگرم شدن در ترافیک و دو دو تا چهار تا کردن حقوق و قسط و اجاره خانه است.
پی نوشت : به خودم قول دادم که دیگه تو همچین مراسم های شرکت نکنم
شنبه پانزدهم تیر 1387
وسوسه ی پل ها و مدیریت کامنتدونی
پس هر دو گزینه تقریبا از دور خارج می شود و اینچنین است که هنوز نفس می کشم .
یاد دعای مادربزرگم می افتم : خدایا مرا با عزت بمیران تا مرگم هم آزاری به دیگران نرساند و یاد مرگ فامیلی دور که بر اثر شدت تصادف ماشینش جنازه اش را با بیل و به همراه خاک جاده جمع کردند و البته تا مدتها کسانی که شاهد این صحنه بودند دچار عذاب روحی شده بودند. بماند که از مرگ بر اثر سرطان هم بیزارم جدا از عذاب دوران کوتاه بیماری از اینکه بدون مو دیده شوم هم بسیار ناراحتم.
و البته می ماند مرگ در موقع خواب.هیچ تفاوتی با خوابیدن ندارد البته اگر از نوع سکته قلبی باشد نه از نوع زلزله ای اش.
پس منتظر می مانم.
پی نوشت :بعضی آدم ها آن قدر حقیر و پست هستند که ننوشتن نامشان و پنهان شدن پشت حرف های رکیکی که تنها لیاقت خودشان را دارد نمی تواند پستی و رذالت شان را مخفی کند .
جامعه ای که زنانش به پوشیدن و مردانش به ندیدن امر می شوند آخر و عاقبتش مریض های روانی ای می شود که احمق تر از آنند که نامشان را وبلاگ خوان گذاشت و حالا مدیریت کامنت اینجا به کار آید!
سه شنبه یازدهم تیر 1387
ورزش می کنم
شاید هیچ گاه فراموش نکنم دوران راهنمایی بخاطر ورزش زیر آفتاب و در محوطه ی مدرسه همیشه از آن گریزان بودم و بعد هم که به لطف شغل پدرم از امکانات ورزشی رایگان بهره مند شدیم کنکور و بهانه ای مثل درس خواندن ما را از آن نیم بند ورزش جدا کرد.
و حالا بعد از ۷ سال به خود آمده ام دو بار رژیم غذایی سخت گرفته ام و حالا برای نگه داشتن تعادل بین قد ۷۳/۱سانتی ام و وزن ۵۶ کیلوگرمی و البته بدلیل خانه نشینی و فراغت از کار دوباره فرصت ورزش کردن را پیدا کردم و عجب روحیه ای این دو ساعت در روز به من می دهد.
پی نوشت : دوباره داستان نویس شدم . دوست عزیزی که همیشه نظرهایش درباره ی داستان هایم برایم ارزشمند بوده است نسخه خوبی برایم پیچید تا دوباره شروع کنم ممنون سیامک عزیز و جای تو و همسرت اینجا خالی خواهد بود
پی نوشت دو: واقعا که همیشه تو این مملکت حتی اگر از درد به خود بپیچی هیچ فریاد رسی نیست .
امید واهی ای بود درخواست فیلتر شکن!
جمعه سی و یکم خرداد 1387
هستم
دوست دیگری ننوشتن داستان را بدترین ضربه برای ذهن نویسنده می دانست و حالا من روزی یکی دو تا موضوع داستان به ذهنم می رسد و هنوز مداد بدست نگرفته ام حرف آقای همسر میزند توی کاسه و کوزه ی داستان نویسی من : که خواهشا شروع نکن نمی توانم تو ویراست داستان بهت کمک کنم و خوب این قطره هم خیلی زود خشک می شود.
البته بماند که آقای شوهر چپ و راست حرف هایش را با تیکه کنایه و خنده و شوخی می گوید و می گذرد اما من که کم هم ناراحت نمی شوم میییییییییییی دانم دروغ گوی قهاری نیست !
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
............................
اولین روزهایی که گیر افتاده بودم توی این تنهایی ازش فرار می کردم اما حالا بعد از دو هفته مسافرت لذت می برم و قدر می دونم این سکوت را
پنجشنبه نهم خرداد 1387
اندازه می شویم
ما بی آنکه به عنوان یک شهروند ندیده گرفته شویم . هر روز و هر روز دیده می شویم قد مانتوهایمان وجب می شود و شال های سرمان و برهنگی روی پایمان .
ما نتنها نادیده گرفته نمی شویم بلکه تمسخر و تحقیر می شویم
اندازه می شویم
شنبه چهارم خرداد 1387
من و نتایج کارشناسی ارشد
در واقع من روز اعلام نتایج دچار یکسری بدبختی و بیچارگی زیاد شدم .داخل آرایشگاه بودم که محبوب اس ام اس زد . با عجله برگشتم خونه و تازه با مشکل بزرگی به نام خرابی فن سی پی یو مواجه شدم .
به محبوب اس ام اس زدم تا نتیجه منو پی گیری کنه غافل از اینکه اس ام اس من دو ساعت بعد وقتی از نتیجه خبر داشتم و حالم بدجور گرفته بود و با افسردگی کامل داخل کلاس زبان نشسته بودم به دست محبوب رسید.
و بعد نوبت پروژه رو زدن به مریم بود که هر وقت کارم پیشش گیر می شد بهش زنگ می زدم ( بین خودمون باشه قبل از نامزدیش و بعدش برای همین روزا بهش زنگ زدم )و اون بیچاره هم نتونست برای کاریکنه
اونوقت به روشی که با همسر آقا برخورد می کنم برخوردم به کامپیوتر و آن قدر زدم تو سرش تا بالا اومد و دیدم چه افتضی بار آوردم
تازه سرکوفت های اقای شوهر هم که کم نبود . بماند که به خانوم یکی از دوستان که او هم کارشناسی ارشد شرکت کرده بود چقدر امیدواری داد اما به من گفت یا تهران قبول می شی یا هیچ جا.![]()
من هم در کمال همسر ذلیلی پذیرفتم که با این رتبه کذایییییییییییییی فقط تهران انتخاب رشته کنم![]()
و البته منتظر التاف الهی باشم![]()
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
آن زن 25 ساله شد
- ۲۵ ساله شدم. همین امروز و در همین ساعت.با تو و کنار تو هر روز خاطره ای است که از دست دادن آن روز حسرتی می شود بر دلم.نفس های گرمت و طنین امیدواری های شبانه روزیت مرا از وهم همیشگی ام ، دور شدن از همه ، دور کرده است.سومین سالی است که در جشن تولدم از بودن با تو به خود بالیده ام.
- همیشه ۲۵ سالگی برایم سنی بوده که در ان به همه آرزوهایم رسیده ام اما حالا ... و ۳۵ سالگی حتما به همه آن ها خواهم رسید. می دانم
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
اتوبوس
نمی توانم آن قدر مطمئن بگویم در چشم های تیره و کمابیش غمگین اش سایه هایی از تردید و درخواست کمک دیده می شد و در حالیکه با دست راست چشم راستش را می خاراند با دست دیگر کاغذی را که در میان انگشتانش می فشرد به طرف دهان برد و با نوک زبانش گوشه ای از کاغذ را خیس کرد .با نگاهش در حال بررسی مسافران زن اتوبوس بود ، طوریکه گویا به دنبال چهره مطمئنی برای افشای راز مهمی به او بود. و من با آن مانتوی چهارخانه قهوه ای و روسری راه راه سفید و سیاه و صورتی بدون آرایش حتما شخص مطمئنی به نظر او رسیدم که بدون معطلی بچه را که تا به حال بزور روی پاهایش نشانده بود روی زمین گذاشت .نیم رخش را به طرف من برگرداند و با صدایی مودبانه و لهجه ای ناشناس پرسید : ببخشید شما سواد دارید ؟ امکان داره این کاغذ را برای من بخوانید؟
حس کنجکاوی زنانه ام که تا آن لحظه به قدری تحریک شده بود که به من اجازه پاسخ دادن به سوال او را نمی داد و من با حالتی که هیچ کلمه ی مناسبی جز " قاپیدن " برای آن نمی توانم به کار ببرم کاغذ را از دست او گرفتم کاغذی که هنوز گوشه آن از آب دهان زن خیس بود.
علامت دادگستری بالای صفحه بدجوری توی ذوقم زد و بعد دست خط کج و معوج مردی حتما که نام زن را نوشته بود . زن بچه را که به مظر من پسر بچه می امد آیدا صدا کرد و از او خواست که بین صندلی ها رفت و آمد نکند در کمال تعجب من زن آیدا را با جملاتی مثل : بابایی نکن دیگه ، مامان قربونت بره بیا بشین و ... مخاطب قرار می داد. و بالاخره با جادوی همین جملات او را بغل کرد. زن مدتها پیش متارکه کرده بود از همسری معتاد و فقیر و حالا حضانت تنها فرزندش آیدا به او تعلق گرفته بود . آیدا که به زحمت 5 ساله می نمود و علی رغم ظاهری پسرانه و شیطان جز آوایی ناشناس از او صدایی نشنیده بودم کرولال بود. نامه زن را به بهزیستی معرفی می کرد تا هم سر پناهی برای او در نظر گرفته شود و هم مخارج درمان دختر کرولالش تامین گردد.
دستش را روی شانه ام گذاشت و پرسید همه چیز را نوشته اند : متارکه ، فقر و دختری کرو لال .سرم به علامت پاسخ مثبت تکان دادم . زن نامه را به گونه که گویی شی با ارزشی را از من باز می ستاند گرفت.و چند دقیقه بعد بدون آنکه بخواهد توجه مرا جلب کند نامه را به مسافر صندلی جلویی داد تا صحت آن را از او جویا شود.گویا من با آن مانتو چهار خانه قهوه ای و روسری راه راه سفید و شکی و صورت بدون آرایش فرد مورد اطمینانی برای او نبودم.آیدا تمام طول راه را بین صندلی ها در حال رفت و آمد بود.زن با صدای بسیار بلندی از مسافر زنی که ایستاده بود محل ایستگاه بهزیستی را پرسید زن بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت خیلی وقت است که ایستگاه را رد کرده ایم.
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
یک لیوان آب خیلی کمک می کند!
مزمزه اش می کنم ، آرام می جومش و بعد آرامتر قورت می دهم. از گلویم پایین می رود و از مری ام . حسش می کنم که حالا رسیده به معده ام.و بعد نوبت لقمه های دیگر است.تا تمام شود همان یک کفگیر پلوی سفید و خورش رژیمی.و بعد یک لیوان آب می خورم .منتظر می مانم تا نیم ساعت بگذرد.
دست می کشم روی شکمم و برآمدگی اش. باردار نیستم می دانم . اما این برجستگی بدجوری اذیتم می کند.بلند می شوم پله ها را طوری دست به شکم طی می کنم که گویی باری شکستنی دارم . در دستشویی را باز می کنم ، خودم را درون آینه برانداز می کنم. آینه آنقدر بزرگ هست که وقتی بلوزم را بالا می زنم ، برآمدگی تهوع آور را ببینم.دستانم را می شورم و دو انگشت اشاره و وسطی دست راستم را درون حلقم فرو می برم حرفه ای شدم به سه شماره مزه ی بد غذا با طعم اسید معده در دهانم حس می کنم و بر می گردانم .دست و صورتم را می شورم دستی بر شکمم می کشم و خوشحال می شوم از اینکه کمتر از 1100 کالری در روز مصرف کرده ام.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
فضولی
گاهی اوقات سرک کشیدن به قسمت های خصوصی زندگی آدم ها ، حتی اگر ناخواسته و یا حتی از روی خیر خواهی باشد برای خود آدم خیرخواه یا فضول دردسر آفرین است . ناخواسته چیزی را می خوانی که فردی درباره ی احساسش در مورد تو نوشته و تو علاوه بر اینکه عذاب می کشی تمام علاقه ای که نسبت به آن فرد داشتی از بین می رود یا دچار تزلزل می شود شاید هم مثل من مدتها با خودت کلنجار رفته باشی تا ذهنت را نسبت به سوء ظنی که نسبت به وی داشته ای پاک کنی و حالا ... .
حکایت من است . بماند که نمی توانم برای هیچکس چند و چونش را بگویم اما خواندم که درباره حقیقتی محض متهم به دروغگویی شده بودم.
فیلم ها راحتمان نمی گذارند. " پیرمرد ها سرزمینی ندارند " و " شهر مرزی " و البته " علی سنتوری " ( که باید بگویم پول بلیط را هم واریز کردیم ) را دیدیم . بعد از پروژه درس خواندن من حالا تنها فیلم می بینیم ، کتاب می خوانیم و مهمانی می رویم.
داستان قیجقاج به جشنواره خرم آباد راه پیدا کرد اما متاسفانه برنده نشد.
شنبه یازدهم اسفند 1386
بعد از کنکور
نسیم را دیده بودم هم اسم من بود و همسنم. اولین حضور من و او با هم در جلسه سایت.موهای کوتاه و زیتونی اش و نرمند بودنش اولین خصوصیاتی بود که توجه همه بچه ها را جلب کرد و حالا که خبر آزادی اش را می شنوم بی آنکه خبری از دستگیری اش شنیده باشم . یا خبر جایزه گرفتن پروین و خبر نشست زنان و البته آزادی رها...
خانه تکانی تمام شد. از کارم آمده ام بیروم و در عرض ۲ روز دو جلد هری پاتر و کتاب راز داوینچی را خواندم.
جمعه پنجم بهمن 1386
با تو
حرف من حرف خودم نیست
حرف خاک حرف ریشه ست
حرف دیروز ندیده
حرف فردا و همیشه ست
صحبت سکوت سرد
آدمای توی قاب
حرف این صورتکا نیست
حرف اون ور نقاب
حرف تردید یه نسل
میون رفتن و موندن
بین خوابیدن تا ظهر
یا دم سحر پریدن
یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم
وسط یه راه روشن یا هنوزم توی قاریم
یکی باید بگه آخ چرا رنگ ما پریده
چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده
تو بگو اگر حرفام واسطه تو شنیدنی نیست
من امروز و نگاه کن دیگه عکسام دیدنی نیست
حرف آخرو نمی گم
تا نگی خوابت پریده
هر کی رو دیوار گوشش
آخرین حرف و شنیده
حرف تردید یه نسل
* مدتهاست که ننوشتم دوستت دارم
و خدا کند که همیشه باشی
و البته این شعر کاوه یغمایی که شنیدنش با تو خوش است
تولد تو تمام هستی من بود
تولدت مبارک
سه شنبه بیستم آذر 1386
زنی شکل من
بی شکل بوده ام که هر که دیدم گفت :
" ببخشید ، قبلاً شما را جایی ندیده ام ؟"
و هر بار زنی شکل من می شد
تا چشم راستم بی جفت شد و دیدم اصلا تو را ندیده ام
نه به هر که نگاه کنی ...
گل سرخ را یک بار دیده بودی
یادت هست ؟*
برای تو نوشتم که بدانی من شبیه هیچ کدام از معلم های دوران دبستانت نیستم یا شبیه فرشته رویای کودکی ات
من همینم تنها نسیم نه پسوندی دارم و نه پیشوند. نفس هایم همیشه تند بوده و شور هر کاری مرا شتابزده نشان داده است !
حالا اگر بخواهی هستم !
* شعر از کتاب بیا تمامش کنیم " شیوا ارسطویی
یکشنبه یازدهم آذر 1386
اتاقی از آن خود
حالا که
بعد از دقیقاً 2 ماه پا روی پا انداختن و خانه نشین بودن ، پرداختن به آشپزی و رفت
و روب خانه ، درست مثل زنی که سالها در میان در و دیوار خانه گیر افتاده است و
سرگرمی جز پرداختن به امور خانه ندارد ، با این تفاوت که تو روز ها نیم نگاهی به
کتاب های ارشد می انداختی و شب ها با آقای همسر گل می گفتی و گل می شنفتی و نیم
روزهایت را پای اینترنت ، برایت سخت خواهد بود بازگشتن پشت میز کار، در عین حال درس
خواندن و پرداختن به امور خانه .
و البته
در این وضعیت دم دستی ترین زمانی که قربانی کمبود وقت می شود زمان اینترنت است .
از درس خواندن و کار منزل و شکم آقای همسر که نمی توان چشم پوشی کرد ، پس باید
نگاهت را از میز کامپیوتر بدزدی و در حالیکه دستمال نمدار را برای دور کردن گرد و
غبار ، رویش می کشی ، به آرامی از کنارش بگذری و مثل یک خانم بر گردی پشت میز
ناهار خوری بنشینی و جزوه هایت را مرور کنی . در حالیکه آقای همسر پشت میز
کامپیوتر نشسته و از وبلاگ های مختلف بازدید می کند و کامنت های خشن می گذارد ،
حسرت می خوری که حتی برای خودت میز نداری چه برسد به اتاقی که از آن تو باشد و
قلمرو تو ، و یاد روزهایی که خانه نشین بودی و دستکم صبح ها حس مالکیتی نسبت به
اتاق و میز کامپیوتر داشتی اما حالا ...
نمی
توانی که چشمت را روی درآمد و کارکردنت ببندی ، حتی اگر همسر عزیز به دست و دل
بازی شهره شهر باشد.
بگذریم ،
باران می بارد و تمام سهم من از این اتاق و این میز در غیبت او تنها همین چند
دقیقه است بر می گردم.
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
پست همین طوری
امروز به اداره کار خیابان سمیه مراجعه کردم ُ به جرات می توان گفت ۹۰ درصد مراجعه کنندگان دخترانی همسن و سال من بودند که بخاطر انحلال شرکت و پایمال شدن حق و حقوق شان برای دادخواست به اداره کار آمده بودند.
و البته حواشی رفتن به اداره کار با این رنگ موها علی رغم پوشیدن مقنعه کم نبود.![]()
همه اش تقصیر آقای همسر است که نگذاشت موهایم را تیره تر کنم.![]()
و بماند که من هم چقدر تو یه دلم به این افراد ندید بدید خندیم ![]()
کتاب روانشناسی هیلگارد تمام شد.
و باید خاطر نشان کنم که علی رغم هشدار نویسنده در ابتدای فصل بیماری ها ( جدی نگرفتن علائم در خواننده ) من تمام بیماری ها را با علامت هایشان در وجودم دیدم و بماند که نزدیک بود برای خودم دارو تجویز کنم.
آخیش بعد از مدتها یک کم برای دل خودم نوشتم .![]()
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
دنیا بروفق مراد ما نیست
این همه مدت خبر های بد و گرفتاری
و باید جایزه می دادم
کاملا عوض شده ام ، حالا خودم هم از دیدن صورتم درون آینه خوشحال می شوم وا لبته می ترسم
جهان که بر وفق مراد ما نیست
بگذار ما گاهی بر وفق مراد مد روز دنیا باشیم
موهایم را کوتاه کردم برگشتم به ۱۲ سال پیش و دوران راهنمایی و بلوند بلوند رنگ کردم
حالا باید برای از بین بردن رنگ پریدگی صورتم کمی هم برنزه کنم.
دنیا بر وفق مراد ما باشد ....
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
بزنیدش دل آرام را
با اجرای حکم ناعادلانه دلارام علی چه تدبیر شومی برای زن ایرانی تدارک دیده اند؟ نوشین احمدی خراسانی
پوز خند را فراموش نکنیم تارا نجد احمدی
گفتگو با دلارام علی: اگر امروز ما را به زندان ببرند، فردا زنانی دیگر این راه را ادامه می دهند گفتگو ناهید کشاورز با دلارام
با رفتن دلارام علي به زندان ، می توان کلاس هاي آموزش عليه خشونت در زندان بر گزارکرد طلعت تقی نیا
کار هر سینه نیست این آواز/ منصوره شجاعی
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد / سارا لقمانی
هیچ زندانی ظرفیت هفتاد میلیون انسان را ندارد /علی عبدی
نام یکایک ما «دلارام» است / نیلوفر گلکار
نگاهی به فعالیت های دل آرام علی
وبلاگ حمایت از دلارام علی http://delarameali.blogfa.com/
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
شب تو یا تو شب ( برای دلارام علی )
سرت را که بالا بگیری می بینی دوباره شب شده ، تو همان جایی که ایستاده بودی ایستاده ای اما از او خبری نیست. تمام شده است پایان تمام این روزها ُ با تمام ضربه های شلاقش
دیگر لازم نیست سرت را بالا بگیری ، شب با تمام ضربه های تاریکی اش بر تنت فرود آمده است و تو خود شب شده ای آن قدر یکی با شب که نمی توانی تشخیص بدهی شب توست یا تو شب؟
- دست هایمان که شکست
تنمان را که باتوم هایتان سیاه کرد و درد که امانمان را برید
نفس مان در نیامد گریه سر ندادیم هر چند که به حکم طبیعت مردانه شما طبیعی بود
حالا شلاق هایتان را پایین بیاورید
نگاه های خیره تان را بر چشم های امیدوار ما بدوزید و شلاق هایتان را بر تن مان فرود آورید
اینجا آخر دنیا هم که باشد
اشک نمی ریزیم
* برای دلارام علی

سخنان شیرین عبادی در باره حکم دلارام علی و پرونده دکتر زهرا
سخنان شیرین عبادی در باره حکم دلارام علی و پرونده دکتر زهرا-
حکم دلارام علی به دایره ی اجرای احکام فرستاده شد
نامه ای برای دلارام علی / پریسا کاکایی
سه شنبه هشتم آبان 1386
خانه خالی است
+ پی نوشت :
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود !
جمعه چهارم آبان 1386
زمستان در راه است
- هنوز هم خبر رتبه آوردن یک داستان ، آن هم از نوع تاریخ گذشته اش ( کار یک سال پیش ) حتی اگر مدتها باشد دست به قلم نبرده باشی هیجان آور است.
- و این هم میز گرد مر بوط به عملکرد بخش کوچه به کوچه : تحلیل و بررسی آنچه از کوچه و خیابان های شهر می آید: کوچه به کوچه
البته من در بخش مربوط به کتاب بینامتنیت از اضطراب تالیف صحبت کرده بودم نه از اضطراب تعریف
- خبر خوشحال کننده راه اندازی سایت کمپین در زاهدان
- زمستان در راه است
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
این نیز بگذرد
و ترس . و اشک و ..............
و پدر همسرم که بیمارستان خوابیده
متنفرم از بیمارستان و حالا اویی که همیشه آرامش دهنده من بود خود درگیر ناراحتی های پدرش شده .
ما هردو افسرده و خسته . حتی اگر بخندی و با آغوش باز و مهربانت نوازشم کنی . نگرانی در چشم هایت پنهان نمی ماند .
این نیز بگذرد.
سه شنبه هفدهم مهر 1386
فاخته صمدي در آستانه اعدام قرار گرفت
استمداد هفتهنامه اشراق براي بازخواني سريع يك پرونده
فاخته صمدي ، دختري كه مدعي است در دفاع از خود و در شرايطي نامتعادل و در حالي كه در خانه آن مرد زنداني شده بوده او را به قتل رسانده در آستانه اعدام قرار گرفت.
تا پيش از اين وكيل مدافع او تلاش ميكرد تا بدون جنجالسازي و به دور از هياهو از خانواده مقتول رضايت بگيرد ولي 26 شهريورماه امسال خانواده مقتول با دريافت حكم استيذان از قوه قضاييه اجراي اعدام را به اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران سپردهاند.
فاخته صمدي يكي از معدود متهماني است كه گرچه مرتكب قتل شده است اما بررسي شرايط و اوضاع و احوال او حكايت از آن دارد كه اين دختر نميتوانست در آن شرايط غير از اين عمل مرتكب شود.
اين دختر خود دانشجوي رشته حقوق بوده كه به دليل ازدواج نامناسب در شرايطي قرار ميگيرد كه مجبور به رها كردن درسش ميشود. شرايط نامتعادل ازدواج اول او را در موقعيتي خطرناك قرار ميدهد تا آنجا كه براي يك بار نيز سقط جنين ميكند. با وجود اين و در حالي كه از سوي شوهر اولش تحت فشار بوده از سوي خانوادهاش نيز طرد شد. بالاخره او از همسر اول جدا شد واز شمال كشور به تهران آمد و در يك دندانپزشكي به عنوان منشي مشغول به كار شد تا زندگي جديدي را آغاز كندو اين در حالي بود كه به سبب همين وضعيت نامتعادل پزشك قرصهاي مخصوصي را براي او تجويز كرده بود كه عدم مصرف آنها او را در موقعيتي ناخوشايند از نظر رفتاري قرار ميداد.
در اين مطب دندانپزشكي مردي 80 ساله براي معالجه رفت و آمد داشت كه بعد از مدتي به فاخته پيشنهاد داد كه پرستار خصوصي او شود و در خانه او مستقر و انجام امور او را به عهده گيرد.
اين مرد پس از آنكه مدتي فاخته را در خانه به عنوان پرستار به خدمت گرفت به او پيشنهاد ازدواج داد. فاخته در همان زمان با جواني هم سن و سال خود نامزد كرده بود و خود ميگويد :« من فقط مثل يك پدر به او ( مقتول ) تكيه كرده بودم اما او به من جور ديگري نگاه ميكرد».
با مخالفت فاخته در مقابل پيشنهاد مقتول مرد 80 ساله قرصهاي فاخته را از او گرفت ، در خانه را روي فاخته قفل كرد و تلفن را نيز قطع كرد تا با محبوس شدن اين دختر شرايط گرفتن بله مهيا شود.
با اين اتفاق تنها وضع روحي فاخته نامتعادلتر شد و در نهايت فاخته براي آنكه از دست مرد 80 ساله بگريزد با زدن ضربهاي به وسيله ميلهاي آهني به سر او را مجروح كرد كه همين ضربه منجر به مرگش شد.
دكترعلي نجفيتوانا ، وكيل مدافع فاخته با استناد به نظريه پزشكي قانوني مبني بر وضعيت نامتعادل روحي فاخته خواستار توجه به وضعيت منجر به بروز حادثه شد ولي دستگاه قضايي در صدور حكم به اين نكات توجهي نكرده است.
مهوش شيخالاسلامي ، مستند ساز ، در دو فيلم ماده 61 و قاتل مقتول ، به ماجراي اين دختر پرداخته است و حرفهاي او را در مورد آن حادثه نقل كرده است .
پی نوشت : این مطلب برگرفته از هفته نامه اشراق برای اطلاع رسانی در این پست قرار گرفته و آدرس هفته نامه این است
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
هنوز هستم در گیر خانه تکانی ام
اما حالا که نوشتم می بینم این چند روز چقدر زود گذشت بی آنکه تو حتی وقتی برای نشستن پشت کامپیوترت را پیدا کنی و بعد اینکه خانه چقدر اعتیاد اور است انگار وقتی یک روز صبح که قرار است خانه باشی از خواب بیدار می شوی تمام وسایل خانه کثیف است و خاک خورده و چرک مرده و تازه یادت می افتد که هر روز موقع برگشتن از سر کار تنها وقت می کردی غذای نیم بندی را به عنوان شام بگذاری جلوی آقای همسر و آن طفلکی هم بخورد و به به سر بدهد.غافل از اینکه وقتی بعد از مدتها هوس مهمان بازی به سرت می زند و برای اولین بار هم زمان هم سوپ و هم لوبیا پلو و هم دسرت عالی می شود آقای همسر بعد از رفتن مهمان ها و بعد از شستن ظرف ها عاشقانه می گوید : همه چیز عالی بود از تو بعید است .
البته فجایع در خانه ما از این حرف ها گذشته است و بواقع اگر آقای همسر این قدر مهربان نبود و در کار خانه به بنده کمک نمی کرد من تا به حال از غصه کار خانه و بیرون حتما دق کرده بودم.
یکشنبه یکم مهر 1386
فرصتی برای از دست دادن ( خاطره ای برای بخش کوچه به کوچه سایت تغییر برای برابری )
روبرویم نشسته بود. قیافه ی ساده ای داشت ، صورتش بدون آرایش و سرتا پا مشکی پوشیده بود . بارها در این مسـیر دیده بودمش. همیشـــه در حال مطالعه رمان هایی بود که یا من قبلا ً خوانده بودم یا باید می خواندمشان : پاک کن ها ، در هزار تو ، جاودانگی ، پوست انداختن و ... . با توجه به سلیقه یکسانم با او اصلاً در مخیله ام نمی گنجید که فرم را امضا نکند . از طرف دیگر این اولین باری بود که حضور من و او با هم درون اتوبوس با همراه داشتن فرم امضا توام شده بود. سرش را روی مجله ای خم کرده بود ، مجله ای که ماهیانه در حوزه زنان منتشر می شود . هر از چند گاهی سرم را بلند می کردم و به چشم هایش که تند تند مقاله ای را که من چند روز پیش خوانده بودم رج می زد ، نگاه می کردم .
فرم بیانیه را از کیفم درآوردم . روبروی کنار دستی ام درون اتوبوس نشسته بود . فاصله بین صندلی ها مرا دچار تردید کرده بود که چگونه باید باب صحبت را باز کنم . مجله بهانه خوبی بود و مقاله می توانست شروع خوبی برای یک مکالمه دو نفره باشد . اما فاصله مانع از آن می شد که شروع به صحبت کنم و بعد بحث را به کمپین یک میلیون امضاء بکشانم . از طرف دیگر مجله اخبار مربوط به دستگیری ها و احکام فعالان کمپین را نیز انعکاس داده بود ، و این مسئله از آن جهت که ممکن بود او آن مطالب را خوانده باشد و نسبت به امضا کردن فرم واکنش نشان دهد ، مرا می ترساند. در هر ایستگاهی که اتوبوس توقف می کرد ، نگران به او نگاه می کردم که مبادا پیاده شود و من فرصت را از دست بدهم . بیانیه تا شده درون دست های عرق کرده ام بود .
زن روبرویی چشم دوخته بود به چشم های من ، گاهی هم روی مجله دختر سرک می کشید و بعد دوباره نگاهش سر می خورد روی صورت من ، که با نگرانی دختر را می پاییدم. نگاه های او مرا به شدت معذب کرده بود. زن چادری بود و من از اینکه با شروع صحبت ، بخاطر فاصله ای که با دختر داشتم ناگهان بحث به جمع سرایت کند ، ( که من با توجه حوادث اخیر ترجیح می دادم این اتفاق نیافتد ) می ترسیدم.
بنابراین علاوه بر اینکه نگران پیاده شدن دختر و از دست دادن موقعیت بودم ، با خودم فکر می کردم که پیاده شدن زن در این شرایط تا چه اندازه برایم مفید خواهد بود ، من بلافاصله جای زن می نشستم و با دختر صحبت می کردم. ایستگاه فرهنگ اتوبوس نگه داشت . ابتدا زن از جایش بلند شد و پشت سر او دختر ، که زن را صدا زد : "مامان صبر کن من بلیط ها را بدم."
مادر و دختر را از پشت شیشه اتوبوس دیدم . از اینکه به همین راحتی و بخاطر یک سوءظن ساده فرم را بدست دختر نداده بودم ، بسیار ناراحت و متاسف شدم . فرصتی که به راحتی از دست دادم.


