تبليغاتX
آن زن

چهارشنبه بیستم آبان 1388

یک زن ایرانی در شرف سنگسار

روز آنلاین: اخبار امیدوارکننده ای که در سال ۲۰۰۸ در مورد پایان یافتن مجازات سنگسار در ایران شنیده شده بود، با مطرح شدن دو مورد دیگر برای سنگسار به ناامیدی بدل شد. درحال حاضر عفو بین الملل هشدار می دهد که به دنبال اعدام رحیم محمدی به جرم لواط، همسرش کبری بابایی نیز در خطر است و امکان دارد در آینده نزدیک سنگسار شود. عفو بین الملل به منظور جلوگیری از وقوع این مجازات ضد انسانی، دست به انتشار عریضه ای زده تا با جمع آوری امضاء بتواند دولتمردان و مسؤولان جمهوری اسلامی را مجاب به لغو مجازات سنگسار کند.

کبری بابایی و رحیم محمدی دختر ۱۲ ساله ای دارند. آنها در طول زندگی با یکدیگر بسیار فقیر بودند و حرفه ای نداشتند. این دو برای ادامه زندگی متوسل به اعمال نامشروع شدند.

هر دوی آنها پس از محکوم شدن به عمل زنا به سنگسار محکوم شدند. رحیم همچنین به "لواط" که حکم آن اعدام به شیوه ای است که قاضی تعیین می کند، محکوم شده بود.

محمد مصطفایی، وکیل این زوج می گوید که اعدام رحیم محمدی غیرقانونی بوده، زیرا مسؤولان بدون اینکه زمان اجرای حکم را به وی ابلاغ کنند، او را اعدام کرده اند. این درحالی است که طبق قوانین ایران، وکیل مدافع باید از زمان اجرای حکم موکلش باخبر شود.

به علاوه، مصطفایی توضیح می دهد که هیچ لواطی صورت نگرفته و به نظر او، این اتهام به این دلیل وارد شده که مسؤولان بتوانند رحیم محمدی را به جای سنگسار، اعدام کنند. به گفته این وکیل مدافع، کبری بابایی با توجه به اینکه شوهرش اعدام شده، اکنون به شدت در خطر است و این خطر می تواند قریب الوقوع باشد.

به نقل از منابع عفو بین الملل، درحال حاضر شش زن و دو مرد در انتظار حکم سنگسار خود هستند. اسامی این زنان عبارت است از: "ایران آ."، "خیریه و."، "اشرف کلهری"، "سکینه محمدی"، "م.ج." و "هاشمی نسب" و اسامی مردان عبارت است از: "محمد علی نوید خمامی" و "نقی احمدی".

لغو موقت مجازات سنگسار در سال ۲۰۰۸

طبق قوانین ایران، اجرای حکم سنگسار در صورت "زنا و لواط" غیرقابل اجتناب است. در سال ۲۰۰۲، رییس قوه قضاییه اعلام کرد که می توان جایگزینی را برای حکم سنگسار مقرر کرد و در ماه اوت ۲۰۰۸، سخنگوی قوه قضاییه گفت که مجازات سنگسار به حالت تعلیق درآمده است. عفو بین الملل خاطرنشان می سازد که اعدام از طریق سنگسار به سبعیت این حکم دامن می زند، زیرا شخص محکوم رنج بسیاری را برای کشته شدن متحمل می شود.

شکنجه تا مرگ

در قوانین کیفری جمهوری اسلامی به منظور خوب برگزار شدن این شیوه اعدام، موارد خاصی لحاظ شده که در آن نوع و اندازه سنگ هایی که باید مورد استفاده قرار بگیرند مشخص شده است. در ماده ۱۰۲ آمده است که "برای سنگسار، مردان باید تا کمر در داخل چاله گذاشته شوند و زنان تا سینه." ماده ۱۰۴ می گوید: "در حکم لواط، باید از سنگ هایی استفاده شود که نه خیلی بزرگ باشند که شخص را با یک یا دو ضربه بکشند، نه خیلی کوچک که اصلاً به عنوان سنگ محسوب نشوند."

در سال ۲۰۰۸، جمهوری اسلامی حداقل ۳۴۶ نفر را اعدام کرد و از ژانویه ۲۰۰۹ تا ۲۵ اوت، حداقل ۳۱۸ نفر اعدام شده اند. دولت به طور رسمی تعداد افرادی که اعدام شده اند را اعلام نمی کند و به همین دلیل امکان ارائه آمار دقیق از تعداد اعدام شدگان وجود ندارد.

http://www.signforchange.info/spip.php?article4975

نوشته شده توسط نسيما در 9:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

چيستي فمنيسم

۹ سالي مي شود كه با  كلمه فمنيسم اشنا يم ان موقع كه دغدغه هاي دخترانه ام سر لجبازي با مردان روي زمين را داشت يا بدطينتي  را ذات مردانه مي دانستم  از فمنيسم تنها تعريفي كودكانه در ذهنم بود حق زن به معناي تام و تمام ان.

اما وقتي شروع به مطالعه كردم هر چه پيشتر مي خواندم كمتر معناي ان را درك مي كردم. اول ها ذهنم حس قابلمه اي را داشت كه همه چيز تويش ريخته اند جز انكه بايد و شعله قلمكاري ذهنم مانع از اين مي شد كه بتوانم نظرم را منسجم بيان كنم اما بعد تر به اين نتيجه رسيدم مشكل اين است كه تا به حال نظريه ها و انواع فمنيسم را خوانده ام اما تعريف روشني از ان نيافته ام

و حالا انقلاب را كه با بوي اش رشته و ساندويچ هاي كثيف وجب مي كنم كتابي را درون قفسه ي كتابفروشي مي بينم كه كشف بزرگي است براي من "چيستي فمنيسم "و حالا كه مقدمه ي كتاب را خواندم فهميدم ذهن مغشوش در مورد فمنيسم و تعريف يا به نوعي كلي تر چيستي ان فصل مشتركي دارد با خيلي هاي ديگر

كتاب را كه تمام كردم پاسخي سوال ذهنم را اينجا مي گذارم

نوشته شده توسط نسيما در 0:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

بهنود

نمی خواهم کسی را متهم کنم جز خودم و خودمان اینکه هنوز تعریف دقیقی از حقوق بشر در ایران وجود ندارد اینکه ان قدر سطح اگاهی پایین است که مدافعان حقوق بشر تنها عده ای خدا نشناس تلقی می شوند اینکه اعدام نکردن جوانی قاتل به معنی پایمال شدن خون مقتول است مرا اشفته می کند تا جاییکه خواب زنی که چهار پایه را از زیر پای همه ما می کشد می لرزاندم

قبح کشتن از بین رفته است این روزها دیگر مرگ  ادمی دلی را نمی لرزاند کجای کارما اشتباه بوده است صحبت از حقوق بشر بدون دادن اگاهی یا صحبت از حقوق بشر برای ادم هایی که قتل قاتل را حق قانونی و دینی خود می دانند

باید دوباره نگاه کنیم

نوشته شده توسط نسيما در 9:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

دانشگاه

۱ـاز کج اندیشی هایی که همه جا را گرفته حالم بهم می خوره از اینکه ببینی یک عده ادم اومدن یک سال از وقتشون را گذاشتن درس خواندن تا بیان ارشد و بعد مدرک بگیرن گروه کارمندی بگیرن و بعد بای بای.

از ادم هایی که فکر می کنن فمنیست یعنی از بین رفتن خانواده یعنی فراموش کردن بچه!

۲ـتو ذوقم خورده اساسی!اما هنوز پر از انرژیم!لیست کتابهایی که باید بخرم را کنار لیست خوراکی ها رو در یخچال چسبوندم.می خوام وقتی دارم غذای سلف را گرم می کنم و دنبال یک چیزهایی برای اضافه کردن به اون تو یخچال می گردم تا از گلوی اقای شریک بره پایین چشمم بهشون بیفته و یادم بیاد که بهتره به جای خریدن لباس و لوازم ارایش این ماه فقط کتاب بخرم. کتاب

و این یعنی حس  زندگی در اوج ناامیدی های تحمیلی

۳ـفضای دانشگاه به شدت مخالف هر نوع بحثیه نمی دونم دانشجوها می ترسن یا استادها یا هردو. به هر حال یک قانون نا نوشته همه را از بحث در زمینه زنان که خودش یک مسئله سیاسی باز می داره و وقتی بحث نیست حداقل باید ۴ تا مطلب سرچ کرد و خوند و چند تا مطلب هم اینجا نوشت

نوشته شده توسط نسيما در 13:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم مهر 1388

خودت را که ان طور رها می کنی روی مبل انتظار داری اتفاقی بیفتد درون این صفحه ی جادویی و تو محو ان بشوی

محو که نه میخکوب ! انقدر که یادت برود برای چه موضوعی امده ای و نشسته ای امده ای که با خودت یک فنجان چای بنوشی یا قیافه ادمی را ببینی که برایت شرمندگی ببار می اورد

می خواهی فراموش کنی هیاهوی این چند روز را یا قیافه ی دکتری را ببینی که نشسته میزگردی بر گزار می کند و با ان خنده های مصنوعی اش سعی در تلطیف فضای رعب و وحشتی که پشت دوربین ها در حال اتفاق افتادن است می نماید

ظاهری به شدت مصنوعی از تمام ادم ها چه انکه لرزش صدا و من و من کردنش بغض را توی گلویت گره می زند چه انکه صحبت کردنش پر از نشانه است و چه انکه جوانی اش دلت را به رحم می اورد

ان وقت دلت می خواهد تنها یک دقیقه فرصت داشتی تا با این مجری فزیوتراپ و به اصطلاح دکتر صحبت کنی و بگویی دست مریزاد اقای دکتر .چقدر خوب به همنوعانتان کمک می کنید

نوشته شده توسط نسيما در 14:13 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

خطاب به خانم وحید دستجردی

کاغذ ها را که میریزم توی سطل اشغال با خودم می گویم حالا وقتش است. وقت نوشتن از او. از عنوانی  که شاید در دوره ای  دیگر میستاندمش و حالا ...

نمی خواهم یادم بیفتاد که این یک روز تعطیلی کاری را باید به هزار کار عقب مانده و نمانده بپردازم از تارها عنکبوتی که همه جا را گرفته اند تا گرد و خاک های روی میزو صندلی کارم. اما نه این نوشتن مهمترین کار است

این نامه ای است خطاب به خانم وحید دستجردی

 خانم دستجردی از انجا که سن شما را دقیقا نمی دانم اما سن همسرتان را می توانم حدس بزنم.من فرزند نسل شمایم

همیشه علاقه مند به حوزه ی زنان بوده و هستم . به خصوص به اولین های زنان. اولین نویسنده زن. اولین زن فعال حقوق بشر اولین زن راننده اتوبوس و ....اما راستش این عنوان احتمالا اولین برای شما به عنوان اولین وزیر زن پس از انقلاب اسلامی انقدر به شما نیامد که نخواستم باور کنم باور کنم که روزی یکی از ارزوهای من به عنوان کسی که علاقه مند به حوزه زنان است همین عنوان وزیری شما بود.

راستش برای خودم و نسل خودم از ان بابت که این اولین عنوان را باید با شما تجربه کنیم متاسفم.زمانی این عنوان به شما خواهد امد و با شما خواهد ماند که شما بازیگر بازیگردان سیاسی ای نشده باشید که برای نجات خود از ذهن های پر از سوال نیمی از جامعه شما را به این بازی کشانده است و راستش اصلا دل خوشی از نماینده های زن این دوره مجلس ندارم و خوشحالم که خانم ها کشاورز و اجرلو با کمک اقبال بلند خودشان نگذاشتند یکبار دیگر زنان بازیگر صحنه سیاسی رجال شوند.

و اما شما هنوز انقدر دیر نشده است می توانید خودتان را از این بازی بیرون بکشید و بگذارید مردم و البته جامعه زنان به شما به عنوان زنی متفاوت نگاه کندهر چند که می دانم همسرتان نخواهد گذاشت .

نوشته شده توسط نسيما در 16:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم شهریور 1388

مزه ی بی مزه قبولی من

قطره های اب که سر می خورد روی سفیدی نمناک تنم حالم جا می اید می خواهم همان جا زیر همان قطره ها سرم را توی دستانم بگیرم و بمانم بی خیال دنیا فقط خودم باشم. اما نمی شود می دانم

درست مثل ادم سر به هوایی که فراموش می کند که اجاق گاز را خاموش کند یا کتری را پر اب یا چای را دم ، شده بودم

فراموش کرده بودم قبول می شوم

مزه اش هم از بین رفته بود اما حالا دوباره یادم امده شاید سال گذشته یا هر زمان دیگری اگر قبول می شدم مزه اش بهتر می ماند توی گلویم زیر زبانم.اما حالا مزه اش نیامده می رود

نوشته شده توسط نسيما در 23:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم شهریور 1388

زنان علیه زنان

به نظر می رسد پیشنهاد وزیر زن در هر کابینه ی دیگری جز کابینه ی فعلی می توانست سروصدای خاص خود را به پا کند . متهم کردن رئیس جمهور به زیر پا گذاشتن ارزش های دنیای سیاسی رجال تا وابسته نبودن این تفکر به نظام .اما در شرایط کنونی تنها مخالفتهایی را برانگیخته که علی رغم مخالفت های معمول یک نوع از مخالفت ها جالب تر از بقیه است و ان مخالفت فعالان زن است که این موضوع را نتنها استفاده سیاسی از زنان برای به فراموشی سپردن وقایع اخیر می دانند بلکه  معتقدند که پیشنهاد این زنان برای کابینه نتنها دردی از درد زنان در جامعه کم نمی کند که باعث ایجاد مشکلات حاد تری می شود چرا که همان موضوع کلیشه ای زنان علیه زنان به میان می اید در نهایت باید خاطر نشان کرد که اگر چه اقای احمدی نژاد به لفظ اولین بار علاقه ویژه ای دارد و دولت او اولین بار است که وزیر زن را در تاریخ ۳۰ ساله جهوری اسلامی تجربه می کند . اما حساب این اولین بار از بقیه ی اولین بارها جداست چرا که نیمی از جامعه که این واقعه به نوعی به انها مربوط است نتنها خوشحال نمی شوند که نگرانیشان در مورد وضعیت زنان دو برابر می شود !
نوشته شده توسط نسيما در 11:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

ثانیه

ثانیه هایی که خوابشان می اید بخوابند

مرا باکی از بیداری نیست

نوشته شده توسط نسيما در 11:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم مرداد 1388

شجاعت ذات زنانه پیداکرده است

کلمه ها وابستگی مرا به زندگی بیشتر می کنند اما وقتی از کنار زندگی بی تفاوت می گذرم کلمات نیز فرار می کنند از دستم لیز می خورند و میریزند درون صفحه ی کاغذی که نا خواسته خوانده می شود. گویی ک خودشان را اویزان می کنند به ان تکه کاغذ تا ارتباطشان را با هستی من حفظ کنند اما وقتی من ارتباطم را با زندگی قطع می کنم انها نیز می گریزند .بوی مرگ و مردگی می زند توی دماغشان راهشان را کج می کنند حالا چه از قلم من افتاده باشند چه از قلم دیگری می روند به راه خودشان بی خیال من .

۵۰ روزی می شود که نه تنها لای کتابهای زنان را باز نکرده ام که هوس رمان ی نخوانده نیز در تنم خشکیده است. این روزها تنها خبرهای بد را سرسری می خوانم و خبر های خوب نیز مثل کلمات از من می گریزند.

اما حالا که ویر نوشتن افتاده توی تنم .می خواهم بنویسم مدتهاست سریال های تلویزیونی ایران را نمی بینم نه به خاطر ماهیت ایرانی شان که به خاطر ابکی بودن و بی هدف بودن سطحی بودن و مهمتر از این ها نقش کلیشه ای زن ها در انها باعث می شود از زن بودن خودم متنفر شوم که بوی عشوه گری و دنبال شوهر رفتن می خورد توی دماغم و عقم می گیرد .

اما هفته گذشته از زنان هنرمند کشور ممنون شدم همانها که بهانه مادر بودن و زن بودنشان نگذاشت بروند در صف مقابل ملت بایستند . همانها که این روزها همه جا از شجاعتشان می شنویم. همان صف اولی هایی که به چشم دیده ایم.

از نقش های این زن ها در سریال ها که خود ساخته دست مردان است که  بگذریم  ُ شجاعت ذات زنانه ای پیدا کرده است.

نوشته شده توسط نسيما در 13:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

درست از همان روز که به جرم ایستادن مقابل دکه روزنامه فروشی برای خریدی  با فریاد خشونت یک افسر وظیفه مواجه شدم به خودم قول دادم که نگذارم فرزندم در اینده به پلیس شدن فکر کند که نگذارم شعر کودکی های مرا که با " اقا پلیسه زرنگه " شروع می شد در ذهنش مرور کند حالا این روز ها تمام ارامش ما را همین اقا پلیس های مهربان بهم ریخته اند . همین اقا پلیس هایی که هر نوجوان پسری ارزوی تبدیل شدن به انها را دارد . با ان درجه های درخشانشان .خون میهن دوستیمان را به جوش می اورند وقتی ان طور رژه نظامی می روند.

اقا پلیسه ذهن من حالا انقدر خشن و بی رحم شده که نگذارم بچه ام به او اعتماد پیدا کند. همان طور که خودم

دیگر به هیچ نظامی ای اعتقاد ندارم حالا قدرت لباس های بعضی ها از پول بیشتر جنبه انسانی شان را زیر سوال می برد!

نوشته شده توسط نسيما در 16:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم مرداد 1388

حنایی که رنگ ندارد  رنگ ندارد

به زور که نمی شود دنیا را رنگی کرد

نوشته شده توسط نسيما در 23:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم مرداد 1388

ازادش کنید سعید حجاریارن را
نوشته شده توسط نسيما در 13:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم مرداد 1388

روس

حالم از هر اسمی که با روس شروع بشه بهم می خوره حالا چه روسری باشه چه روسیه
نوشته شده توسط نسيما در 16:39 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

خواب

باد خنک کولر تنم را کرخت می کنه . هفته گذشته گذشت به رفت و امد و دید و بازدید به مناسبت ورود دوستی که تولد امدنش را جشن گرفتیم. حالا اما سستی شب زنده داری ها مانده توی تنم.ان قدر که خواب ظهرم ساعت ها طول می کشه و بعد با صورت پف کرده به ضرب و زور چای و نسکافه می نشینم پشت این صفحه ی ابی اعتیاد اور و ایمیل هایم را چک می کنم!

خدا عمر بده مخابرات را بد عادت شده بودم. معتاد بودم به صدای اس ام اس و صدای زنگ موبایلم که یاداور بچه های مدرسه ی الپ بود .حالا اما گوشیم را گم می کنم می افتد زیر بالشتم زیر تخت و حتی توی سطل اشغال

به قول دوستی "دیگی که برای ما نجوشه می خوام سر س گ توش بجوشه "

 

نوشته شده توسط نسيما در 18:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388

...

گاهی که از همان حس های بهاری می ریزد توی دلم می خواهم خودم را مچاله کتم لای لحاف نازک و دوست داشتنی ام و از خواب بیدار نشوم می خواهم فکر کنم به اینکه چرا بعضی ها حسرت بچگی  دارند و من حسرت دانشجویی. می خواهم بشینم مثل دختر بچه های لوس و ننر که عروسک شان را گم کرده اند یا خراب دانشجویی گم شده ام را زار بزنم.

تازه باورش اگر چه سخت باشد من کلی فعالیت خوب یا بد داشته ام توی پرونده ی دانشجوییم که حالا که خوب بهشان فکر می کنم راضیم نمی کند راضی نمی شوم از خودم و از ۴ سال دانشجویی تمام شده ام

حالا دلم پر پر می زند برای دانشگاه. این فکر ها که نفوذ می کند توی ذهنم لحاف را کنار می زنم. به فرض که شب پیش تا ۳ صبح جو  ترا هم گرفته باشد برای اولین بار در چند سال گذشته یک ساعت به ظهر مانده بیدار می شوم میروم سراغ لیست کتابهای نخوانده و در عین حال که هنوز صبحانه نخورده ام کتاب ها را قورت می دهم دروغ چرا حالا بعد از یک ساعت دل درد گرفته ام

نوشته شده توسط نسيما در 13:42 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

دل ارام پر!

مدنهاست به این نتیجه رسیدم نالیدن از وضع موجود نه تنها مشکلی را حل نمی کند که سایه ی شومش مثل بختک می افتد روی روح ادم چنگ می اندازد و زخمی ترت می کند!

حالا شکایت کردن از هیچ کس و هیچ چیز جزء زندگی من نیست دائما در حال فرار از انم هر چند گاهی پایم لیز می خورد و با سر می افتم اما تمام سعی ام را می کنم که این بختک چنگ نیاندازد روی روحم!

حتی فکر نمی کنم از پایان یافتن ۲۵ سالگیم نالیده باشم تنها چیزی که مرا مشوش می کند نداشتن چیزی برای عرضه است و این یعنی اغاز هجرت من از این نوع زندگی حالا اگر چاشنی پختگی هم به ان اضافه شود که چه بهتر!

اما بهانه ی این پست مرگ دختری بود که می خواست دنیا را از دریچه نقاشی هایش ببیند و نگذاشتند

هر چند می دانم متهم به مظلوم نمایی دل ارام خواهم شد اما قصاص را چاره ی زخم ادم ها نمی دانم .

ما همه فراموش می کنیم و فراموش می شویم بارها عزیزی از دست داده ایم که مطمئنا نهایت سوگواریمان یک سال است بعد از ان زخممان ترمیم می شود! اما اینکه جوانی دختری از او گرفته شود تا اخرین لحظه امید بخشایش به او بدهند و بعد طناب دار را بی انکه اجازه ی دیدن والدینش را به او داده شود دور گردنش بیاندازیند

و زخم جدیدی بر تن خانواده ای وارد کنند ایا براستی غم فراموش شده ی ۵ سال گذشته ی خانواده ی مقتول ترمیم شده است  نه

کابوس های دلارام حالا کابوس های انهاست !

 و من می دانم دست عدالت همیشه پشت پرده غم انگیز ترین صحنه های تاریخ پنهان شده است! دل ارام تمام شد نقاشی هایش و حتی جرمش اما ...

نوشته شده توسط نسيما در 18:33 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

25 سالگی لعنتی من

درست مثل کولی ای که هر روز بارش را روی دوشش می اندازد از محله ای به محله ی دیگری می رود  شده ام هر روز بار بزرگتری روی دوشم می اندازم متاعی که نفروخته ام هیچ متاع هایی نیز خریده ام که حالا کارم را سخت تر و سخت تر می کند !

بساطم که پهن می شود سرگیجه می گیرم از این همه تنوع ُ تنوعی که نه تنها چشم بیننده ای را نمیگیرد که البته می رماندشان از من از رنگ ها!

حتی اگر وسعت بساطم به اندازه ی همین میز باشد باز هم در میان این شلوغی خریدار نخواهید بود گویا چیزی برای فروش و عرضه ندارم و این شمایید که به من می فروشید چیزی بر سفره ام اضافه می کنید و باری بر شانه ام

حالا دولا دولا راه می روم و قوزبندی در میان کتف هایم خودنمایی می کند

هر چه می گذرد بدتر می شود قوزم را می گویم کم کم دارم قوزی می شوم اما نه دیگر جوان که غبار روزگار حالا هی بیشتر می پاشد روی تنم و ساعت ها پیری ام را نشانه گرفته اند.

هر سال در این روزها فکر می کنم حالا دیگر رسیده ام همین جا بساطم را پهن می کنم و دیگر تکان نمی خورم اما نمی شود دوباره تا ۹ اردیبهشت تمام می شود تا ساعت ۵ بعد از ظهر از دست ونگ ونگ های دخترانه ام نفس می کشد بارم را بر می دارم و دوباره ۳۶۵ روز انتظار و راه و باری نفس گیر تمام نمی شود می دانم

این اخرین ساعت های ۲۵ سالگی ام نمی ایستند نه باور کنید علاقه ای به ماندن در لحظه ها یی  ندارم که دیگر تمام شده است بلکه یک اه و یک دم می خواهم

و

تمام

نوشته شده توسط نسيما در 18:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

یک صبح جمعه دوستداشتنی

هرچه به دستم می رسد را میریزم درون زودپز دکمه پلوپز را روی گزینه کوک می گزارم و بعد بدو بدو می ایم پشت میز !چقدر عقب مانده ام از برنامه ی امروز هنوز یک صفحه از کتاب را نخوانده ام که یادم میاید امروز جمعه است تنها چیزی که می توانست مرا از مهمان ناخوانده نجات دهد کنکور بود و حالا یک ماه است توقعات سر به اسمان گذاشته شده خانه ی دختر عموی پسرعمه ی پدرم عید دیدنی نرفته ایم و مادربزرگ پسرخاله دختر عمویم هنوز خانه ی مان نیامده کتاب را نیمه کاره رها می کنم برای ارامش روح بیتابم وسایل خانه را سرسری گردگیری می کنم و سرسری تر زمین ها را جارو می زنم  دوباره می نشینم پشت میز تلفن زنگ می زند ان طرف خط دوستی حتی نمی گذارد سلام کنم شروع می کند در وصف بی اعتنایی هایم داستان سرایی می کند سعی می کنم قانعش کنم سرم شلوغ است بیشتر الو می گیرد و بیشتر میپیچد به پایم ! کوتاه می ایم می پذیرم که بدجنس ترین دوست روی زمینم

تلفن را که قطع می کنم ایمان زنگ می زند می خواهد برای مهمانی شب پیراهنی برایش اتو کنم از اتو زدن لباس های خودم متنفرم چه برسد به پیراهن های مردانه که برای جلوگیری از چروک باید در هزار زاویه انها را بچرخانی!

لباس ها را اویزان می کنم ! باران می گیرد می دوم به سمت طناب لباس ها لباس های نیمه خشک را جمع می کنم می خواهم بیایم داخل اتاق که بی اختیار سرم را بالا می گیرم پسر کم سن و سالی سرش را از پنجره بیرون اورده است برایم بوسه می فرستد به ریخت و قیافه خودم از بالا نگاه می کنم یک تاپ شل و وارفته و یک شلوارک کوتاه ! ایمان از هردویشان متنفر است و من عاشق شان هستم بلند داد می زنم : شت

میایم تو لباس ها را روی طناب اپارتمان پهن می کنم بوی سوختنی می اید زود اجاق گاز را خاموش می کنم بدون اینکه در زود پز را باز کنم میایم پشت میز.

ایمان چند دقیقه ای می شود رسیده است می خواهم پلو را از توی پلوپز بکشم درون ظرف غذایی که برای صرفه جویی در وقت شستشو هردو با هم در ان غذا می خوریم برنج کال کال است به پلو پز دست می زنم سرد سرد است پلوپز اتصالی کرده است! خورشت را توی بشقاب می کشم و هردویمان ان را با نان میخوریم در سکوت! 

نوشته شده توسط نسيما در 16:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم فروردین 1388

بانوی اردیبهشت عزیز مرا به بازی دعوت کرده که قوانین زندگی نام دارد: قوانین یعنی باید ها و نباید های زندگی و من همیشه از هر باید و نبایدی گریخته ام .

گریخته ام چون به گمانم قوانین در خدمت حکومت هاست گاه به نام دین ظهور می کند و گاه در لباس وجدان.

اما ادمی بدون این قوانین حیوانی بیش نیست پس علی رغم گریز همیشگی ام پایم در بند این قوانین گیر کرده است و مرا گریزی نیست باید سوخت و ساخت:

+ با ادمها مثل خودشان تا می کنم !

+به هیچ مردی اعتماد ندارم مگر اینکه خلافش ثابت شود ( حساب لعنتی از بقیه جداست )

+از قوانین می گریزم چون قوانین اند !

نوشته شده توسط نسيما در 15:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

صبح های پر از گرد کتاب من!

باید مثل هر روز که بلند می شوی گوشه و کنار خانه را وارسی کنی لباس های چرک را برا یشتسن جدا کنی و بعد به این فکر کنی که چه غذایی کمترین وقت را از تو می گیرد نگاهی به جعبه جی ۵ بندازی و طبقه ی کتابهای قرض گرفته شده که باید بخوانی ! و دستمال بدست سراغ کتابخانه ها بروی !

ان روز ها که از کتابخانه پدرم یواشکی " جنس دوم " و " دیوار " را کش می رفتم شاید فکر نمی کردم روزی به جای کتاب های ذبیح الله منصوری کتابخانه ام پر شود از کتاب هایی متفاوت . ان موقع فقط ۱۰ سالم بود و کتابخانه پدرم از دست من اسایش نداشت و زمانی که همسن و سال هایم کتابهای داستان کودک می خواندند من از ع ش ق ب ا ز ی  بناپارت و لویی چهارده ام !روزی که با لعنتی قرار بود کتابخانه خانه مان را بچینیم وقتی به خیل انبوه کتاب ها روی زمین اتاق خواب نگاه کردیم تازه متوجه شدیم کتابخانه مان جای همه ی کتابها را ندارد و بعد کشاکش بر سر حذف کتاب های کم اهمیت تر ! اما نه من دست از سر کتابهای زنان برمی داشتم و نه او دست از نشریات و مجلاتش!

دست اخر هم گشتیم دنبال فضای خالی ای که بشود به کتابخانه تبدلیش کرد !

حالا توی خانه پنجاه و چند متری ما سه تا کتابخانه هست که به جرات یک سوم اش را نخوانده ام .حالا دیگر عادت کتاب خواندنم عوض شده دیگر از ترس رسیدن پدرم و برای اینکه کتاب را به موقع به کتابخانه اش برگردانم کتاب ها را بلدوزوار نمی خوانم . دیگر ولو نمی شوم روی تخت خوابم و دیگر شعر " گناه " فروغ جذبم نمی کند .

ان موقع ها رویای متفاوت بودن زندگی ام را پر کرده بود و درست توی ناخوداگاه زنانه ام  از اینکه مثل مادرم باشم هراس داشتم!

بارها و بارها با نگاه های پر از سوال به او نگاه کردم که ان طور بادقت کمدها را مرتب می کرد و از ترس ذره ای خاک دستمال از دستش جدا نمی شد!

اما من هم  تا مدتها بعد از عروسی مان صبح ها تا همه چیز مرتب سرجایش نبود دستم به کتاب نمی رفت حالا لعنتی نمی گذارد همه کارهای خانه را انجام دهم و دیگر نوع  غذایی که باید  درست شود که معضل بزرگ مادرم بود در خانه ی ما کمترین اهمیت را دارد و پاک کردن گرد و خاک فقط هفته ای یکبار از وقت دونفریمان را می گیرد اما هر روز که بیدار می شوم چشمم که به کتابخانه ها می افتد تاب دیدن ذره ای خاک را ندارم .همه ی کارها تا تمیز شدن قفسه ها تعطیل می شود.

و من فکر می کنم برای من مرتب بودن کتابخانه ام مهمترین کار روی زمین است و برای مادرم تمیز بودن خانه!

 

نوشته شده توسط نسيما در 9:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

به بهانه بی بهانگی 8 مارس

بهانه هیچ تاریخی نیست وقتی در مهد ازادی نیز زن ها به خیابان ها می ایند تا روزی را جشن بگیرند که تنها مختص خودشان است. بهانه هیچ روزی نیست وقتی در همین نزدیکی درون همین گوشی های موبایلمان فیلم های تجاوز به زنان و دختران ایرانی ای را می بینیم که زجه می زنند و تقاضای کمک دارند.

وقتی تفریح مردهایمان دیدن فیلم های پورنویی است که جز بالا بردن سطح ازار و اذیت جنسی نسیبی از ان نیست .دیگر چه نیازی به خیابان و چه نیازی به فریادهای" 8 مارس مبارک "است.

مسئله خانگی  تر از این حرف هاست درست بیخ گوشمان خشونت درون تاکسی ها، اتوبوس ها ، شهرها و ... همه جاست . خشونت توی نگاه مردان تحصیل کرده و حتی پشت نیمکت های دانشگاه های ماست .

دیگر دوای درد ما را "شعار بالا بردن اگاهی"  نیز دوا نمی کند . اگاهی در کشور ما درست درون کتاب های درسی ای است که با " بابا اب داد " شروع می شود و " کوکب خانمی" که ترسی از هیچ مهمان ناخوانده ای ندارد ان قدر که بخواهد شکم مهمانش سیر شود و سفره ی غذایش اراسته هنرمند هست.

اگاهی در سریال های تلویزیونی مان موج می زند که زن نویسنده ای از بیسواد ترین زنان نیز ساده لوح تر است که شوهر مذهبی اش را می گذارد و می رود. حالا دیگر چه فرقی می کند روی پرده های سینمایمان " نصف مال من ، نصف مال تو باشد " یا کار سطح بالاتری مثل " زن دوم"

اینجا رنگ ها نیز از ما گریزانند . متر ها و  وجب ها بلندای ردای زیبایی ما را اندازه می گیرند و صورت ها تنها جای عرضه و خودنمایی است . اینجا بینی ها کوچک می شوند و لب ها برجسته و گونه ها تزریقی  تا وقتی جسم سرکشمان نمی تواند خودی نشان دهد عرض اندامی کنند.

حالا " زنان پرده نشین و نخبه گان جوشن پوش " می شوند  و کتاب ها تمام تفسیر های زنانه ی شان را خوانده نشده پاک می کنند . دیگر چه فرقی می کند که شال سفید بلندت را بپوشی و بروی درون خیابانی که همین دو سال پیش زن هایش را جمع کردند و حکم شلاق و زندان برایشان بریدند . حالا هر نفس کشیدنی اگر صدایش بلند باشد اقدام علیه ملتی است که نمی خواهد اگاه باشد و اگاهی اینجا در نا اگاهی نهفته است.

پس بهتر است تا متهم به قربانی  و مجرم عقده ای که از روی کمبود هایش حرف می زند و یا زنی که از روی شکم سیری و یا جیره خوار بیگانه بودن سخنرانی می کند نشده ای جول و پلاست را جمع کنی  کتاب هایت را اتش بزنی و بشینی پای "برنامه خانواده" تلویزیون ملی کشورت تا راز و رمز شوهرداری را بیاموزی

دیگر چه فرقی می کند چه کسی فریاد بزند: " 8 مارس مبارک"

نوشته شده توسط نسيما در 9:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

تاسفی برای مهدی مهرافروز

برای من هیچوقت خلسه ی هیچ دودی ان قدر وسوسه کننده نبوده است که بخواهم در ان غرق شوم

شاید وسوسه گیراندن سیگاری یا حتی رنگ ناب گیلاسی پایم را شل کرده باشد.

شاید بی مهابا قصد عمیق ترین  جای دریا را داشته ام بی انکه حتی ذره ای شنا بلد باشم یا حتی جاذبه ی ارتفاعی مرا به خود کشانده باشد اما ...

اما هیچ سوزنی را تاب تحمل کبودی پوست من نخواهد بود!

و هیچ مخدری !

حتی تصورش تهوع اور است تهوع اور تر از سردرد های یک شب مستی ! سرگیجه ارتفاعی بس بلند یا دود تلخ سیگاری!

برای کسی که نوشته است و نوشتن دغدغه اش بوده و برای کسی که هوای سرد و گزنده ی شاهرود را نفس کشیده و اسمان پر از ستاره اش را دیده و بارها و بارها سوزنی را توی پوست تنش فرو کرده تا نئشه ی نشنیدن و ندیدن شود متاسفم !

قضاوت کار من نیست اما برای نخبه ای که بی مهابا غرق شده متاسفم هر چند که به او هم حق می دهم برای من که هنوز می توانم نفس بکشم متاسف باشد!

مهدی مهرافروز را نه دیده ام و نه خوانده ام اما می دانم ناگهان درگذشته است .

 و من ناگهان متاسفش شده ام .

پس حق دارم به جای فاتحه ای که او برای من می فرستد پستی بگذارم.

مهدی مهر افروز درگذشته من هنوز می نویسم.

ادرس وبلاگ مهدی مهرافروز

ویژه نامه کارگاه داستان برای مهدی مهرافروز

نوشته شده توسط نسيما در 23:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام بهمن 1387

و نمی دونی چقدر باریک و بلند بود

و جذاب

زنی که هق هق کنان بر گلویم چنگ می زد

نمی خواست شاعر باشد

شعر هم نگفته بود

تنها زنی بود

با دست های خالیییییییییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده توسط نسيما در 11:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم بهمن 1387

زیر قولم زدم چون تو بدنیا امدی

و مگر می شود بی اعتنا به بودت نفس کشید

"گرمترین اغوش زمین" ۲۸ سالگی ات مبارک

نوشته شده توسط نسيما در 8:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم دی 1387

تعطیل تا 26 روز دیگر

وقتی از ان چیزی که دوست داری محروم باشی وقتی همیشه دوروبرت پر بوده  از سیاهه هایی که دائما نوشتی و پاره کردی و حالا از لذت سیاه کردن این همه کاغذ سفید خودخواسته محروم باشی این صفحه کیبرد می شود قلمت و این مانیتور صفحه کاغذ و هر وقت که کانکت شوی وسوسه نوشتن ارامت نمی گذارد

حالا اگر این سیاهه ها رضایت خیلی از دوستان خوبم را براورده نمی کند باید بگویم تا ۲۶ روز دیگر اپ نمی کنم ان موقع بیایید و کامنت بگذارید وقتی که فرصت به کار بردن نقدهایتان را هم داشته باشم

 توضیح : درگیر آزمون کارشناسی ارشدم قرار نیست برنگردم

بد نیست به اینجا سر بزنیدhttp://shahruod.blogfa.com/

نوشته شده توسط نسيما در 9:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

حس می کنم حضور من کنارت باعث دلخستگی تو باشه
نوشته شده توسط نسيما در 18:53 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم آبان 1387

به شتم می کشم

فرقی نمی کند با کدام ت ختم می شود با "ت" با با "ط" به هر حال من به شتم کشیده ام یا به شطم کشیده ام کیس جدید را .این اصطلاح خانوادگی من به زندگی زناشویی ام هم سرایت کرده من به شتم می کشم کیس جدید را هنوز از توی جعبه بیرون نیاورده روشنش می کنم . کتاب جدید را نخریده می خوانم

آسفالت تازه را خشک نشده قدم می زنم . میوه نشسته را از مغزه بیرون نیامده می خورم مانتوی جدید را به خانه نرسیده می پوشم و تو رو هنوز سرت را کامل نتراشیده ای و تنت را در آغوش می کشم

 

نوشته شده توسط نسيما در 22:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آبان 1387

جاده و من و تو

صندلی ام را خوابانده ام تو نگاهت را خوابانده ای روی جاده و من خیره شده ام به نیمرخت با آن ته ریش کم پشت و دوست داشتنی و تو که زمزمه می کنی

ایرونی ساقه و برگ و ریشه                        ساقه از ریشه جدا نمی شه

عاشق این صحنه بوده ام همیشه که تو و من و جاده کویری شهرمون و تاریکی شب

می شناسمت ؟ هموز نمی توانم ادعا کنم . شاید !

نوشته شده توسط نسيما در 16:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

زندگی گربه ای من

مثل خوردن یک لیوان شیر داغ داغ وقتی که از حمام بیرون می ایی و گرمای آب داغ روی پوستت مانده اما خنکی خانه ترا به لرز می اندازد حوله را محکمتر دور خودت می پیچی و درست مثل کودکی هایت از پله ها پایین می دوی . تا خودت را به لیوان شیر برسانی . که درست ۵ دقیقه پیش برای بعد از حمام ریخته بودی تا خنک شود.

جای مامان خالی همیشه برای این جور حمام کردن های تو اصطلاح خاصی داشت " گربه شور کردن"

و حالا میان این همه مشغله ی درسی همه چیز گربه شوری شده است .از غذا درست کردن تا زبان خواندن و ورزش کردن و البته خوابیدن و عشق ورزیدن . همه چیز تنها چند دقیقه وقتت را می گیرد و بیشتر از آن جز آنکه تپش قلب بگیری لذتی از آنها نخواهی برد اضطراب جاری شده در همه چیز.

و حالا همین به روز کردن ها و کامنت گذاشتن ها و حتی ایمیل چک کردن ها همه گربه هایی شده اند که تو در چند ثانیه آنها را می شویی .

 و این هم ادرس وبلاگ داستان شاهرود سر بزنید خواندنی است http://www.shahruod.blogfa.com

نوشته شده توسط نسيما در 9:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم مهر 1387

مخاطب نداشته !

اهل بازی های زبانی نیستم چرا که نه توانایی اش را دارم و نه وقت بازنویسی و بازپس نویسی .

همیشه همین بوده ام رک و راست حالاچه به پای شهرستانی بودنم بگذارند (چرا که شناسنامه ام از اسم تهران پاک پاک است ) چه به حساب بی کفایتی ذهن که گرچه داعیه ی خواندن و نوشتن دارد اما اندک توانایی در استفاده از خوانده ها را هنوز بدست نیاورده است.

بی گمان در حاشیه بودن برایم هزار بار لذت بخش تر از حاشیه هایی با رنگ و لعاب های آنچنانی است ؟

ما را به هیچ رنگی احتیاج نیست حال چه بزک صورت باشد ( که خودمانیم به آن محتاجم ) و چه بزک متن ( که خود را بی نیاز از آن می بینم)

حال اگر می بینید اندک کامنتی اینجا گذاشته می شود بخاطر این بی آرایشی و بی پیرایشی و البته عدم توانایی جذب مخاطب با مسائلی که البته هر چند مهم اند اما قدشان کوتاهتر از ارتفاع ... است!

نوشته شده توسط نسيما در 11:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

تنها شکنجه ی من ...

همیشه از مقایسه شدن هراسیده ام چه آن زمان که احساس برتر بودن تمام وجودم را پر کرده است و چه آنزمان که احساس کمبود داشته ام.

عریان نوشته ام عریان تر از آنکه حالا بعد از نوشتن دو یا سه خط بخواهم لاپوشانی کنم آنچه را که همیشه مرا ازار داده است.حالا چه در لباس کلمات بی معنای یک شوخی یا چه در قالب کلمات یک متلک یا مزه پرانی

مقایسه شدن مرا ترسانیده چه  با نگاه کج بین مردی که در ذهنش با آلودگی هر چه تمامتر قیاس شده ام و چه در دید پدر و مادری که تنها به واسطه ی قد بلند یا موی کوتاه مرا مقایسه کرده اند.

و حالا که در چشم همه حتما اراده ای نداشته که تنها راه فراری است برای دور شدن از چشم و زبان دیگران و با بهانه هایی مثل " درس دارم " و یا " شام نمی خورم " و ...

مبتذل تر از آن است که بخواهم این متن را بیشتر الوده کنم.

مقایسه در ذهن شما با همسرم نیز برایم شکنجه آور است اگر چه به زبان نیاید.

نوشته شده توسط نسيما در 19:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

مرگ

مرگ همیشه آن قدر نزدیک اتفاق می افتد که آدم دچار بهت و ترس می شود.درست وقتی که خوابی از لای پتویی که محکم به دور خودت پیچیدی می خزد و ترا سخت در آغوش می کشد . بی آنکه حتی تا لحظه ای پیش تصورش را کرده باشی.

و جاری می شود در رگ هایت .

خیلی ساده می میری. و بعد آدمها که جمع می شوند تا دلبستگی خود را به تو فریاد بزنند. تو مرده ای چه آنها را ببینی و چه نبینی. اصلا حتی معلوم نیست که تو حسرت زنده بودن را در لحظه ی خاکسپاریت بخوری یا نه !شاید به ریش آدمهایی که گریه می کنند حتی بخندی و شاد باشی از جایی که هستی بی دغدغه ی عذاب و آتش جهنم.

پی نوشت : پدر صمیمی ترین دوستم فوت کرد آن قدر ناگهانی که هنوز شوکه ام.

 

نوشته شده توسط نسيما در 19:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام مرداد 1387

دو باره ::::::::فراخوان «ائتلاف فعالان و گروه های جنبش زنان» علیه لایحه «حمایت از خانواده»

فراخوان را دوباره گذاشتم تا باز هم بروز کرده باشم و باز هم موقع جستجو در گوگل نام فراخوان را ببینید. حنی اگر شده هر روز با فراخوان بروز کنم این کار را خواهم کرد!

فعلا تنها کاری است که از دستم بر می آید.

 

امروز سرنوشت خانواده های ایرانی، وارد مرحله حساس و تعیین کننده ای شده است. مجلس هشتم، تصمیم دارد تا لایحه ای را به نام «لایحه حمایت از خانواده» (که در میان فعالان جنبش زنان به «لایحه ضدخانواده« شهرت یافته) در مجلس شورای اسلامی به تصویب برساند. این لایحه که در شهریورماه سال گذشته (1386) از سوی دولت نهم به مجلس ارائه شد، در 18 تیرماه امسال (1387) به تصویب کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس رسید و هر روز بیم آن می رود که در صحن علنی مجلس به تصویب قطعی برسد.

- در لایحه «ضدخانواده» بر «بی حقوقی» زن ایرانی در قوانین موجود صحه گذاشته شده است و نه تنها به لغو کامل قانون تعدد زوجات و تاکید بر «تک همسری» صحه نگذاشته، بلکه ازدواج مجدد مردان را صرفا به شرط تمکن مالی (و تعهدی بدون ضمانت اجرایی) تشویق می کند.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها بر مسئله «بی حقوقی کامل زنان در امر طلاق» تاکید کرده بلکه با طولانی کردن روند طلاق آنان را با دشواری های بیشتری مواجه ساخته است.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها ازدواج موقت (صیغه) برای مردان متاهل را منع نکرده، بلکه حتا لزوم ثبت این ازدواج را نیز منتفی دانسته است.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها حق بدون قید و شرط زنان برای اشتغال را به رسمیت نشناخته، بلکه بر ای تنها «پشتوانه» (از سر ناگزیری شان) یعنی «مهریه» نیز پیش از دریافت آن، مالیات تعیین کرده است.

- در لایحه «ضدخانواده»، نه تنها هیچ اثری از «حمایت از خانواده» دیده نمی شود، بلکه با تایید قوانین عقب مانده و غیرانسانی، کانون خانواده های امروز را به سمت «تزلزل» و «ناپایداری» هرچه بیشتر سوق می دهد.

- با توجه به موارد بالا، به روشنی می بینیم که در این لایحه، به جای «حمایت» از کیان خانواده، متاسفانه «ضدیت» با زندگی انسانی بین زن و مرد در خانواده ها موج می زند.

مفاد غیرانسانی «لایحه ضدخانواده» مذکور، درحالی از سوی دولت به طرزی «غیرمسئولانه» به مجلس ارائه شده، که ما هر روز شاهد فجایع انسانی ناشی از حضور قوانین نابرابر موجود بر زندگی میلیون ها خانواده ایرانی، افزایش حیرت انگیز جنایت و «خشونت» علیه زنان و کودکان، و روند تصاعدی افزایش انواع آسیب های اجتماعی (از جمله افزایش همسرکشی به واسطه نبود حق طلاق) در این کشور پهناور هستیم. دادگاه های خانواده مملو از پرونده زندگی های به بست رسیده ای است که اگر قوانین نابرابر موجود، تغییر می یافت، به یقین، رو به کاهش می گذاشت.

از این روست که ما امضاء کنندگان این فراخوان که سال هاست با تعهد و دلسوزی برای جلوگیری و کاهش فجایع انسانی ناشی از این قوانین تلاش کرده ایم، اکنون گرد هم آمده ایم تا در این مقطع سرنوشت ساز زندگی زن ایرانی، با شکل دهی به یک ائتلاف بزرگ بتوانیم با یاری گرفتن از هر روش ممکن و با اتکاء به هر آن چه در توان داریم و به پشتوانه همدلی و نیروی جمعی مان، از تصویب این لایحه ضدخانواده در مجلس جلوگیری به عمل آوریم.

به این سبب، دست یاری به سوی تمامی هموطنانمان دراز می کنیم، به سوی ایرانیان آزاده ای که به سرنوشت زنان کشورشان و نیز به زندگی عادلانه بین زن و مرد در خانواده ای بر مبنای انسانیت و عطوفت می اندیشند، از همه هم وطنان از هر گروه و دسته، و با هر ایدئولوژی و مرام و از هر قوم و مذهب و جنسیتی، در هر کجای عالم که زندگی می کنند تقاضا داریم با پیوستن به این ائتلاف و به کارگیری تجربه و توان شان، برای جلوگیری از تصویب این لایحه، زنان هموطن خود را یاری دهند.

گروه ها و سایت های اولیه ای که به این فراخوان پیوسته اند :

تغییر برای برابری

کانون زنان ایرانی

مدرسه فمینیستی

میدان زنان

انجمن روزنامه نگاران زن ایران – رزا

کانون مدافعان حقوق بشر

کانون هستیا اندیش

کمیته مادران کمپین

کمیسیون بانوان دفتر تحکیم وحدت

کمیته حقوق بشر سازمان دانش آموختگان ایران(ادوار تحکیم)

مادران صلح

مجمع زنان اصلاح طلب

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان

کانون دانشجویان و دانش آموختگان مستقل استان قزوین

کمپین یک میلیون امضا در کالیفرنیا

کمیتۀ کارگاههای کمپین تهران

شبکه فرهنگی ایرانیان اروپا

کانون پژوهش فرهنگ ایران – سوئد

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی

سایت صدای مردم

برای پیوستن به این ائتلاف اسامی خود را به این آدرس ایمیل بفرستید

layehe.zedekhanevadeh@gmail.com

اطلاعات بیشتر را در وبلاگ ائتلاف گروهها و فعالان جنبش زنان علیه لایحه ضد خانواده ببینید

http://www.layehe.blogfa.com




نوشته شده توسط نسيما در 20:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

فردا لایحه در مجلس مطرح می شود من هنوز "نه "می گویم!

 

بهانه ی خوبی است اگرچه دیگر صبرمان تمام شده است .کم توهین و تحقیر نشده ایم که حالا بنشینیم و نگاه کنیم تصویب لایحه ای که تنها قصدش به چالش کشیدن بنیان خانواده است و قدرت نمایی آقایانی که سینه سپر کرده اند تا زنان را خانه نشین کنند و کم هم موفق نبوده اند به لطف زنانی که برایشان فرقی نمی کند آقای خانه ی شان با او باشد یا همسر دیگری هم داشته باشد و تازه دورشان را آن قدر بچه و فلان مجلس و مهمانی و یا حتی روضه و ختم قران گرفته است که دیگر مجالی نیست برای فکر کردن به چیزی به نام حق زن.

و خوب کم هم نیستند آقایانی که تا زنشان دم برآورد به لطف کمربندی که به سختی شلوارشان را نگه داشته است زن را سیاه وکبود کنند و خوب تعجب هم ندارد.

اما بهانه ی خوبی است طرح نه به لایحه حمایت از خانواده که زنانی که اهل تفکر و تعقل اند را این طور بسیج کرده است آدم هایی از طیف های مختلف نشسته اند و اعتراض شان را نوشته اند یا حتی بیان کرده اند . تا فردا که مشخص شود لایحه در مجلس بررسی می شود یا خیر؟

پی نوشت :

این روزها آدم های زیادی از من شنیده اند  که دنیا کوچک است . دنیا برای من به طور اخص این روزها آن قدر کوچک شده است که هر روز به طور اتفاقی با آدم هایی که سالها ست ندیدمشان در خیابان و حتی کوچه و یا در آلبوم شخصی دوستی برخورد می کنم ادم هایی یا که خودشان را می شناسم و یا ادم هایی شبیه به انها را.

و تازه آدم هایی را می بینم که سالها با من بودند سال ها کنارم بودند و کم دیدمشان و حالا خوب که چشم هایم را باز می کنم حضورشان مایه ی آرامش است.

دوستش دارم و دوستم دارد هر چندگهگاه سایه ای بیفتد این میانه بر روی باممان اما بام خانه مان دو هوا ندارد تنها هوای سرد و برفی است که ما را به آغوش هم می کشاند و از گرمایی که بخواهد ما را از هم دور کند خبری نیست .

سردم است بوی پاییز می آید.

نوشته شده توسط نسيما در 18:46 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

آقایان بس است! و متن فراخوان ائتلاف فعالان و گروه های مختلف جنبش زنان

آقایان بس است شما به اندازه ی سی سال تفکر مرد سالارانه را با کمک دین پرورانده اید در پی و ریشه هر مرد به اصطلاح روشنفکر امروزی نیز می توان آنچه شما سالها پیش ترویج کردید را یافت . بس است به کدام مقصد چنین شتابان می روید آن قدر که حتی می خواهید از بیخ و بن بنیاد خانواده را ریشه کن کنید.هنوز توجیحی برای قوانین اسلامی تان نیافته اید توماری نو بدست گرفته اید تا آخرین بازمانده ی هویت زن را از روی زمین این کشور بردارید .آقایان اگر توجیح قانون تملک مالی برای ازدواج دوم و سوم برای آقازاده هاست که خوب آقایان مجازند و اگر برای میلیونر هاست که آنها خود دوای دردشان را در گوشه و کنار این شهر خواهند یافت .

این دیگر چه "صیغه " ای است که نتنها قبل از بیان شما در موارد قانون مجاز بود که بدون اجازه ی قانون نیز به لطف تفکر سنتی ایرانی به قدر کافی رواج یافته است که احتیاجی به بیان دوباره اش نبود.

مگر کم هستند مردانی که دخترانشان را بدون ثبت محضری به شوهری می دهند اما با این تفاوت که دیگر موضوع جریمه زندان مردان نیست موضوع گرفتن مالیاتی است از مردانی که به لطف تمکن مالی شان زنی را به همسری گرفته اند و خوب با پرداخت دو تا ده میلیون ریال کمکی هم به اقتصاد بی پایه کشور خواهند کرد.

بدون گرفتن حضانت از زنان نیز کودکان ما به اندازه ی کافی زیر تفکر پدرسالارانه ی تربیت خانوادگی قرار می گرفتند الزامی نداشت که جریمه ای هم اضافه شود مگر نیاز اقتصادی کشور.

و خوب دیگر ترفند " مهرم حلال جانم آزاد " زنان کارگر نخواهد شد هر چند که در گذشته نیز زنان جانشان آزاد که نمی شد هیچ  متحمل هزینه های مادی زیادی برای جداشدن می شدند.

و البته مهریه را چه کسی گرفته و چه کسی داده که پول مالیاتش به جیب دولت برود؟

آقایان ما نخواهیم  زیر بار  این فرهنگ مردسالارانه ی شما که تا اتاق خواب و خصوصی ترین بخش زندگیمان نفوذ کرده برویم باید چه کسی را ببینیم ؟

آقای احمدی نژاد شما حاضرید؟

آقا شاهرودی شما چطور؟ 

متن فراخوان ائتلاف فعالان و گروه های مختلف جنبش زنان علیه لایحه ی حمایت  از خانواده

امروز سرنوشت خانواده های ایرانی، وارد مرحله حساس و تعیین کننده ای شده است. مجلس هشتم، تصمیم دارد تا لایحه ای را به نام «لایحه حمایت از خانواده» (که در میان فعالان جنبش زنان به «لایحه ضدخانواده« شهرت یافته) در مجلس شورای اسلامی به تصویب برساند. این لایحه که در شهریورماه سال گذشته (1386) از سوی دولت نهم به مجلس ارائه شد، در 18 تیرماه امسال (1387) به تصویب کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس رسید و هر روز بیم آن می رود که در صحن علنی مجلس به تصویب قطعی برسد.

- در لایحه «ضدخانواده» بر «بی حقوقی» زن ایرانی در قوانین موجود صحه گذاشته شده است و نه تنها به لغو کامل قانون تعدد زوجات و تاکید بر «تک همسری» صحه نگذاشته، بلکه ازدواج مجدد مردان را صرفا به شرط تمکن مالی (و تعهدی بدون ضمانت اجرایی) تشویق می کند.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها بر مسئله «بی حقوقی کامل زنان در امر طلاق» تاکید کرده بلکه با طولانی کردن روند طلاق آنان را با دشواری های بیشتری مواجه ساخته است.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها ازدواج موقت (صیغه) برای مردان متاهل را منع نکرده، بلکه حتا لزوم ثبت این ازدواج را نیز منتفی دانسته است.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها حق بدون قید و شرط زنان برای اشتغال را به رسمیت نشناخته، بلکه بر ای تنها «پشتوانه» (از سر ناگزیری شان) یعنی «مهریه» نیز پیش از دریافت آن، مالیات تعیین کرده است.

- در لایحه «ضدخانواده»، نه تنها هیچ اثری از «حمایت از خانواده» دیده نمی شود، بلکه با تایید قوانین عقب مانده و غیرانسانی، کانون خانواده های امروز را به سمت «تزلزل» و «ناپایداری» هرچه بیشتر سوق می دهد.

- با توجه به موارد بالا، به روشنی می بینیم که در این لایحه، به جای «حمایت» از کیان خانواده، متاسفانه «ضدیت» با زندگی انسانی بین زن و مرد در خانواده ها موج می زند.

مفاد غیرانسانی «لایحه ضدخانواده» مذکور، درحالی از سوی دولت به طرزی «غیرمسئولانه» به مجلس ارائه شده، که ما هر روز شاهد فجایع انسانی ناشی از حضور قوانین نابرابر موجود بر زندگی میلیون ها خانواده ایرانی، افزایش حیرت انگیز جنایت و «خشونت» علیه زنان و کودکان، و روند تصاعدی افزایش انواع آسیب های اجتماعی (از جمله افزایش همسرکشی به واسطه نبود حق طلاق) در این کشور پهناور هستیم. دادگاه های خانواده مملو از پرونده زندگی های به بست رسیده ای است که اگر قوانین نابرابر موجود، تغییر می یافت، به یقین، رو به کاهش می گذاشت.

از این روست که ما امضاء کنندگان این فراخوان که سال هاست با تعهد و دلسوزی برای جلوگیری و کاهش فجایع انسانی ناشی از این قوانین تلاش کرده ایم، اکنون گرد هم آمده ایم تا در این مقطع سرنوشت ساز زندگی زن ایرانی، با شکل دهی به یک ائتلاف بزرگ بتوانیم با یاری گرفتن از هر روش ممکن و با اتکاء به هر آن چه در توان داریم و به پشتوانه همدلی و نیروی جمعی مان، از تصویب این لایحه ضدخانواده در مجلس جلوگیری به عمل آوریم.

به این سبب، دست یاری به سوی تمامی هموطنانمان دراز می کنیم، به سوی ایرانیان آزاده ای که به سرنوشت زنان کشورشان و نیز به زندگی عادلانه بین زن و مرد در خانواده ای بر مبنای انسانیت و عطوفت می اندیشند، از همه هم وطنان از هر گروه و دسته، و با هر ایدئولوژی و مرام و از هر قوم و مذهب و جنسیتی، در هر کجای عالم که زندگی می کنند تقاضا داریم با پیوستن به این ائتلاف و به کارگیری تجربه و توان شان، برای جلوگیری از تصویب این لایحه، زنان هموطن خود را یاری دهند.

اسامی گروه ها، انجمن ها و افراد امضاء کننده اولیه این فراخوان به ترتیب حروف الفبا:

- برای پیوستن به این ائتلاف و نیز دادن پیشنهادات خود به منظور جلوگیری از تصویب این لایحه می توانید با ایمیل ما تماس بگیرید. آدرس ایمیل ائتلاف layehe.zedekhanevadeh@gmail.com

(لطفا امضای خود را در مخالفت با لایحه به این میل ارسال کنید و دیگران را نیز در این فراخوان همراه کنید.)

نوشته شده توسط نسيما در 19:25 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم مرداد 1387

نیم نفسی

نیم نفسی می آید و میرود اما دلم به نوشتن نه !

نوشته شده توسط نسيما در 18:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387

خسرو شکیبایی درگذشت

برای دختر مدرسه ای هایی که در یک شهرستان کوچک اما نه دور افتاده زندگی می کردند و بعد از جنگ تازه به بلوغ رسیده بودند.فیلم تنها سرگرمی بود. شهرستان ما فقط یک سینما داشت سینمایی که جمعه هایش پر شده بود از دختر مدرسه ای هایی که با پدر و  مادرانشان ( البته اگر مذهبی نبودند ) "هامون " و " سارا " و... می دیدند و بلوغ حتی اجازه نمی داد متوجه سن بالای مردی باشند که آن قدر برایشان جذاب بود و دوست داشتنی . مردی که وقتی اولین نوار دکلمه اش به بازار موسیقی شهرشان رسید (تنها فروشگاهی که نوار صوتی می فروخت.)صف کشیدند برای شنیدن صدای گرمش .

و وقتی سریال خانه ی سبز را با بازی اش می دیدند . آرزوی داشتن خانه ای سبز دعای شبانه شان می شد.

خسرو شکیبایی در گذشت.

می توانید بخوانید دختر مدرسه ای که دیگر بزرگ شده باور نکرد .

نوشته شده توسط نسيما در 18:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

اقتضای زندگی در تهران

۲۵ سال پیش وقتی بخاطر شغل پدرم در شهرستانی که فقط ۳۹۰ کیلومتر از تهران دورتر بود بدنیا آمدم . و بعد زمانیکه تقلای مادر و پدرم برای گریز از شهرستان و برگشتن به شهر محل تولدشان به نتیجه ای نرسید اصرارشان را برای برگشتن به نظرم فرار از غربت می رسید .من در همان شهر بزرگ شدم زیر سایه ی پدری که مرا به خود بودن تشویق می کرد و نگاه های پر از تعجب زنان کوچه مان.قد کشیدم درس خواندم و در همان شهر با مردی که دوستش داشتم ازدواج کردم و به اینجا آمدم . دیدم به زندگی عوض شد.

و حالا بعد از سه سال وقتی بر می گردم به آن شهرستان ُتعجب می کنم . نفسم بند می آید می خواهم برگردم .حالا دیگر تحمل خیلی چیزها را از دست داده ام . اما آدم هایی هم هستند که از شهرستان مثل من به هردلیلی کوچ کردند اما ذره ای از تفکرشان عوض نشده و پابند اصالتی هستند که به مدد راه های کوتاه و زمان های بیکاری و اصلا همان سنت های تخمه شکستن و کله پاچه این و آن را بار گذاشتن توقعاتی باور نکردنی از زندگی و آدم ها دارند.آدم هایی که با توجه به داشتن تحصیلات دانشگاهی در یک مراسم عروسی سنت پایکوبی و شادی را زیر سوال می برند یا به جهزیه و خلعتی عروس ایراد می گیرند و حتی یقه ی خود و دیگران را بخاطر موسیقی پلید غربی و امریکایی می درند.استخوان تن مرده های همدیگر را می جوند عروسی را زهر دختر و پسر فهمیده و عاشق می کنند. آتش جهنم تنها برای  رقاصان برپاست نه برای آشوبگران و تفرقه اندازان.

تفکر آدمها بسته به محل زندگیشان فرق می کند زمانی انتظار من از دوستی که یکبار با او تماس گرفتم تماسی از طرف او بود . اما اینجا یاد گرفته ام کم توقعی زاییده ی زندگی در شهر های بزرگ است.و آرام گذاشتن آدم ها به حال خودشان با جهیزیه ی کم یا زیاد یا عروسی با موسیقی و اصلا چهار دیواری اختیاریشان مختص سرگرم شدن در ترافیک و دو دو تا چهار تا کردن حقوق و قسط و اجاره خانه است.

پی نوشت : به خودم قول دادم که دیگه تو همچین مراسم های شرکت نکنم

نوشته شده توسط نسيما در 20:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم تیر 1387

وسوسه ی پل ها و مدیریت کامنتدونی

دوست عزیزی همین چند روز پیش مطلبی نوشته بود و در آن از جاذبه ی پل های عابر گفته بود . مدتها بود می خواستم از حسی که پل های عابر به من می دهند بنویسم از وسوسه ی پریدن و اینکه من اگر از بین این نرده ها خودم را پرت کنم پایین چه شکلی خواهم شد و آیا روحم قادر خواهد بود تنم را و شکلش را در آن حالت ببیند و چون هیچوقت از دیده شدن تنم بوسیله ی روحم مطمئن نبودم پس نپریدم و حالا چندی است که وسوسه ریل مترو مرا به خود می خواند با این تفاوت که با دیدن فیلم خودکشی فردی در یکی از ایسنگاه های مترو تهران می دانم چه شکلی خواهم شد و ترجیح می دهم بدنم در حالت قشنگتری دیده شود چه از چشم رهگذران و چه از چشم روحم .

پس هر دو گزینه تقریبا از دور خارج می شود و اینچنین است که هنوز نفس می کشم .

یاد دعای مادربزرگم می افتم : خدایا مرا با عزت بمیران تا مرگم هم آزاری به دیگران نرساند و یاد مرگ فامیلی دور که بر اثر شدت تصادف ماشینش جنازه اش را با بیل و به همراه خاک جاده جمع کردند و البته تا مدتها کسانی که شاهد این صحنه بودند  دچار عذاب روحی شده بودند. بماند که از مرگ بر اثر سرطان هم بیزارم جدا از عذاب دوران کوتاه بیماری از اینکه بدون مو دیده شوم هم بسیار ناراحتم.

و البته می ماند مرگ در موقع خواب.هیچ تفاوتی با خوابیدن ندارد البته اگر از نوع سکته قلبی باشد نه از نوع زلزله ای اش.

پس منتظر می مانم.

پی نوشت :بعضی آدم ها آن قدر حقیر و پست هستند که ننوشتن نامشان و پنهان شدن پشت حرف های رکیکی که تنها لیاقت خودشان را دارد نمی تواند پستی و رذالت شان را مخفی کند .

جامعه ای که زنانش به پوشیدن و مردانش به ندیدن امر می شوند آخر و عاقبتش مریض های روانی ای می شود که احمق تر از آنند که نامشان را وبلاگ خوان گذاشت و حالا مدیریت کامنت اینجا به کار آید! 

نوشته شده توسط نسيما در 20:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم تیر 1387

ورزش می کنم

دو هفته ای می شه که برای حفظ وزن ایده آلم که از شما چه پنهان در حال حاضر ۵۶کیلوگرم است به نزدیک ترین باشگاه به خانه مراجعه می کنم . و همین جلسات یکروز در میان باعث شده است که با زنانی روبرو شوم که اغلب مشکلات اضافه وزن دارند. زنانی که اغلب به درخواست شوهرانشان برای کاهش وزن { شما بخوانید اجبار شوهرانشان } اقدام کرده اند .و در غیر این صورت بخاطر بروز مشکلاتی که اضافه وزن برایشان بوجود آورده مثل زانو درد و کمر درد به یاد کاهش چربی های بدنشان افتاده اند.

شاید هیچ گاه فراموش نکنم دوران راهنمایی بخاطر ورزش زیر آفتاب و در محوطه ی مدرسه همیشه از آن گریزان بودم و بعد هم که به لطف شغل پدرم از امکانات ورزشی رایگان بهره مند شدیم کنکور و بهانه ای مثل درس خواندن ما را از آن نیم بند ورزش جدا کرد.

و حالا بعد از ۷ سال به خود آمده ام دو بار رژیم غذایی سخت گرفته ام و حالا برای نگه داشتن تعادل بین قد ۷۳/۱سانتی ام و وزن ۵۶ کیلوگرمی و البته بدلیل خانه نشینی و فراغت از کار دوباره فرصت ورزش کردن را پیدا کردم و عجب روحیه ای این دو ساعت در روز به من می دهد.

پی نوشت : دوباره داستان نویس شدم . دوست عزیزی که همیشه نظرهایش درباره ی داستان هایم برایم ارزشمند بوده است نسخه خوبی برایم پیچید تا دوباره شروع کنم ممنون سیامک عزیز و جای تو و همسرت اینجا خالی خواهد بود 

پی نوشت دو: واقعا که همیشه تو این مملکت حتی اگر از درد به خود بپیچی هیچ فریاد رسی نیست .

امید واهی ای بود درخواست فیلتر شکن!

نوشته شده توسط نسيما در 19:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

نیاز مبرم به فیلتر شکن دارم

امروز بعد از مدتی که توانستم وقت نشستن پشت این میز را پیدا کنم تمام سایت هایی را که به آنها لینک دادم بلوکه شده یافتم. از تمام دوستان محترم تقاضا می کنم یک فیلترشکن خوب برایم داخل بخش کامنت خصوصی بگذارید .

با کمال تشکر

نسیما

نوشته شده توسط نسيما در 9:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی و یکم خرداد 1387

هستم

دوستی می گفت نوشتن وبلاگ بهانه ای لازم دارد مثل خواننده ی دقیق فهیم و منتقد.

دوست دیگری ننوشتن داستان را بدترین ضربه برای ذهن نویسنده می دانست و حالا من روزی یکی دو تا موضوع داستان به ذهنم می رسد و هنوز مداد بدست نگرفته ام حرف آقای همسر میزند توی کاسه و کوزه ی داستان نویسی من : که خواهشا شروع نکن نمی توانم تو ویراست داستان بهت کمک کنم و خوب این قطره هم خیلی زود خشک می شود.

البته بماند که آقای شوهر چپ و راست حرف هایش را با تیکه کنایه و خنده و شوخی می گوید و می گذرد اما من که کم هم ناراحت نمی شوم میییییییییییی دانم دروغ گوی قهاری نیست !

نوشته شده توسط نسيما در 16:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

............................

بعضی وقتها دلم لک می زند برای این سکوت و تنهایی خونه.جایی که می تونم با لذت و آرامش کتاب بخوانم یا زبان گوش کنم و فرو برم توی رویاهام.

اولین روزهایی که گیر افتاده بودم توی این تنهایی ازش فرار می کردم اما حالا بعد از دو هفته مسافرت لذت می برم و قدر می دونم این سکوت را

 

نوشته شده توسط نسيما در 11:6 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

اندازه می شویم

در روزگاری که اغلب شهروندان جهان " بی اعتنایی مدنی را به خوبی آموخته اند از کنار یکدیگر می گذرند با نگاهی گذرا بی آنکه بخواهند با نگاه خود دیگری را آزار دهند ما در این سوی جهان با "با اعتنایی مدنی " مواجه ایم.

ما بی آنکه به عنوان یک شهروند ندیده گرفته شویم . هر روز و هر روز دیده می شویم قد مانتوهایمان وجب می شود و شال های سرمان و برهنگی روی پایمان .

ما نتنها نادیده گرفته نمی شویم بلکه تمسخر و تحقیر می شویم

اندازه می شویم

نوشته شده توسط نسيما در 8:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

من و نتایج کارشناسی ارشد

اگر تا حالا کسی را ندید که مهمترین درس کارشناسی ارشد را کمترین درصد بزند و بی اهمیت ترین درس را بیشتری درصد من خودم را به این عنوان معرفی می کنم.

در واقع من روز اعلام نتایج دچار یکسری بدبختی و بیچارگی زیاد شدم .داخل آرایشگاه بودم که محبوب اس ام اس زد . با عجله برگشتم خونه و تازه با مشکل بزرگی به نام خرابی فن سی پی یو مواجه شدم .به محبوب اس ام اس زدم تا نتیجه منو پی گیری کنه غافل از اینکه اس ام اس من دو ساعت بعد وقتی از نتیجه خبر داشتم و حالم بدجور گرفته بود و با افسردگی کامل داخل کلاس زبان نشسته بودم  به دست محبوب رسید. و بعد نوبت پروژه رو زدن به مریم بود که هر وقت کارم پیشش گیر می شد بهش زنگ می زدم ( بین خودمون باشه قبل از نامزدیش و بعدش برای همین روزا بهش زنگ زدم )و اون بیچاره هم نتونست برای کاریکنه

اونوقت به روشی که با همسر آقا برخورد می کنم برخوردم به کامپیوتر و آن قدر زدم تو سرش تا بالا اومد و دیدم چه افتضی بار آوردم

تازه سرکوفت های اقای شوهر هم که کم نبود . بماند که به خانوم یکی از دوستان که او هم کارشناسی ارشد شرکت کرده بود چقدر امیدواری داد اما به من گفت یا تهران قبول می شی یا هیچ جا.

من هم در کمال همسر ذلیلی پذیرفتم که با این رتبه کذایییییییییییییی فقط تهران انتخاب رشته کنم

و البته منتظر التاف الهی باشم

نوشته شده توسط نسيما در 10:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

آدرس جدید سایت کمپین

سایت کمپین با طراحی جدید.

http://www.change4equality.com/

همین روزا وقتی از شر کلاس زبان و فاینالش راحت بشم برزو می کنم .

قول می دم

نوشته شده توسط نسيما در 15:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

آن زن 25 ساله شد

در زمانه ایکه ایمیل و تلفن و  وبلاگ و وب سایت آن چنان جا افتاده اند که حتی درخواست کار و استخدام آبدارچی و کارگر ساده نیز باید ایمیل شوند من هنوز از شوق باز کردن پاکت نامه ای به وجد می آیم . بسته را مانند نورچشمی ای که از سفر دوری بازگشته است بغل می کنم و بعد آن را با نوازش و احترام به داخل خانه می برم دستم را روی پاکت به گونه ای که جایی را که خالی از امانتی من است پیدا کنم می کشم و بعد با قیچی مخصوصی آن را پاره می کنم . تا مدتها بعد از رسیدن پاکت خالی نگهش می دارم . هر بار دیدن آن وسوسه ای است تا به دوستی یاد آوری کنم که فراموش نکند فرستادن امانتی هایم را.

- ۲۵ ساله شدم. همین امروز و در همین ساعت.با تو و کنار تو هر روز خاطره ای است که از دست دادن آن روز حسرتی می شود بر دلم.نفس های گرمت و طنین امیدواری های شبانه روزیت مرا از وهم همیشگی ام ، دور شدن از همه ، دور کرده است.سومین سالی است که در جشن تولدم از بودن با تو به خود بالیده ام.

- همیشه ۲۵ سالگی برایم سنی بوده که در ان به همه آرزوهایم رسیده ام اما حالا ... و ۳۵ سالگی حتما به همه آن ها خواهم رسید. می دانم

نوشته شده توسط نسيما در 15:59 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

اتوبوس

نمی توانم آن قدر مطمئن بگویم در چشم های تیره و کمابیش غمگین اش سایه هایی از تردید و درخواست کمک دیده می شد و در حالیکه با دست راست چشم راستش را می خاراند با دست دیگر کاغذی را که در میان انگشتانش می فشرد به طرف دهان برد و با نوک زبانش گوشه ای از کاغذ را خیس کرد .با نگاهش در حال بررسی مسافران زن اتوبوس بود ، طوریکه گویا به دنبال چهره مطمئنی برای افشای راز مهمی به او بود. و من با آن مانتوی چهارخانه قهوه ای و روسری راه راه سفید و سیاه و صورتی بدون آرایش حتما شخص مطمئنی به نظر او رسیدم که بدون معطلی بچه را که تا به حال بزور روی پاهایش نشانده بود روی زمین گذاشت .نیم رخش را به طرف من برگرداند و با صدایی مودبانه و لهجه ای ناشناس پرسید : ببخشید شما سواد دارید ؟ امکان داره این کاغذ را برای من بخوانید؟

حس کنجکاوی زنانه ام که تا آن لحظه به قدری تحریک شده بود که به من اجازه پاسخ دادن به سوال او را نمی داد و من با حالتی که هیچ کلمه ی مناسبی جز " قاپیدن " برای آن نمی توانم به کار ببرم کاغذ را از دست او گرفتم کاغذی که هنوز گوشه آن از آب دهان زن خیس بود.

علامت دادگستری بالای صفحه بدجوری توی ذوقم زد و بعد دست خط کج و معوج مردی حتما که نام زن را نوشته بود . زن بچه را که به مظر من پسر بچه می امد آیدا صدا کرد و از او خواست که بین صندلی ها رفت و آمد نکند در کمال تعجب من زن آیدا را با جملاتی مثل : بابایی نکن دیگه ، مامان قربونت بره بیا بشین  و ... مخاطب قرار می داد. و بالاخره با جادوی همین جملات او را بغل کرد. زن مدتها پیش متارکه کرده بود از همسری معتاد و فقیر و حالا حضانت تنها فرزندش آیدا به او تعلق گرفته بود . آیدا که به زحمت 5 ساله می نمود و علی رغم ظاهری پسرانه و شیطان جز آوایی ناشناس از او صدایی نشنیده بودم کرولال بود. نامه زن را به بهزیستی معرفی می کرد تا هم سر پناهی برای او در نظر گرفته شود و هم مخارج درمان دختر کرولالش تامین گردد.

دستش را روی شانه ام گذاشت و پرسید همه چیز را نوشته اند : متارکه ، فقر و دختری کرو لال .سرم به علامت پاسخ مثبت تکان دادم . زن نامه را به گونه که گویی شی با ارزشی را از من باز می ستاند گرفت.و چند دقیقه بعد بدون آنکه بخواهد توجه مرا جلب کند نامه را به مسافر صندلی جلویی داد تا صحت آن را از او جویا شود.گویا من با آن مانتو چهار خانه قهوه ای و روسری راه راه سفید و شکی و صورت بدون آرایش فرد مورد اطمینانی برای او نبودم.آیدا تمام طول راه را بین صندلی ها در حال رفت و آمد بود.زن با صدای بسیار بلندی از مسافر زنی که ایستاده بود محل ایستگاه بهزیستی را پرسید زن بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت خیلی وقت است که ایستگاه را رد کرده ایم.

نوشته شده توسط نسيما در 14:25 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

یک لیوان آب خیلی کمک می کند!

مزمزه اش می کنم ، آرام می جومش و بعد آرامتر قورت می دهم. از گلویم پایین می رود و از مری ام . حسش می کنم که حالا رسیده به معده ام.و بعد نوبت لقمه های دیگر است.تا تمام شود همان یک کفگیر پلوی سفید و خورش رژیمی.و بعد یک لیوان آب می خورم .منتظر می مانم تا نیم ساعت بگذرد.

دست می کشم روی شکمم و برآمدگی اش. باردار نیستم می دانم . اما این برجستگی بدجوری اذیتم می کند.بلند می شوم پله ها را طوری دست به شکم طی می کنم که گویی باری شکستنی دارم . در دستشویی را باز می کنم ، خودم را درون آینه برانداز می کنم. آینه آنقدر بزرگ هست که وقتی بلوزم را بالا می زنم ، برآمدگی تهوع آور را ببینم.دستانم را می شورم و دو انگشت اشاره و وسطی دست راستم را درون حلقم فرو می برم حرفه ای شدم به سه شماره مزه ی بد غذا با طعم اسید معده در دهانم حس می کنم و بر می گردانم .دست و صورتم را می شورم دستی بر شکمم می کشم و خوشحال می شوم از اینکه کمتر از 1100 کالری در روز مصرف کرده ام.

 

نوشته شده توسط نسيما در 10:32 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر