تبليغاتX
آن زن
زنانه

فراخوان را دوباره گذاشتم تا باز هم بروز کرده باشم و باز هم موقع جستجو در گوگل نام فراخوان را ببینید. حنی اگر شده هر روز با فراخوان بروز کنم این کار را خواهم کرد!

فعلا تنها کاری است که از دستم بر می آید.

 

امروز سرنوشت خانواده های ایرانی، وارد مرحله حساس و تعیین کننده ای شده است. مجلس هشتم، تصمیم دارد تا لایحه ای را به نام «لایحه حمایت از خانواده» (که در میان فعالان جنبش زنان به «لایحه ضدخانواده« شهرت یافته) در مجلس شورای اسلامی به تصویب برساند. این لایحه که در شهریورماه سال گذشته (1386) از سوی دولت نهم به مجلس ارائه شد، در 18 تیرماه امسال (1387) به تصویب کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس رسید و هر روز بیم آن می رود که در صحن علنی مجلس به تصویب قطعی برسد.

- در لایحه «ضدخانواده» بر «بی حقوقی» زن ایرانی در قوانین موجود صحه گذاشته شده است و نه تنها به لغو کامل قانون تعدد زوجات و تاکید بر «تک همسری» صحه نگذاشته، بلکه ازدواج مجدد مردان را صرفا به شرط تمکن مالی (و تعهدی بدون ضمانت اجرایی) تشویق می کند.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها بر مسئله «بی حقوقی کامل زنان در امر طلاق» تاکید کرده بلکه با طولانی کردن روند طلاق آنان را با دشواری های بیشتری مواجه ساخته است.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها ازدواج موقت (صیغه) برای مردان متاهل را منع نکرده، بلکه حتا لزوم ثبت این ازدواج را نیز منتفی دانسته است.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها حق بدون قید و شرط زنان برای اشتغال را به رسمیت نشناخته، بلکه بر ای تنها «پشتوانه» (از سر ناگزیری شان) یعنی «مهریه» نیز پیش از دریافت آن، مالیات تعیین کرده است.

- در لایحه «ضدخانواده»، نه تنها هیچ اثری از «حمایت از خانواده» دیده نمی شود، بلکه با تایید قوانین عقب مانده و غیرانسانی، کانون خانواده های امروز را به سمت «تزلزل» و «ناپایداری» هرچه بیشتر سوق می دهد.

- با توجه به موارد بالا، به روشنی می بینیم که در این لایحه، به جای «حمایت» از کیان خانواده، متاسفانه «ضدیت» با زندگی انسانی بین زن و مرد در خانواده ها موج می زند.

مفاد غیرانسانی «لایحه ضدخانواده» مذکور، درحالی از سوی دولت به طرزی «غیرمسئولانه» به مجلس ارائه شده، که ما هر روز شاهد فجایع انسانی ناشی از حضور قوانین نابرابر موجود بر زندگی میلیون ها خانواده ایرانی، افزایش حیرت انگیز جنایت و «خشونت» علیه زنان و کودکان، و روند تصاعدی افزایش انواع آسیب های اجتماعی (از جمله افزایش همسرکشی به واسطه نبود حق طلاق) در این کشور پهناور هستیم. دادگاه های خانواده مملو از پرونده زندگی های به بست رسیده ای است که اگر قوانین نابرابر موجود، تغییر می یافت، به یقین، رو به کاهش می گذاشت.

از این روست که ما امضاء کنندگان این فراخوان که سال هاست با تعهد و دلسوزی برای جلوگیری و کاهش فجایع انسانی ناشی از این قوانین تلاش کرده ایم، اکنون گرد هم آمده ایم تا در این مقطع سرنوشت ساز زندگی زن ایرانی، با شکل دهی به یک ائتلاف بزرگ بتوانیم با یاری گرفتن از هر روش ممکن و با اتکاء به هر آن چه در توان داریم و به پشتوانه همدلی و نیروی جمعی مان، از تصویب این لایحه ضدخانواده در مجلس جلوگیری به عمل آوریم.

به این سبب، دست یاری به سوی تمامی هموطنانمان دراز می کنیم، به سوی ایرانیان آزاده ای که به سرنوشت زنان کشورشان و نیز به زندگی عادلانه بین زن و مرد در خانواده ای بر مبنای انسانیت و عطوفت می اندیشند، از همه هم وطنان از هر گروه و دسته، و با هر ایدئولوژی و مرام و از هر قوم و مذهب و جنسیتی، در هر کجای عالم که زندگی می کنند تقاضا داریم با پیوستن به این ائتلاف و به کارگیری تجربه و توان شان، برای جلوگیری از تصویب این لایحه، زنان هموطن خود را یاری دهند.

گروه ها و سایت های اولیه ای که به این فراخوان پیوسته اند :

تغییر برای برابری

کانون زنان ایرانی

مدرسه فمینیستی

میدان زنان

انجمن روزنامه نگاران زن ایران – رزا

کانون مدافعان حقوق بشر

کانون هستیا اندیش

کمیته مادران کمپین

کمیسیون بانوان دفتر تحکیم وحدت

کمیته حقوق بشر سازمان دانش آموختگان ایران(ادوار تحکیم)

مادران صلح

مجمع زنان اصلاح طلب

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان

کانون دانشجویان و دانش آموختگان مستقل استان قزوین

کمپین یک میلیون امضا در کالیفرنیا

کمیتۀ کارگاههای کمپین تهران

شبکه فرهنگی ایرانیان اروپا

کانون پژوهش فرهنگ ایران – سوئد

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی

سایت صدای مردم

برای پیوستن به این ائتلاف اسامی خود را به این آدرس ایمیل بفرستید

layehe.zedekhanevadeh@gmail.com

اطلاعات بیشتر را در وبلاگ ائتلاف گروهها و فعالان جنبش زنان علیه لایحه ضد خانواده ببینید

http://www.layehe.blogfa.com




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:57  توسط نسيما  | 

 

بهانه ی خوبی است اگرچه دیگر صبرمان تمام شده است .کم توهین و تحقیر نشده ایم که حالا بنشینیم و نگاه کنیم تصویب لایحه ای که تنها قصدش به چالش کشیدن بنیان خانواده است و قدرت نمایی آقایانی که سینه سپر کرده اند تا زنان را خانه نشین کنند و کم هم موفق نبوده اند به لطف زنانی که برایشان فرقی نمی کند آقای خانه ی شان با او باشد یا همسر دیگری هم داشته باشد و تازه دورشان را آن قدر بچه و فلان مجلس و مهمانی و یا حتی روضه و ختم قران گرفته است که دیگر مجالی نیست برای فکر کردن به چیزی به نام حق زن.

و خوب کم هم نیستند آقایانی که تا زنشان دم برآورد به لطف کمربندی که به سختی شلوارشان را نگه داشته است زن را سیاه وکبود کنند و خوب تعجب هم ندارد.

اما بهانه ی خوبی است طرح نه به لایحه حمایت از خانواده که زنانی که اهل تفکر و تعقل اند را این طور بسیج کرده است آدم هایی از طیف های مختلف نشسته اند و اعتراض شان را نوشته اند یا حتی بیان کرده اند . تا فردا که مشخص شود لایحه در مجلس بررسی می شود یا خیر؟

پی نوشت :

این روزها آدم های زیادی از من شنیده اند  که دنیا کوچک است . دنیا برای من به طور اخص این روزها آن قدر کوچک شده است که هر روز به طور اتفاقی با آدم هایی که سالها ست ندیدمشان در خیابان و حتی کوچه و یا در آلبوم شخصی دوستی برخورد می کنم ادم هایی یا که خودشان را می شناسم و یا ادم هایی شبیه به انها را.

و تازه آدم هایی را می بینم که سالها با من بودند سال ها کنارم بودند و کم دیدمشان و حالا خوب که چشم هایم را باز می کنم حضورشان مایه ی آرامش است.

دوستش دارم و دوستم دارد هر چندگهگاه سایه ای بیفتد این میانه بر روی باممان اما بام خانه مان دو هوا ندارد تنها هوای سرد و برفی است که ما را به آغوش هم می کشاند و از گرمایی که بخواهد ما را از هم دور کند خبری نیست .

سردم است بوی پاییز می آید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:46  توسط نسيما  | 

آقایان بس است شما به اندازه ی سی سال تفکر مرد سالارانه را با کمک دین پرورانده اید در پی و ریشه هر مرد به اصطلاح روشنفکر امروزی نیز می توان آنچه شما سالها پیش ترویج کردید را یافت . بس است به کدام مقصد چنین شتابان می روید آن قدر که حتی می خواهید از بیخ و بن بنیاد خانواده را ریشه کن کنید.هنوز توجیحی برای قوانین اسلامی تان نیافته اید توماری نو بدست گرفته اید تا آخرین بازمانده ی هویت زن را از روی زمین این کشور بردارید .آقایان اگر توجیح قانون تملک مالی برای ازدواج دوم و سوم برای آقازاده هاست که خوب آقایان مجازند و اگر برای میلیونر هاست که آنها خود دوای دردشان را در گوشه و کنار این شهر خواهند یافت .

این دیگر چه "صیغه " ای است که نتنها قبل از بیان شما در موارد قانون مجاز بود که بدون اجازه ی قانون نیز به لطف تفکر سنتی ایرانی به قدر کافی رواج یافته است که احتیاجی به بیان دوباره اش نبود.

مگر کم هستند مردانی که دخترانشان را بدون ثبت محضری به شوهری می دهند اما با این تفاوت که دیگر موضوع جریمه زندان مردان نیست موضوع گرفتن مالیاتی است از مردانی که به لطف تمکن مالی شان زنی را به همسری گرفته اند و خوب با پرداخت دو تا ده میلیون ریال کمکی هم به اقتصاد بی پایه کشور خواهند کرد.

بدون گرفتن حضانت از زنان نیز کودکان ما به اندازه ی کافی زیر تفکر پدرسالارانه ی تربیت خانوادگی قرار می گرفتند الزامی نداشت که جریمه ای هم اضافه شود مگر نیاز اقتصادی کشور.

و خوب دیگر ترفند " مهرم حلال جانم آزاد " زنان کارگر نخواهد شد هر چند که در گذشته نیز زنان جانشان آزاد که نمی شد هیچ  متحمل هزینه های مادی زیادی برای جداشدن می شدند.

و البته مهریه را چه کسی گرفته و چه کسی داده که پول مالیاتش به جیب دولت برود؟

آقایان ما نخواهیم  زیر بار  این فرهنگ مردسالارانه ی شما که تا اتاق خواب و خصوصی ترین بخش زندگیمان نفوذ کرده برویم باید چه کسی را ببینیم ؟

آقای احمدی نژاد شما حاضرید؟

آقا شاهرودی شما چطور؟ 

متن فراخوان ائتلاف فعالان و گروه های مختلف جنبش زنان علیه لایحه ی حمایت  از خانواده

امروز سرنوشت خانواده های ایرانی، وارد مرحله حساس و تعیین کننده ای شده است. مجلس هشتم، تصمیم دارد تا لایحه ای را به نام «لایحه حمایت از خانواده» (که در میان فعالان جنبش زنان به «لایحه ضدخانواده« شهرت یافته) در مجلس شورای اسلامی به تصویب برساند. این لایحه که در شهریورماه سال گذشته (1386) از سوی دولت نهم به مجلس ارائه شد، در 18 تیرماه امسال (1387) به تصویب کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس رسید و هر روز بیم آن می رود که در صحن علنی مجلس به تصویب قطعی برسد.

- در لایحه «ضدخانواده» بر «بی حقوقی» زن ایرانی در قوانین موجود صحه گذاشته شده است و نه تنها به لغو کامل قانون تعدد زوجات و تاکید بر «تک همسری» صحه نگذاشته، بلکه ازدواج مجدد مردان را صرفا به شرط تمکن مالی (و تعهدی بدون ضمانت اجرایی) تشویق می کند.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها بر مسئله «بی حقوقی کامل زنان در امر طلاق» تاکید کرده بلکه با طولانی کردن روند طلاق آنان را با دشواری های بیشتری مواجه ساخته است.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها ازدواج موقت (صیغه) برای مردان متاهل را منع نکرده، بلکه حتا لزوم ثبت این ازدواج را نیز منتفی دانسته است.

- در لایحه «ضدخانواده» نه تنها حق بدون قید و شرط زنان برای اشتغال را به رسمیت نشناخته، بلکه بر ای تنها «پشتوانه» (از سر ناگزیری شان) یعنی «مهریه» نیز پیش از دریافت آن، مالیات تعیین کرده است.

- در لایحه «ضدخانواده»، نه تنها هیچ اثری از «حمایت از خانواده» دیده نمی شود، بلکه با تایید قوانین عقب مانده و غیرانسانی، کانون خانواده های امروز را به سمت «تزلزل» و «ناپایداری» هرچه بیشتر سوق می دهد.

- با توجه به موارد بالا، به روشنی می بینیم که در این لایحه، به جای «حمایت» از کیان خانواده، متاسفانه «ضدیت» با زندگی انسانی بین زن و مرد در خانواده ها موج می زند.

مفاد غیرانسانی «لایحه ضدخانواده» مذکور، درحالی از سوی دولت به طرزی «غیرمسئولانه» به مجلس ارائه شده، که ما هر روز شاهد فجایع انسانی ناشی از حضور قوانین نابرابر موجود بر زندگی میلیون ها خانواده ایرانی، افزایش حیرت انگیز جنایت و «خشونت» علیه زنان و کودکان، و روند تصاعدی افزایش انواع آسیب های اجتماعی (از جمله افزایش همسرکشی به واسطه نبود حق طلاق) در این کشور پهناور هستیم. دادگاه های خانواده مملو از پرونده زندگی های به بست رسیده ای است که اگر قوانین نابرابر موجود، تغییر می یافت، به یقین، رو به کاهش می گذاشت.

از این روست که ما امضاء کنندگان این فراخوان که سال هاست با تعهد و دلسوزی برای جلوگیری و کاهش فجایع انسانی ناشی از این قوانین تلاش کرده ایم، اکنون گرد هم آمده ایم تا در این مقطع سرنوشت ساز زندگی زن ایرانی، با شکل دهی به یک ائتلاف بزرگ بتوانیم با یاری گرفتن از هر روش ممکن و با اتکاء به هر آن چه در توان داریم و به پشتوانه همدلی و نیروی جمعی مان، از تصویب این لایحه ضدخانواده در مجلس جلوگیری به عمل آوریم.

به این سبب، دست یاری به سوی تمامی هموطنانمان دراز می کنیم، به سوی ایرانیان آزاده ای که به سرنوشت زنان کشورشان و نیز به زندگی عادلانه بین زن و مرد در خانواده ای بر مبنای انسانیت و عطوفت می اندیشند، از همه هم وطنان از هر گروه و دسته، و با هر ایدئولوژی و مرام و از هر قوم و مذهب و جنسیتی، در هر کجای عالم که زندگی می کنند تقاضا داریم با پیوستن به این ائتلاف و به کارگیری تجربه و توان شان، برای جلوگیری از تصویب این لایحه، زنان هموطن خود را یاری دهند.

اسامی گروه ها، انجمن ها و افراد امضاء کننده اولیه این فراخوان به ترتیب حروف الفبا:

- برای پیوستن به این ائتلاف و نیز دادن پیشنهادات خود به منظور جلوگیری از تصویب این لایحه می توانید با ایمیل ما تماس بگیرید. آدرس ایمیل ائتلاف layehe.zedekhanevadeh@gmail.com

(لطفا امضای خود را در مخالفت با لایحه به این میل ارسال کنید و دیگران را نیز در این فراخوان همراه کنید.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:25  توسط نسيما  | 

نیم نفسی می آید و میرود اما دلم به نوشتن نه !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 18:59  توسط نسيما  | 

برای دختر مدرسه ای هایی که در یک شهرستان کوچک اما نه دور افتاده زندگی می کردند و بعد از جنگ تازه به بلوغ رسیده بودند.فیلم تنها سرگرمی بود. شهرستان ما فقط یک سینما داشت سینمایی که جمعه هایش پر شده بود از دختر مدرسه ای هایی که با پدر و  مادرانشان ( البته اگر مذهبی نبودند ) "هامون " و " سارا " و... می دیدند و بلوغ حتی اجازه نمی داد متوجه سن بالای مردی باشند که آن قدر برایشان جذاب بود و دوست داشتنی . مردی که وقتی اولین نوار دکلمه اش به بازار موسیقی شهرشان رسید (تنها فروشگاهی که نوار صوتی می فروخت.)صف کشیدند برای شنیدن صدای گرمش .

و وقتی سریال خانه ی سبز را با بازی اش می دیدند . آرزوی داشتن خانه ای سبز دعای شبانه شان می شد.

خسرو شکیبایی در گذشت.

می توانید بخوانید دختر مدرسه ای که دیگر بزرگ شده باور نکرد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:12  توسط نسيما  | 

۲۵ سال پیش وقتی بخاطر شغل پدرم در شهرستانی که فقط ۳۹۰ کیلومتر از تهران دورتر بود بدنیا آمدم . و بعد زمانیکه تقلای مادر و پدرم برای گریز از شهرستان و برگشتن به شهر محل تولدشان به نتیجه ای نرسید اصرارشان را برای برگشتن به نظرم فرار از غربت می رسید .من در همان شهر بزرگ شدم زیر سایه ی پدری که مرا به خود بودن تشویق می کرد و نگاه های پر از تعجب زنان کوچه مان.قد کشیدم درس خواندم و در همان شهر با مردی که دوستش داشتم ازدواج کردم و به اینجا آمدم . دیدم به زندگی عوض شد.

و حالا بعد از سه سال وقتی بر می گردم به آن شهرستان ُتعجب می کنم . نفسم بند می آید می خواهم برگردم .حالا دیگر تحمل خیلی چیزها را از دست داده ام . اما آدم هایی هم هستند که از شهرستان مثل من به هردلیلی کوچ کردند اما ذره ای از تفکرشان عوض نشده و پابند اصالتی هستند که به مدد راه های کوتاه و زمان های بیکاری و اصلا همان سنت های تخمه شکستن و کله پاچه این و آن را بار گذاشتن توقعاتی باور نکردنی از زندگی و آدم ها دارند.آدم هایی که با توجه به داشتن تحصیلات دانشگاهی در یک مراسم عروسی سنت پایکوبی و شادی را زیر سوال می برند یا به جهزیه و خلعتی عروس ایراد می گیرند و حتی یقه ی خود و دیگران را بخاطر موسیقی پلید غربی و امریکایی می درند.استخوان تن مرده های همدیگر را می جوند عروسی را زهر دختر و پسر فهمیده و عاشق می کنند. آتش جهنم تنها برای  رقاصان برپاست نه برای آشوبگران و تفرقه اندازان.

تفکر آدمها بسته به محل زندگیشان فرق می کند زمانی انتظار من از دوستی که یکبار با او تماس گرفتم تماسی از طرف او بود . اما اینجا یاد گرفته ام کم توقعی زاییده ی زندگی در شهر های بزرگ است.و آرام گذاشتن آدم ها به حال خودشان با جهیزیه ی کم یا زیاد یا عروسی با موسیقی و اصلا چهار دیواری اختیاریشان مختص سرگرم شدن در ترافیک و دو دو تا چهار تا کردن حقوق و قسط و اجاره خانه است.

پی نوشت : به خودم قول دادم که دیگه تو همچین مراسم های شرکت نکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:29  توسط نسيما  | 

دوست عزیزی همین چند روز پیش مطلبی نوشته بود و در آن از جاذبه ی پل های عابر گفته بود . مدتها بود می خواستم از حسی که پل های عابر به من می دهند بنویسم از وسوسه ی پریدن و اینکه من اگر از بین این نرده ها خودم را پرت کنم پایین چه شکلی خواهم شد و آیا روحم قادر خواهد بود تنم را و شکلش را در آن حالت ببیند و چون هیچوقت از دیده شدن تنم بوسیله ی روحم مطمئن نبودم پس نپریدم و حالا چندی است که وسوسه ریل مترو مرا به خود می خواند با این تفاوت که با دیدن فیلم خودکشی فردی در یکی از ایسنگاه های مترو تهران می دانم چه شکلی خواهم شد و ترجیح می دهم بدنم در حالت قشنگتری دیده شود چه از چشم رهگذران و چه از چشم روحم .

پس هر دو گزینه تقریبا از دور خارج می شود و اینچنین است که هنوز نفس می کشم .

یاد دعای مادربزرگم می افتم : خدایا مرا با عزت بمیران تا مرگم هم آزاری به دیگران نرساند و یاد مرگ فامیلی دور که بر اثر شدت تصادف ماشینش جنازه اش را با بیل و به همراه خاک جاده جمع کردند و البته تا مدتها کسانی که شاهد این صحنه بودند  دچار عذاب روحی شده بودند. بماند که از مرگ بر اثر سرطان هم بیزارم جدا از عذاب دوران کوتاه بیماری از اینکه بدون مو دیده شوم هم بسیار ناراحتم.

و البته می ماند مرگ در موقع خواب.هیچ تفاوتی با خوابیدن ندارد البته اگر از نوع سکته قلبی باشد نه از نوع زلزله ای اش.

پس منتظر می مانم.

پی نوشت :بعضی آدم ها آن قدر حقیر و پست هستند که ننوشتن نامشان و پنهان شدن پشت حرف های رکیکی که تنها لیاقت خودشان را دارد نمی تواند پستی و رذالت شان را مخفی کند .

جامعه ای که زنانش به پوشیدن و مردانش به ندیدن امر می شوند آخر و عاقبتش مریض های روانی ای می شود که احمق تر از آنند که نامشان را وبلاگ خوان گذاشت و حالا مدیریت کامنت اینجا به کار آید! 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:52  توسط نسيما  | 

دو هفته ای می شه که برای حفظ وزن ایده آلم که از شما چه پنهان در حال حاضر ۵۶کیلوگرم است به نزدیک ترین باشگاه به خانه مراجعه می کنم . و همین جلسات یکروز در میان باعث شده است که با زنانی روبرو شوم که اغلب مشکلات اضافه وزن دارند. زنانی که اغلب به درخواست شوهرانشان برای کاهش وزن { شما بخوانید اجبار شوهرانشان } اقدام کرده اند .و در غیر این صورت بخاطر بروز مشکلاتی که اضافه وزن برایشان بوجود آورده مثل زانو درد و کمر درد به یاد کاهش چربی های بدنشان افتاده اند.

شاید هیچ گاه فراموش نکنم دوران راهنمایی بخاطر ورزش زیر آفتاب و در محوطه ی مدرسه همیشه از آن گریزان بودم و بعد هم که به لطف شغل پدرم از امکانات ورزشی رایگان بهره مند شدیم کنکور و بهانه ای مثل درس خواندن ما را از آن نیم بند ورزش جدا کرد.

و حالا بعد از ۷ سال به خود آمده ام دو بار رژیم غذایی سخت گرفته ام و حالا برای نگه داشتن تعادل بین قد ۷۳/۱سانتی ام و وزن ۵۶ کیلوگرمی و البته بدلیل خانه نشینی و فراغت از کار دوباره فرصت ورزش کردن را پیدا کردم و عجب روحیه ای این دو ساعت در روز به من می دهد.

پی نوشت : دوباره داستان نویس شدم . دوست عزیزی که همیشه نظرهایش درباره ی داستان هایم برایم ارزشمند بوده است نسخه خوبی برایم پیچید تا دوباره شروع کنم ممنون سیامک عزیز و جای تو و همسرت اینجا خالی خواهد بود 

پی نوشت دو: واقعا که همیشه تو این مملکت حتی اگر از درد به خود بپیچی هیچ فریاد رسی نیست .

امید واهی ای بود درخواست فیلتر شکن!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:43  توسط نسيما  | 

امروز بعد از مدتی که توانستم وقت نشستن پشت این میز را پیدا کنم تمام سایت هایی را که به آنها لینک دادم بلوکه شده یافتم. از تمام دوستان محترم تقاضا می کنم یک فیلترشکن خوب برایم داخل بخش کامنت خصوصی بگذارید .

با کمال تشکر

نسیما

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:13  توسط نسيما  | 

دوستی می گفت نوشتن وبلاگ بهانه ای لازم دارد مثل خواننده ی دقیق فهیم و منتقد.

دوست دیگری ننوشتن داستان را بدترین ضربه برای ذهن نویسنده می دانست و حالا من روزی یکی دو تا موضوع داستان به ذهنم می رسد و هنوز مداد بدست نگرفته ام حرف آقای همسر میزند توی کاسه و کوزه ی داستان نویسی من : که خواهشا شروع نکن نمی توانم تو ویراست داستان بهت کمک کنم و خوب این قطره هم خیلی زود خشک می شود.

البته بماند که آقای شوهر چپ و راست حرف هایش را با تیکه کنایه و خنده و شوخی می گوید و می گذرد اما من که کم هم ناراحت نمی شوم میییییییییییی دانم دروغ گوی قهاری نیست !

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 16:54  توسط نسيما  | 

بعضی وقتها دلم لک می زند برای این سکوت و تنهایی خونه.جایی که می تونم با لذت و آرامش کتاب بخوانم یا زبان گوش کنم و فرو برم توی رویاهام.

اولین روزهایی که گیر افتاده بودم توی این تنهایی ازش فرار می کردم اما حالا بعد از دو هفته مسافرت لذت می برم و قدر می دونم این سکوت را

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:6  توسط نسيما  | 

در روزگاری که اغلب شهروندان جهان " بی اعتنایی مدنی را به خوبی آموخته اند از کنار یکدیگر می گذرند با نگاهی گذرا بی آنکه بخواهند با نگاه خود دیگری را آزار دهند ما در این سوی جهان با "با اعتنایی مدنی " مواجه ایم.

ما بی آنکه به عنوان یک شهروند ندیده گرفته شویم . هر روز و هر روز دیده می شویم قد مانتوهایمان وجب می شود و شال های سرمان و برهنگی روی پایمان .

ما نتنها نادیده گرفته نمی شویم بلکه تمسخر و تحقیر می شویم

اندازه می شویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:2  توسط نسيما  | 

اگر تا حالا کسی را ندید که مهمترین درس کارشناسی ارشد را کمترین درصد بزند و بی اهمیت ترین درس را بیشتری درصد من خودم را به این عنوان معرفی می کنم.

در واقع من روز اعلام نتایج دچار یکسری بدبختی و بیچارگی زیاد شدم .داخل آرایشگاه بودم که محبوب اس ام اس زد . با عجله برگشتم خونه و تازه با مشکل بزرگی به نام خرابی فن سی پی یو مواجه شدم .به محبوب اس ام اس زدم تا نتیجه منو پی گیری کنه غافل از اینکه اس ام اس من دو ساعت بعد وقتی از نتیجه خبر داشتم و حالم بدجور گرفته بود و با افسردگی کامل داخل کلاس زبان نشسته بودم  به دست محبوب رسید. و بعد نوبت پروژه رو زدن به مریم بود که هر وقت کارم پیشش گیر می شد بهش زنگ می زدم ( بین خودمون باشه قبل از نامزدیش و بعدش برای همین روزا بهش زنگ زدم )و اون بیچاره هم نتونست برای کاریکنه

اونوقت به روشی که با همسر آقا برخورد می کنم برخوردم به کامپیوتر و آن قدر زدم تو سرش تا بالا اومد و دیدم چه افتضی بار آوردم

تازه سرکوفت های اقای شوهر هم که کم نبود . بماند که به خانوم یکی از دوستان که او هم کارشناسی ارشد شرکت کرده بود چقدر امیدواری داد اما به من گفت یا تهران قبول می شی یا هیچ جا.

من هم در کمال همسر ذلیلی پذیرفتم که با این رتبه کذایییییییییییییی فقط تهران انتخاب رشته کنم

و البته منتظر التاف الهی باشم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:3  توسط نسيما  | 

سایت کمپین با طراحی جدید.

http://www.change4equality.com/

همین روزا وقتی از شر کلاس زبان و فاینالش راحت بشم برزو می کنم .

قول می دم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط نسيما  | 

در زمانه ایکه ایمیل و تلفن و  وبلاگ و وب سایت آن چنان جا افتاده اند که حتی درخواست کار و استخدام آبدارچی و کارگر ساده نیز باید ایمیل شوند من هنوز از شوق باز کردن پاکت نامه ای به وجد می آیم . بسته را مانند نورچشمی ای که از سفر دوری بازگشته است بغل می کنم و بعد آن را با نوازش و احترام به داخل خانه می برم دستم را روی پاکت به گونه ای که جایی را که خالی از امانتی من است پیدا کنم می کشم و بعد با قیچی مخصوصی آن را پاره می کنم . تا مدتها بعد از رسیدن پاکت خالی نگهش می دارم . هر بار دیدن آن وسوسه ای است تا به دوستی یاد آوری کنم که فراموش نکند فرستادن امانتی هایم را.

- ۲۵ ساله شدم. همین امروز و در همین ساعت.با تو و کنار تو هر روز خاطره ای است که از دست دادن آن روز حسرتی می شود بر دلم.نفس های گرمت و طنین امیدواری های شبانه روزیت مرا از وهم همیشگی ام ، دور شدن از همه ، دور کرده است.سومین سالی است که در جشن تولدم از بودن با تو به خود بالیده ام.

- همیشه ۲۵ سالگی برایم سنی بوده که در ان به همه آرزوهایم رسیده ام اما حالا ... و ۳۵ سالگی حتما به همه آن ها خواهم رسید. می دانم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:59  توسط نسيما 

نمی توانم آن قدر مطمئن بگویم در چشم های تیره و کمابیش غمگین اش سایه هایی از تردید و درخواست کمک دیده می شد و در حالیکه با دست راست چشم راستش را می خاراند با دست دیگر کاغذی را که در میان انگشتانش می فشرد به طرف دهان برد و با نوک زبانش گوشه ای از کاغذ را خیس کرد .با نگاهش در حال بررسی مسافران زن اتوبوس بود ، طوریکه گویا به دنبال چهره مطمئنی برای افشای راز مهمی به او بود. و من با آن مانتوی چهارخانه قهوه ای و روسری راه راه سفید و سیاه و صورتی بدون آرایش حتما شخص مطمئنی به نظر او رسیدم که بدون معطلی بچه را که تا به حال بزور روی پاهایش نشانده بود روی زمین گذاشت .نیم رخش را به طرف من برگرداند و با صدایی مودبانه و لهجه ای ناشناس پرسید : ببخشید شما سواد دارید ؟ امکان داره این کاغذ را برای من بخوانید؟

حس کنجکاوی زنانه ام که تا آن لحظه به قدری تحریک شده بود که به من اجازه پاسخ دادن به سوال او را نمی داد و من با حالتی که هیچ کلمه ی مناسبی جز " قاپیدن " برای آن نمی توانم به کار ببرم کاغذ را از دست او گرفتم کاغذی که هنوز گوشه آن از آب دهان زن خیس بود.

علامت دادگستری بالای صفحه بدجوری توی ذوقم زد و بعد دست خط کج و معوج مردی حتما که نام زن را نوشته بود . زن بچه را که به مظر من پسر بچه می امد آیدا صدا کرد و از او خواست که بین صندلی ها رفت و آمد نکند در کمال تعجب من زن آیدا را با جملاتی مثل : بابایی نکن دیگه ، مامان قربونت بره بیا بشین  و ... مخاطب قرار می داد. و بالاخره با جادوی همین جملات او را بغل کرد. زن مدتها پیش متارکه کرده بود از همسری معتاد و فقیر و حالا حضانت تنها فرزندش آیدا به او تعلق گرفته بود . آیدا که به زحمت 5 ساله می نمود و علی رغم ظاهری پسرانه و شیطان جز آوایی ناشناس از او صدایی نشنیده بودم کرولال بود. نامه زن را به بهزیستی معرفی می کرد تا هم سر پناهی برای او در نظر گرفته شود و هم مخارج درمان دختر کرولالش تامین گردد.

دستش را روی شانه ام گذاشت و پرسید همه چیز را نوشته اند : متارکه ، فقر و دختری کرو لال .سرم به علامت پاسخ مثبت تکان دادم . زن نامه را به گونه که گویی شی با ارزشی را از من باز می ستاند گرفت.و چند دقیقه بعد بدون آنکه بخواهد توجه مرا جلب کند نامه را به مسافر صندلی جلویی داد تا صحت آن را از او جویا شود.گویا من با آن مانتو چهار خانه قهوه ای و روسری راه راه سفید و شکی و صورت بدون آرایش فرد مورد اطمینانی برای او نبودم.آیدا تمام طول راه را بین صندلی ها در حال رفت و آمد بود.زن با صدای بسیار بلندی از مسافر زنی که ایستاده بود محل ایستگاه بهزیستی را پرسید زن بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت خیلی وقت است که ایستگاه را رد کرده ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:25  توسط نسيما  | 

مزمزه اش می کنم ، آرام می جومش و بعد آرامتر قورت می دهم. از گلویم پایین می رود و از مری ام . حسش می کنم که حالا رسیده به معده ام.و بعد نوبت لقمه های دیگر است.تا تمام شود همان یک کفگیر پلوی سفید و خورش رژیمی.و بعد یک لیوان آب می خورم .منتظر می مانم تا نیم ساعت بگذرد.

دست می کشم روی شکمم و برآمدگی اش. باردار نیستم می دانم . اما این برجستگی بدجوری اذیتم می کند.بلند می شوم پله ها را طوری دست به شکم طی می کنم که گویی باری شکستنی دارم . در دستشویی را باز می کنم ، خودم را درون آینه برانداز می کنم. آینه آنقدر بزرگ هست که وقتی بلوزم را بالا می زنم ، برآمدگی تهوع آور را ببینم.دستانم را می شورم و دو انگشت اشاره و وسطی دست راستم را درون حلقم فرو می برم حرفه ای شدم به سه شماره مزه ی بد غذا با طعم اسید معده در دهانم حس می کنم و بر می گردانم .دست و صورتم را می شورم دستی بر شکمم می کشم و خوشحال می شوم از اینکه کمتر از 1100 کالری در روز مصرف کرده ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:32  توسط نسيما  | 

گاهی اوقات سرک کشیدن به قسمت های خصوصی زندگی آدم ها ، حتی اگر ناخواسته و یا حتی از روی خیر خواهی باشد برای خود آدم خیرخواه یا فضول دردسر آفرین است . ناخواسته چیزی را می خوانی که فردی درباره ی احساسش در مورد تو نوشته و تو علاوه بر اینکه عذاب می کشی تمام علاقه ای که نسبت به آن فرد داشتی از بین می رود یا دچار تزلزل می شود شاید هم مثل من مدتها با خودت کلنجار رفته باشی تا ذهنت را نسبت به سوء ظنی که نسبت به وی داشته ای پاک کنی و حالا ... .

حکایت من است . بماند که نمی توانم برای هیچکس چند و چونش را بگویم اما خواندم که درباره حقیقتی محض متهم به دروغگویی شده بودم.

فیلم ها راحتمان نمی گذارند. " پیرمرد ها سرزمینی ندارند " و " شهر مرزی "  و البته " علی سنتوری " ( که باید بگویم پول بلیط را هم واریز کردیم ) را دیدیم . بعد از پروژه درس خواندن من حالا تنها فیلم می بینیم ، کتاب می خوانیم و مهمانی می رویم.

داستان قیجقاج به جشنواره خرم آباد راه پیدا کرد اما متاسفانه برنده نشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:18  توسط نسيما  | 

حالا تمام خبر های من کهنه شده است . یک ماه نبودن و کم بودن با بهانه ی کنکوری که آ ن قدر هم موفق نبوده ام  و بعد سیل خبرها.

نسیم را دیده بودم هم اسم من بود و همسنم. اولین حضور من و او با هم در جلسه سایت.موهای کوتاه و زیتونی اش و نرمند بودنش اولین خصوصیاتی بود که توجه همه بچه ها را جلب کرد و حالا که خبر آزادی اش را می شنوم بی آنکه خبری از دستگیری اش شنیده باشم . یا خبر جایزه گرفتن پروین و خبر نشست زنان و البته آزادی رها...

خانه تکانی تمام شد. از کارم آمده ام بیروم و در عرض ۲ روز دو جلد هری پاتر و کتاب راز داوینچی را خواندم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:54  توسط نسيما  | 

بوی آرامش پس از طوفان را نرگس شنیده بود که برایم اولین کامنت پست قبلی را گذاشت .

آره نرگس جان طوفان همین امروز شروع شد.

مجله زنان لغو مجوز شد

خواهش می کنم از گذاشتن کامنت هایی که معنای این نیز بگذرد را داشته باشد خودداری کنید

(زنان را از او گرفتم او که ادعای استادی اش گوش فلک را کر کرده بود او که مرا هل داد تا جنس دوم را بخوانم و او که سال ۸۱ با کمک بقیه دانشجویان گروهمان از غرفه مجله زنان تعداد بی شماری مجله های قدیمی را تهیه کنم برای آرشیو.)

و  اصلا همین چند شب پیش بود که ایمان از من خواست به فکر نگهداری این همه مجله زنان باشم .

و ای کاش همین امسال در نمایشگاه کتاب بقیه شماره های مجله را که در آرشیوم موجود نیست تهیه می کردم

۱۶ سال چاپ و بعد ...

خانم شرکت کودک چند ماهه تان ۱۶ سال شد تسلیت مرا برای از دست دادنش بپذیرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 21:36  توسط نسيما  | 

حرف من حرف خودم نیست

حرف خاک حرف ریشه ست

حرف دیروز ندیده

حرف فردا و همیشه ست

 

صحبت سکوت سرد

آدمای توی قاب

حرف این صورتکا نیست

حرف اون ور نقاب

 

حرف تردید یه نسل

میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر

یا دم سحر پریدن

 

یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم

وسط یه راه روشن یا هنوزم توی قاریم

یکی باید بگه آخ چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده

 

تو بگو اگر حرفام واسطه تو شنیدنی نیست

من امروز و نگاه کن دیگه عکسام دیدنی نیست

حرف آخرو نمی گم

تا نگی خوابت پریده

هر کی رو دیوار گوشش

آخرین حرف و شنیده

 

حرف تردید یه نسل

میون رفتن و موندن . . .
* مدتهاست که ننوشتم دوستت دارم
و خدا کند که همیشه باشی
و البته این شعر کاوه یغمایی که شنیدنش با تو خوش است
تولد تو تمام هستی من بود
تولدت مبارک
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:40  توسط نسيما  | 

نه به هر که نگاه کنی شکل او شوم
بی شکل بوده ام که هر که دیدم گفت :
" ببخشید ، قبلاً شما را جایی ندیده ام ؟"
و هر بار زنی شکل من می شد
تا چشم راستم بی جفت شد و دیدم اصلا تو را ندیده ام
نه به هر که نگاه کنی ...
گل سرخ را یک بار دیده بودی
یادت هست ؟*
برای تو نوشتم که بدانی من شبیه هیچ کدام از معلم های دوران دبستانت نیستم یا شبیه فرشته رویای کودکی ات
من همینم تنها نسیم نه پسوندی دارم و نه پیشوند. نفس هایم همیشه تند بوده و شور هر کاری مرا شتابزده نشان داده است !
حالا اگر بخواهی هستم !
* شعر از کتاب بیا تمامش کنیم " شیوا ارسطویی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:3  توسط نسيما  | 

حالا که بعد از دقیقاً 2 ماه پا روی پا انداختن و خانه نشین بودن ، پرداختن به آشپزی و رفت و روب خانه ، درست مثل زنی که سالها در میان در و دیوار خانه گیر افتاده است و سرگرمی جز پرداختن به امور خانه ندارد ، با این تفاوت که تو روز ها نیم نگاهی به کتاب های ارشد می انداختی و شب ها با آقای همسر گل می گفتی و گل می شنفتی و نیم روزهایت را پای اینترنت ، برایت سخت خواهد بود بازگشتن پشت میز کار، در عین حال درس خواندن و پرداختن به امور خانه .

و البته در این وضعیت دم دستی ترین زمانی که قربانی کمبود وقت می شود زمان اینترنت است . از درس خواندن و کار منزل و شکم آقای همسر که نمی توان چشم پوشی کرد ، پس باید نگاهت را از میز کامپیوتر بدزدی و در حالیکه دستمال نمدار را برای دور کردن گرد و غبار ، رویش می کشی ، به آرامی از کنارش بگذری و مثل یک خانم بر گردی پشت میز ناهار خوری بنشینی و جزوه هایت را مرور کنی . در حالیکه آقای همسر پشت میز کامپیوتر نشسته و از وبلاگ های مختلف بازدید می کند و کامنت های خشن می گذارد ، حسرت می خوری که حتی برای خودت میز نداری چه برسد به اتاقی که از آن تو باشد و قلمرو تو ، و یاد روزهایی که خانه نشین بودی و دستکم صبح ها حس مالکیتی نسبت به اتاق و میز کامپیوتر داشتی اما حالا ...

نمی توانی که چشمت را روی درآمد و کارکردنت ببندی ، حتی اگر همسر عزیز به دست و دل بازی شهره شهر باشد.

بگذریم ، باران می بارد و تمام سهم من از این اتاق و این میز در غیبت او تنها همین چند دقیقه است بر می گردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 20:12  توسط نسيما  | 

انگار اصلا نمی شود  بعد از یکروز بی خبری از دنیای اینترنت وقتی می آیی سراغش خبر های بد را نخوانی

باید حتما مریم را دیده باشی که وقتی خبر بازداشتش را می شنوی جا بخوری و حالت بهم بخورد از این همه انصاف و امنیت ملی !

باید حتما خنده های قشنگ و دوست داشتنی مریم را خندیده باشی تا با خودت بیاندیشی عجب وصله های ناجوری

اولین روزی که مریم حسین خواه را دیدم قرار بود مطلب مربوط به دل آرام را به دستش برسانم

صورت مهربان و لبخند گرمش آن قدر دوست داشتنی بود که مرا شیفته اش کند

اما حالا او پشت میله های زندان است

قرار نیست دنیا به روی ما بخندد

یا حتی ذره ای بر وفق مرادمان باشد.

مریم حسین خواه روزنامه نگار و عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:36  توسط نسيما  | 

بالاخره شکایت کردم از دختر مجرد ۲۷ ساله ای که تنها به خاطر نسبت با رئیس هیئت مدیره شرکت مدیر عامل شد و دفتر را تعطیل کرد.

امروز به اداره کار خیابان سمیه مراجعه کردم ُ به جرات می توان گفت ۹۰ درصد مراجعه کنندگان دخترانی همسن و سال من بودند که بخاطر انحلال شرکت و پایمال شدن حق و حقوق شان برای دادخواست به اداره کار آمده بودند.

و البته حواشی رفتن به اداره کار با این رنگ موها علی رغم پوشیدن مقنعه کم نبود.

همه اش تقصیر آقای همسر است که نگذاشت موهایم را تیره تر کنم.

و بماند که من هم چقدر تو یه دلم به این افراد ندید بدید خندیم

کتاب روانشناسی هیلگارد تمام شد.

و باید خاطر نشان کنم که علی رغم هشدار نویسنده در ابتدای فصل بیماری ها ( جدی نگرفتن علائم در خواننده ) من تمام بیماری ها را با علامت هایشان در وجودم دیدم و بماند که نزدیک بود برای خودم دارو تجویز کنم.

آخیش بعد از مدتها یک کم برای دل خودم نوشتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:16  توسط نسيما  | 

باید جایزه می گرفتم

این همه مدت خبر های بد و گرفتاری

و باید جایزه می دادم

کاملا عوض شده ام ، حالا خودم هم از دیدن صورتم درون آینه خوشحال می شوم وا لبته می ترسم

جهان که بر وفق مراد ما نیست

بگذار ما گاهی بر وفق مراد مد روز دنیا باشیم

موهایم را کوتاه کردم برگشتم به ۱۲ سال پیش و دوران راهنمایی و بلوند بلوند رنگ کردم

حالا باید برای از بین بردن رنگ پریدگی صورتم کمی هم برنزه کنم.

دنیا بر وفق مراد ما باشد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:54  توسط نسيما  | 

زنستان شماره ۳۳ " دلارام علی "

با اجرای حکم ناعادلانه دلارام علی چه تدبیر شومی برای زن ایرانی تدارک دیده اند؟ نوشین احمدی خراسانی

پوز خند را فراموش نکنیم تارا نجد احمدی

گفتگو با دلارام علی: اگر امروز ما را به زندان ببرند، فردا زنانی دیگر این راه را ادامه می دهند گفتگو ناهید کشاورز با دلارام

با رفتن دلارام علي به زندان ، می توان کلاس هاي آموزش عليه خشونت در زندان بر گزارکرد طلعت تقی نیا

شرم بر ما!/خدیجه مقدم

کار هر سینه نیست این آواز/ منصوره شجاعی

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد / سارا لقمانی

هیچ زندانی ظرفیت هفتاد میلیون انسان را ندارد /علی عبدی

نام یکایک ما «دلارام» است / نیلوفر گلکار

پشت صحنه یک عکس/ سمیه فرید

مجرم یا معترض؟/بیتا طاهباز

نگاهی به فعالیت های دل آرام علی

بزنیدش دلآرام را/ مسعود بهنود

 

وبلاگ حمایت از دلارام علی  http://delarameali.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:54  توسط نسيما 

ســـرت را که بالا بگیری ،  صدای قهقهه ی همه را که بشــــــنوی ،  تنت که بلرزد از ترس و اضطراب ، می بینی درست روبروی تو ایستاده نگاهت می کند و راه می افتد تا در چند قدمی ات قرار می گیرد.

سرت را که بالا بگیری می بینی دوباره شب شده ، تو همان جایی که ایستاده بودی ایستاده ای اما از او خبری نیست. تمام شده است پایان تمام این روزها ُ با تمام ضربه های شلاقش

دیگر لازم نیست سرت را بالا بگیری ، شب با تمام ضربه های تاریکی اش بر تنت فرود آمده است و تو خود شب شده ای آن قدر یکی با شب که نمی توانی تشخیص بدهی شب توست یا تو شب؟

 

- دست هایمان که شکست

تنمان را که باتوم هایتان سیاه کرد و درد که امانمان را برید

نفس مان در نیامد گریه سر ندادیم هر چند که به حکم طبیعت مردانه شما طبیعی بود

حالا شلاق هایتان را پایین بیاورید

نگاه های خیره تان را بر چشم های امیدوار ما بدوزید و شلاق هایتان را بر تن مان فرود آورید

اینجا آخر دنیا هم که باشد

اشک نمی ریزیم

* برای دلارام علی

- حکم دلارام علی تائید شد

arton111.jpg

سخنان شیرین عبادی در باره حکم دلارام علی و پرونده دکتر زهرا
سخنان شیرین عبادی در باره حکم دلارام علی و پرونده دکتر زهرا
-

حکم دلارام علی به دایره ی اجرای احکام فرستاده شد

نامه ای برای دلارام علی / پریسا کاکایی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:44  توسط نسيما  | 

خانه خالی است صدای پدر خنده های برادر و گریه های مادر از هر گوشه اش به گوش می رسد . باور کردنی نیست اما صبح صدای مادر را از آشپزخانه شنیدم که می گفت : بلند نمی شی . دو هفته زندگی و برگشتن به دوران خوب با هم بودن عالی بود خستگی از تنم رخت بربست و نفس های گرم و عاشقانه مادرم دوباره به مدد ید جان گرفت. خانه خالی ست ! و آشپزخانه هیچ بویی ندارد. و البته خبرهای خوب و بد به گوش می رسند. ما خدمتمان تمام شد. درست است که او لباس مقدس خدمت به تنش بود اما من تمام ثانیه ها را تا رسیدن امروز شمرده بودم . خوابش را نمی دیدم تمام شده است و همین روزهاست که جشن تمام شدنش را بر پا کنیم .

+ پی نوشت :

  • حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
             تا نگاه مي‌كني : 
                                     وقت رفتن است
             باز هم همان حكايت هميشگي !
             پيش از آن كه با خبر شوي !
             لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
             آي ...
             اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
             ناگهان
                             چقدرزود 
     
                                        دير مي‌شود !
  • قیصر امینی پور درگذشت !
  • + نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:11  توسط نسيما  | 

    - باید حتما دور باشی از هر مکانی برای نوشتن و خواندن که دلت لک بزند برای این میز و خواندن ۱۹ ایمیل و ۲۰ کامنت نخوانده.

    - هنوز هم خبر رتبه آوردن یک داستان ، آن هم از نوع تاریخ گذشته اش ( کار یک سال پیش ) حتی اگر مدتها باشد دست به قلم نبرده باشی هیجان آور است.

    - و این هم میز گرد مر بوط به عملکرد بخش کوچه به کوچه : تحلیل و بررسی آنچه از کوچه و خیابان های شهر می آید: کوچه به کوچه

    البته من در بخش مربوط به کتاب بینامتنیت از اضطراب تالیف صحبت کرده بودم نه از اضطراب تعریف

    - خبر خوشحال کننده راه اندازی سایت کمپین در زاهدان

    - زمستان در راه است

    + نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:32  توسط نسيما  | 

    می گذرد خم به ابرو نمی آورم تا هر چه که می خواهد اتفاق بیفتد خسته شده ام از این بلاتکلیفی . دورو برم اتفاق های جالبی نمی افتد . مادرم دارد می آید تن گرمش دوباره هوس کودک شدن را در تنم زنده می کند. و از همین پس فردا ست که دوباره بیمارستان و آن شیشه ها بخار آلود و ید درمانی شروع می شود.

    و ترس . و اشک و ..............

    و پدر همسرم که بیمارستان خوابیده

    متنفرم از بیمارستان و حالا اویی که همیشه آرامش دهنده من بود خود درگیر ناراحتی های پدرش شده .

    ما هردو افسرده و خسته . حتی اگر بخندی و با آغوش باز و مهربانت نوازشم کنی . نگرانی در چشم هایت پنهان نمی ماند .

    این نیز بگذرد.

     

    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:25  توسط نسيما  | 

     

    تغییر برای برابری : روناک صفازاده از اعضای فعال کمپین در سنندج در خانه اش بازداشت شد.

    به گزارش خبرگزاری حقوق بشر کردستان، صبح روز سه شنبه 17 مهر 1386 نيروهاي امنيتي ساعت 7 صبح با مراجعه به منزل او، پس از تفتيش منزل، وی را به بازداشتگاه اداره اطلاعات سنندج منتقل كردند و برگه هاي بيانيه و دفترچه هاي كمپين و كيس كامپيوتر وي را نيز با خود بردند، گفته می شود که نیروهای امنیتی برخوردي خشن و غیر قانونی هم با خانواده او داشته اند.

    روناك صفازاده گرافیست و فعال در حوزه زنان و عضو انجمن زنان آذرمهر كردستان نیز هست. روز پیش از دستگیری، گویا در جشن شادی برای بچه ها که به مناسبت روز کودک برگزار شده بود به جمع آوری امضا برای کمپین یک میلیون امضا پرداخته بود که طبیعتا جمع آوری امضا اقدامی علنی وکاملا قانونی است. اما درست صبح فردای آن روز سه اتومبیل به همراه 9 مامور به در خانه روناک می آیند واو را بازداشت می کنند. خانواده وی هنوز از وضعیت او اطلاعی ندارند.

     

    اخبار مرتبط : کانون زنان ایرانی : روناك صفارزاده از فعالان كمپين در كردستان دستگير شد

    پی نوشت : يادادشت ابطحي درباره مشکلات فعالان مسائل زنان و کمپین

    + نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:22  توسط نسيما  | 

    استمداد هفته‌نامه اشراق براي بازخواني سريع يك پرونده

     

    فاخته صمدي ، دختري كه مدعي است در دفاع از خود و در شرايطي نامتعادل و در حالي كه در خانه آن مرد زنداني شده بوده او را به قتل رسانده در آستانه اعدام قرار گرفت.

    تا پيش از اين وكيل مدافع او تلاش مي‌كرد تا بدون جنجال‌سازي و به دور از هياهو از خانواده مقتول رضايت بگيرد ولي 26 شهريورماه امسال خانواده مقتول با دريافت حكم استيذان از قوه قضاييه اجراي اعدام را به اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران سپرده‌اند.

    فاخته صمدي يكي از معدود متهماني است كه گرچه مرتكب قتل شده است اما بررسي شرايط و اوضاع و احوال او حكايت از آن دارد كه اين دختر نمي‌توانست در آن شرايط غير از اين عمل مرتكب شود.

    اين دختر خود دانشجوي رشته حقوق بوده كه به دليل ازدواج نامناسب در شرايطي قرار مي‌گيرد كه مجبور به رها كردن درسش مي‌شود. شرايط نامتعادل ازدواج اول او را در موقعيتي خطرناك قرار مي‌دهد تا آنجا كه براي يك بار نيز سقط جنين مي‌كند. با وجود اين و در حالي كه از سوي شوهر اولش تحت فشار بوده از سوي خانواده‌اش نيز طرد شد. بالاخره او از همسر اول جدا شد واز شمال كشور به تهران آمد و در يك دندانپزشكي به عنوان منشي مشغول به كار شد تا زندگي جديدي را آغاز كندو اين در حالي بود كه به سبب همين وضعيت نامتعادل پزشك قرص‌هاي مخصوصي را براي او تجويز كرده بود كه عدم مصرف آنها او را در موقعيتي ناخوشايند از نظر رفتاري قرار مي‌داد.

    در اين مطب دندان‌پزشكي مردي 80 ساله براي معالجه رفت و آمد داشت كه بعد از مدتي به فاخته پيشنهاد داد كه پرستار خصوصي او شود و در خانه او مستقر و انجام امور او را به عهده گيرد.

    اين مرد پس از آنكه مدتي فاخته را در خانه به عنوان پرستار به خدمت گرفت به او پيشنهاد ازدواج داد. فاخته در همان زمان با جواني هم سن و سال خود نامزد كرده بود و خود مي‌گويد :« من فقط مثل يك پدر به او ( مقتول ) تكيه كرده بودم اما او به من جور ديگري نگاه مي‌كرد».

    با مخالفت فاخته در مقابل پيشنهاد مقتول مرد 80 ساله قرص‌هاي فاخته را از او گرفت ، در خانه را روي فاخته قفل كرد و تلفن را نيز قطع كرد تا با محبوس شدن اين دختر شرايط گرفتن بله مهيا شود.

    با اين اتفاق تنها وضع روحي فاخته نامتعادل‌تر شد و در نهايت فاخته براي آنكه از دست مرد 80 ساله بگريزد با زدن ضربه‌اي به وسيله ميله‌اي آهني به سر او را مجروح كرد كه همين ضربه منجر به مرگش شد.

    دكترعلي نجفي‌توانا ، وكيل مدافع فاخته با استناد به نظريه پزشكي قانوني مبني بر وضعيت نامتعادل روحي فاخته خواستار توجه به وضعيت منجر به بروز حادثه شد ولي دستگاه قضايي در صدور حكم به اين نكات توجهي نكرده است.

    مهوش شيخ‌الاسلامي ، مستند ساز ، در دو فيلم ماده 61 و قاتل مقتول ، به ماجراي اين دختر پرداخته است و حرف‌هاي او را در مورد آن حادثه نقل كرده است .

    پی نوشت : این مطلب برگرفته از هفته نامه اشراق برای اطلاع رسانی در این پست قرار گرفته و آدرس  هفته نامه این است

    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:51  توسط نسيما  | 

    می خواستم بنویسم باید زن بود تا چند روز که سر کار نمی روی و خانه هستی یادت بیاید که ملافه ها صدایت می کنند برای شسته شدن و لباس های مردت توی سبد رخت چرک ها منتظر تمیز شدن و اتو خوردن هستند و چند وقت است ک هوس لوبیا پلو نسوخته و شفته نشده را داری و حتی چند ماه است که صورتت رنگ بند و آرایشگاه را بخود ندیده

    اما حالا که نوشتم می بینم این چند روز چقدر زود گذشت بی آنکه تو حتی وقتی برای نشستن پشت کامپیوترت را پیدا کنی و بعد اینکه خانه چقدر اعتیاد اور است انگار وقتی یک روز صبح که قرار است خانه باشی از خواب بیدار می شوی تمام وسایل خانه کثیف است و خاک خورده و چرک مرده و تازه یادت می افتد که هر روز موقع برگشتن از سر کار تنها وقت می کردی غذای نیم بندی را به عنوان شام بگذاری جلوی آقای همسر و آن طفلکی هم بخورد و به به سر بدهد.غافل از اینکه وقتی بعد از مدتها هوس مهمان بازی به سرت می زند و برای اولین بار هم زمان هم سوپ و هم لوبیا پلو و هم دسرت عالی می شود آقای همسر بعد از رفتن مهمان ها و بعد از شستن ظرف ها عاشقانه می گوید : همه چیز عالی بود از تو بعید است .

    البته فجایع در خانه ما از این حرف ها گذشته است و بواقع اگر آقای همسر این قدر مهربان نبود و در کار خانه به بنده کمک نمی کرد من تا به حال از غصه کار خانه و بیرون حتما دق کرده بودم.

    + نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:18  توسط نسيما  | 

    روبرویم نشسته بود. قیافه ی ساده ای داشت ، صورتش بدون آرایش و سرتا پا مشکی پوشیده بود . بارها در این مسـیر دیده بودمش. همیشـــه در حال مطالعه رمان هایی بود که یا من قبلا ً خوانده بودم یا باید می خواندمشان : پاک کن ها ، در هزار تو ، جاودانگی ، پوست انداختن و ... . با توجه به سلیقه یکسانم با او اصلاً در مخیله ام نمی گنجید که فرم را امضا نکند . از طرف دیگر این اولین باری بود که حضور من و او با هم درون اتوبوس با همراه داشتن فرم امضا توام شده بود. سرش را روی مجله ای خم کرده بود ، مجله ای که ماهیانه در حوزه زنان منتشر می شود . هر از چند گاهی سرم را بلند می کردم و به چشم هایش که تند تند مقاله ای را که من چند روز پیش خوانده بودم رج می زد ، نگاه می کردم .

    فرم بیانیه را از کیفم درآوردم . روبروی کنار دستی ام درون اتوبوس نشسته بود . فاصله بین صندلی ها مرا دچار تردید کرده بود که چگونه باید باب صحبت را باز کنم . مجله بهانه خوبی بود و مقاله می توانست شروع خوبی برای یک مکالمه دو نفره باشد . اما فاصله مانع از آن می شد که شروع به صحبت کنم و بعد بحث را به کمپین یک میلیون امضاء بکشانم . از طرف دیگر مجله اخبار مربوط به دستگیری ها و احکام فعالان کمپین را نیز انعکاس داده بود ، و این مسئله از آن جهت که ممکن بود او آن مطالب را خوانده باشد و نسبت به امضا کردن فرم واکنش نشان دهد ، مرا می ترساند. در هر ایستگاهی که اتوبوس توقف می کرد ، نگران به او نگاه می کردم که مبادا پیاده شود و من فرصت را از دست بدهم . بیانیه تا شده درون دست های عرق کرده ام بود .

    زن روبرویی چشم دوخته بود به چشم های من ، گاهی هم روی مجله دختر سرک می کشید و بعد دوباره نگاهش سر می خورد روی صورت من ، که با نگرانی دختر را می پاییدم. نگاه های او مرا به شدت معذب کرده بود. زن چادری بود و من از اینکه با شروع صحبت ، بخاطر فاصله ای که با دختر داشتم ناگهان بحث به جمع سرایت کند ، ( که من با توجه حوادث اخیر ترجیح می دادم این اتفاق نیافتد ) می ترسیدم.

    بنابراین علاوه بر اینکه نگران پیاده شدن دختر و از دست دادن موقعیت بودم ، با خودم فکر می کردم که پیاده شدن زن در این شرایط تا چه اندازه برایم مفید خواهد بود ، من بلافاصله جای زن می نشستم و با دختر صحبت می کردم. ایستگاه فرهنگ اتوبوس نگه داشت . ابتدا زن از جایش بلند شد و پشت سر او دختر ، که زن را صدا زد : "مامان صبر کن من بلیط ها را بدم."

    مادر و دختر را از پشت شیشه اتوبوس دیدم . از اینکه به همین راحتی و بخاطر یک سوءظن ساده فرم را بدست دختر نداده بودم ، بسیار ناراحت و متاسف شدم . فرصتی که به راحتی از دست دادم.

    لینک مطلب در سایت تغییر برای برابری

    + نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:12  توسط نسيما  | 

    وقتی کمی دورتر

    تمامی جهان این است

    که حوا به آدم سیب می دهد

    همین نزدیکی

    هنوز تمامی گناه این است

    که در آغوش گرم تو آرام بگیرم

    و بگویم چه خسته ام

    از شنیدن جنگل که تبر

                                             تبر

                                                               می میرد.

    شعر گناه از کتاب ژابرهنه تا صبح گراناز موسوی

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:22  توسط نسيما  | 

    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:9  توسط نسيما  | 

    سایت تغییر برای برابری برای بار هفتم فیلتر شد این آدرس جدیدسایت است
    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:6  توسط نسيما  | 

    روزهای سختی است .

    همیشه این شهریور لعنتی که به نیمه می رسد  ، من هم درست مثل شاگرد مدرسه ای که تابستانش تمام شده دلم می گیرد .

    آشوب می شود دلم .

    هستم اگر به روز نمی کنم این خانه را ، حال خوشی ندارم .

    و تا تمام شدن مهر که من هم به فصل پاییز عادت کنم  ، همین است حالم .

    یاد روز های مدرسه است حتماً که پیاده رو محله مان را  پر می کند هنوز از برگ های زرد پاییزی و خش خش آنها زیر قدم های دختر لجوج سر به هوا و حرف گوش نکنی که قدم زنان بعد از تعطیل شدن دبیرستان در شیفت بعد از ظهر ، بی توجه به تاریکی هوا و هزار خطر دیگر ، راه می رود و شعر فروغ را زمزمه می کند :

    آنکس که مرا نشاط و مستی داد

    آنکس که مرا امید و شادی بود

     هر جا که نشست بی تامل گفت :

    " او یک زن ساده لوح عادی بود "

     

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:35  توسط نسيما  | 

    هر قدر بگویی بی بزک زیباترم

    شکل تو نمی شوم

    منم که سرخابم را بزک می کنم

    از صفحه سیاسی روزنامه ها بیزارم

    رادیو را

    حتی برای میزان ساعاتم روشنم نمی کنم

    به من چه که ساعت چند

    سبیلوهای خوش قیافه دنیا

    چه خط و نشانی کشیده اند برای هم!

    گربه ام خواهر باهوشی است

    هی چنگ می زند به صورتت که:"بیا تمامش کنیم "

    هر کدام از مردهای روزنامه برنده شوند

    زیبایی من کم نمی شود

    من از قبیله بی سبیل های نافرمانم

    هر چند

    عاشق گربه گیسوی تو ...

    حیف که گفتم :بیا تمامش کنیم.

    * شعر "بیا تمامش کنیم "از کتاب "بیا تمامش کنیم "شیوا ارسطویی

    + نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 13:11  توسط نسيما  | 

    پشت آن کوه بلند بالای آن قله درست جایی که ما خواهیم ایستاد از همین جا از همین دامنه کوه نیز قابل مشاهده است.

    حالا اگر یک سال هم رسیدن به دامنه طول کشیده باشد ِ اتفاقی که باید افتاده است یکپارچگی که باید حاصل گردیده

    و صدای طبل های شادمانی مان برای بدست آوردن همان آگاهی که باید ایجاد می شد همان اندک تاثیری که باید گذاشته می شد و همان هم نفس هایی که باید به جمع اضافه می شدند بلند شده است.

    کافی است تنها پشت سرمان را نگاه کنیم هم قدم هایی که نفس نفس زنان از راه می رسند چه آنها که تازه واردند و دورتر قدم بر می دارند و چه آنها که مثل من تازه چند ماهی است که رسیده اند به دامنه.

    تا قله راهی نیست تنها یک قمقمه اب و تکه ای نان و پنیر و کمی جرات برای آنکه فرم های امضا را دستت بگیری و را بیفتی تو خیابان های شهر

    + نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 21:28  توسط نسيما  | 

    پشت سرم پیاده شد وقتی من ۱۰۰ تومانی را کف دست راننده گذاشتم از همان موقع نگاه سنگینش روی تنم لیز خورد ، انگار که برهنه باشم خودم را جمع کردم و برگشتم به او نگاه کردم.

    تصورم از طرز لباس پوشیدنش این بود که قرار است تذکری بدهد و برود اما نه صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت : کجا داری می ری؟

    پرسیدم : شما؟

    گفت : می خوام باهات بیام.

    تمام تنم لرزید به آرامی دستم را به جیب پشتی کیفم رساندم و چاقوی تاشوی کوچکی که هدیه ایمان بود را درآوردم و در مشتم نگه داشتم .

    گفت : چاقو در میاری ؟ بزنی می زنم.

    و بعد راه افتاد پشت سرم.

    وسط میدان بود ،هوا داغ داغ بود ظهر بود

    خسته بودم ، مجبورشده بودم که تا آن موقع اضافه کاری  بمانم.

    خوابم می آمد

    انگار قرار بود بمیرم که تمام خاطراتم بخصوص آن ها که مربوط به ایمان بود را مرور کردم و عروسیمان.

    نوک انگشتانش را که به طرف بازویم می آمد را دیدم ، بازویم را عقب کشیدم و داد زدم :برو گمشو.

    موبایلم را درآوردم و به ۱۱۰ تلفن زدم.

    نیشخند زد : تا برسند خیلی دیر شده.

    وسط میدان شیخ بهایی بود .

    کنار همان پاساژ بزرگ ایستادم .از سر کوچه الزهرا دائماً می آمد و می رفت.

    بغض کرده بودم قلبم می زد به ایمان تلفن کردم برعکس خانوم کارمند ۱۱۰ که دائما مرا به آرامش و ایستادن در وسط خیابان تشویق می کرد.

    پلیس آمد؟

    و ایستاده بودم کنار خیابان ، در تیررس دید راننده ماشین ها و از دست بوق هایشان هم امانم بریده شده بود.

    پسرک کوتاهتر از من بود با کمی ته ریش حدودا ۲۳ ساله

    ترسیده بودم چشم های عجیبی داشت که مرا می ترساند. ای کاش ازش عکس می گرفتم

    درجه دار بود پشت موتور نشسته بود از کنارم رد شد داد زدم : جناب سروان.

    مرا ندید رفت.

    ایمان رسید .

    ترسیده بود ۶ دقیقه ای رسیده بود ، از سید خندان با موتورش پرواز کرده بود.

    تمام آن اطراف را گشتیم  ، نبود .

    مشخصاتش این بود: پیراهن یقه شیخی روی شلوار ، یک کیف دستی و شلوار مشکی با چشم های بسیار عجیب.

    این تمام تصاویر پنج شنبه ظهر بود

    واقعی است نترسید .

     

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:29  توسط نسيما  |