دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
داستان حميراي من
داستان حميراي من
؛اين داستان در جشنواره حوزه هنری ياسوج جزو راه يافته گان به مرحله نهايی جشنواره بود.
زن پشت سري گفت چند وقت پيش روزنامها نوشته بودند زن ِ مردا رو گول مي زده بعد بهشون زنگ مي زده يا پول مي دي يا فيلم ها رو براي زنت مي فرستم.
ـ جلل الخالق زن جماعت و اين كارا ؟
سرم را چسباندم به شيشه اتوبوس : تو ، او يا آنها ؟
ـ مردا هم كم نمي ذارن ، زن همسايه ما مي گفت شوهرش تعريف كرده يه زن زير دست شوهرش تا حد مرگ شكنجه شده كه امضا كنِ با مردا ارتباط داره زنِ هم امضاء نمي كنِ مردِ هم تا حد مرگ شكنجش مي ده.
ـ چي شد بچه خوب اين قد تو دست و پا راه نرو. منكه ديگه ترس افتاده تو جونم از زن جماعت مي ترسم چه برسِ به مردا . همين اتوبوس رو هم با ترس و لرز سوار مي شم.
چيزي درون سرم گيج مي خورد. يكدفعه اين گيج هري مي افتد توي دلم . بزرگ تر و بزرگ تر مي شود. بعد گيجم مثل يك بچه شروع به وول خوردن مي كند . نكند حامله ام . اول ترسم مي گيرد . بعد خنده ام . بيشتر به يك مار شبيه است با آن همه پيچ و تاب خوردنش . لب هايم را از درد جمع مي كند. دارد روده هايم را مثل يك نردبان مي گيرد و مي آيد بالا . . بالاتر . حالا توي ناي ام است دهانم را مي بندم كه فرار نكند گلويم را مي سوزاند . و خودش را مي كوبد به دماغم نفسم مي گيرد. دهانم را باز مي كنم . خودش را با آن صداي وحشتناكش پرت مي كند بيرون . چشم هايم از ترس گشاد مي شود. مار به اين بزرگي با پوششي كه شباهت عجيبي به لوبيا هاي ناهار ظهر دارد. توي دلِ من بود .همه زن ها از ترس جيغ مي زنند و عقب مي كشند. بوي گندش كه همه جا را بر مي داري از ترس ولو مي شوم. روي صندلي .
صندلي را كشيدي جلو رويش نشستي . دو روز بود كه برگشته بودي اين كه بوي سيگار سبيل هايت نمي گذاشت بوي عطر هاي ارزان قيمت زنانه را بشنوم ، چيزي را عوض نمي كرد . خودت هم سعي در پنهان كردنش نداشتي. با آن جاي ماتيك هاي وقيحانه كه عين ردپاي خون حيواني زخمي توي برف زيرپوش سفيدت جا خوش كرده اند. نمي دانم شايد آنها هم از سبيلت خوششان مي آيد. كه برخلاف خودت مهربان بودند . مسلماً اگر سبيلت را به هر نقاشي مي دادند قيافه اي مهربان تر از آنچه كه داري برايت مي كشيد.پايت را درست مثل وقتي كه حميراي ِ كاميون لعنتي ات را گوش مي دادي روي زمين ضرب گرفتي . با كفش هاي نوك تيز و پاشنه بلندت به صندلي من لگد زدي صندلي رو به عقب تلو تلو خورد .صدايت را درست شبيه وقتهايي كه مي خواستي بخواني باعشوه اي
بلند كردي: آخه بابا پيرت بسوزه عاشقي
توي دلم خنديدم به حماقتت اصلاً حميراي خوبي نبودي با آن صداي كلفت.
ـ يك كلام امضا ء مي كني يا اينكه ... تو كه منو رسوا كردي .
لبهاي كبود شده ام را روي هم فشار دادم : نه نه نه .
خوب مي دانستي كه به اين راحتي ها امكان ندارد پاي كاغذ را امضاء كنم.بلند شدي دامنت را صاف كردي . توي زيرزمين بودار و نمناك قدم زدي برگشتي با نوك كفش محكم تر لگد زدي . صندلي از پشت روي زمين افتاد . دستم زير سنگيني صندلي له شد: آخ.
آمدي جلو صندلي را با آن ناخن هاي قرمز بلندت ، بلند كردي. دود سيگارت را از لابلاي لب هاي گوشتالود و سبيل هاي بلندت فوت كردي تو صورتم . دامنم را بالا زدي تا روي زانو ، بعد ته سيگارت را فشار دادي روي ِ پوست سفيد و نرمم. صدايم كه در نيامد آخ هم كه نگفتم ، گفتي : باز هم فكراتو بكن.
كور خوانده بودي.
گاز را خاموش كردم.از پنجره سرك كشيدم تو كوچه . زن دست بچه اش را گرفته بود و دنبال خودش مي كشاند. قلبم شروع كرده بود به تالاپ تالاپ . حالا كه رفته بودند ، دوباره پيدايت مي شد .
ـ بله ؟
ـ منم .
ـ برو دو شب پيش اومده الان بيرونِ .
ـ باز كن ببينم .
ـ برو الان سر مي رسِ.
صدايت كه بلند تر شد،زن همسايه تلفن زد : مشكلي پيش اومده اين آقا جلوي در داد مي زن ِ.
داد زدي : امضاء كن و گرنه .
رگ گردنت زده بود بيرون . ابرو هاي بلند و مشكي مينياتوري ات را داده بودي بالا . چشم هاي ريمل زده ي مورب و كشيده ات سرخ ِسرخ شده بود.ترسيده بودم ، فهميده بودي حتماً يك پايت را بردي عقب زنجير توي هوا چرخيد و بعد نشست روي كمرم. كف پايم را به زمين چسباندم . داد زدم : نزن رواني.
پشتم داغ شده بود انگار تمام خون بدنم به پشتم هجوم آورده بود . چيزي درون كمرم به طرف سرم و
دستهايم تير مي كشيد خون از پشت روي دستهاي بسته ام مي ريخت .
سوسك هاي خوني از دستم بالا آمدند تا روي شانه . وبعد روي سينه ام ، به طرف قلبم . رد خون روي لباسم جا مانده بود . چيزي درون قلبم خورده مي شد. از درون ؟ نه از بيرون سوسك ها داشتند به قلبم نقب مي زدند. مهلت ندادي صندلي را كشيدي جلو و نشستي
ـ باور نمي كنم با تو سرو سري نداشته باشد . حتماً يه چيزهايي ديده كه مياد جلويِ در . از كجا معلوم من كه سال به دوازده ماه خونه نيستم. چند وقت پيش باهاش آشنا شدي ؟ خير سرم رفتم دختر چشم وگوش بسته گرفتم . چي از آب در اومد.
لبهاي سرخ ماتيكي ات را باز كردي : تو اين همه در به درا چرا منو پيدا كردي
دردمو صد تا كردي.
موهايت را روي شانه پريشان رها كرده بودي . بشكن مي زدي و پايت ضرب گرفته بود . روي زمين مهربان شدي : دوست داري بخونم دلت مي خواد؟
ـ دل بيچاره كه بيكار نبود
پرنده اي بود و گرفتار نبود
ـ تا دلت بخواد برام پيش اومده اول ها مي گفتم جوونم برورو دارم . بعد كه خدا اين بچه را گذاشت تو دامنم دست اينو گرفتم براي خريد و كاراي بيرون . اما از خدا بي خبرا از اين بچه هم خجالت نمي كشن . چه متلك هايي مي گن . مو به تن آدم سيخ مي شه .
دستهايم گز گز مي كرد . هواي گرم وبدبوي اين زيرزمين لعنتي حال آدم را بهم مي زد . همه چيز آن 15 روز كه او خانه بود و من درون زيرزمين نمناك زنداني بودم از ذهنم پاك شده . چيزي شبيه ....خون به دستهام نمي رسِ . نه به مغزم هم كه........ از كجا از كي ......... يادم فراموش نكردم / كردم ؟ انگار مغزم نه دستهام نه ..... از چند وقت پيش مرا آنجا نگه داشته بود ؟ صدايش را دوباره بلند كرده دارد مي خواند.حالم را بهم مي زند با آن هيكل .آن شانه ها ي كشيده ي مردانه.
ـ آخه بابا پيرت بسوزه عاشقي تو كه منورسوا كردي مشت منو وا كردي
پيراهن بلند قرمزت را پوشيده بودي . موهايم را از پشت سر كشيدي : قبول ؟
ـ نه ازت متنفرم ، ازت متنفرم.
زن كناردستي در حاليكه روي صندلي جابه جا مي شد نگاهم كرد. از او متنفر بودم حالا حالا نه ؟
دست وپايم را باز كردي . طرف تخت هولم دادي . داد زدم : ولم كن لعنتي كثافت.
صدايِ گريه ام كه قطع شد از روي تخت بلند شدي . بر مي گردم ، بر مي گردم .
گفتم : برو برميگرده همين روزا بر مي گرده.
ـ تهديد نكن هر كاري دلم بخواد انجام مي دم .
دو شب بود كه پيشم بودي . زنت حتي شك هم نكرده بود كه ترا مي تواند درون خانه ي روبرويي پيدا كند. خانه اي كه كافي بود روبروي پنجره اش بايستي تا او وقتي پنجره تان را باز مي كند ترا ببيند. شايد خيانت با همه پيچيدگي هايش به شفافي يك شيشه باشد.
بلند شدي لباس هايت را پوشيدي.
ـ نمي خوام برم . چسبيده اي به آن مرديكه ايكبيري كه چي ؟ من هميشه ته مانده ي سفره ي تو و اون نصيبم مي شه .
ـ برو لعنتي .
از روي صندلي بلند شدي آمدي طرفم. كنار پنجره ي آشپزخانه ايستادي زل زدي به خانه ي آنها . خانه اي كه اگر روبروي پنجره اش بايستي تا او وقتي پنجره را باز مي كند ترا ببيند.
با انگشت هاي بلند قرمزت . پاي چشم هاي مشكي آرايش شده ات دست كشيدي.
ـ نه نه من غريبم در نيار . من خودم بزرگت كردم . اگر جاي 13 سالگي ، 18 سالگي هم آمده بودي خونه ي من باز هم آدمت مي كردم .. بگو با تو چكار داره ؟ كي هست . بگو آشغال .
برگشتي با چشم هاي قرمزت زل زدي به چشمام . موهاي سياه آرايش شده ات را تكان دادي : بگو كثافت هر شب اينجاست؟ فكر كردي برام مهمه ؟ اگر مهم بود دو هفته دو هفته مي رفتم ؟ نه مهم نيست . مهم امضاء است.
در قابلمه را باز كردم . عطر قرمه سبزي كه پيچيد . ناخن هاي بلند قرمز بازويم را گرفت.
با عشوه گفتي : بيا بشين كنار شومينه .
روبروي من روي صندلي نشستي پاهاي سفيد پر مويت را روي هم انداختي. دامنت را مرتب كردي.
ـ هوس كباب دارم . يك كباب درست وحسابي .
ـ درست كنم برات ؟
ـ آره اما از گوشت تنت .
قهقه زدي . دندانهاي سفيد و رژي شده ات را به نمايش گذاشتي : اين جوري از دستت رها مي شم .
مثل بختك افتادي رو زندگي من كه چي ؟
انگشت هاي كشيده با آن انگشتر ها ي يوقورت را به علامت تهديد طرف من گرفتي : نمي ذارم آب خوش از گلوت پايين بره . خودم خودم زندگيت رو به آتش مي كشم . تو با تن سفيد اومدي خونم با تن كبود از خونم مي ري .
شعله ي آتش تو شومينه مثل سگي كه بوي كباب شنيده هار شده بود . سرك مي كشيد به طرف من.دندان تيز كرده بود. تمام قد ايستادي . تيغه ي چاقو را به طرفم گرفتي : امضاء كن.
شانه بالا انداختم : نه .
آمدي بالاي سرم دستم را لبه ي شومينه گذاشتي .چاقو را گذاشتي روي رگ دستم : بزنم؟
ـ به خدا...
سگ هارتر شد. جريان خون توي رگ هايم منجمد شده بود. شايد مي ترسيدم از اينكه ....
بالا آمدي . در را باز كردي.
ـ خوب كجاست اين لعنتي ها . همين كه ادعا مي كردي داري هان ؟
صدات مي لرزيد، نفس نفس مي زدي.
ـ من ادعايي نكردم.
ـ ديروز كه پشت تلفن شجاع شده بودي ، تهديد مي كردي تو نبودي ؟
به طرف ديوار هولم دادي تنت را چسبانده بودي به تنم . نفست تو ي صورتم مي خورد.
ـ بگو به كي مي خواستي خبر بدي؟ به زنم ؟برام مهم نيست . خبر بده تا به شوهرت بگم.
پياده شدم. سبك شده بودم . مثل يك شيء سنگين كه توي آب انداخته باشند. و حالا همين جور كه پايين مي رود از وزنش هم كم مي شود . توي يك فيلم ديده بودم كه چطور برده ها را با زنجير بهم وصل مي كنند و سر زنجير را به يك توپ فلزي سنگين و بعد قل مي دهند توي آب ، شلپ ، احساس همان توپ سنگين را داشتم. كه انگار تمام مرداي دنيا را با زنجير به من وصل كرده بودند . هيچكدام از فيلم ها را تا حالا نگاه نكرده بودم . اما وقتي آنها را يكي يكي داخل پاكت هاي نامه مي گذاشتم . چنان دقيق به خاطر مي آوردم كه نيازي به ديدنشان نبود. همه را پست سفارشي كردم. دلم نمي خواست وقتم تلف شود من ديگر قل خورده بودم .
نسيم شريعت

