مزمزه اش می کنم ، آرام می جومش و بعد آرامتر قورت می دهم. از گلویم پایین می رود و از مری ام . حسش می کنم که حالا رسیده به معده ام.و بعد نوبت لقمه های دیگر است.تا تمام شود همان یک کفگیر پلوی سفید و خورش رژیمی.و بعد یک لیوان آب می خورم .منتظر می مانم تا نیم ساعت بگذرد.
دست می کشم روی شکمم و برآمدگی اش. باردار نیستم می دانم . اما این برجستگی بدجوری اذیتم می کند.بلند می شوم پله ها را طوری دست به شکم طی می کنم که گویی باری شکستنی دارم . در دستشویی را باز می کنم ، خودم را درون آینه برانداز می کنم. آینه آنقدر بزرگ هست که وقتی بلوزم را بالا می زنم ، برآمدگی تهوع آور را ببینم.دستانم را می شورم و دو انگشت اشاره و وسطی دست راستم را درون حلقم فرو می برم حرفه ای شدم به سه شماره مزه ی بد غذا با طعم اسید معده در دهانم حس می کنم و بر می گردانم .دست و صورتم را می شورم دستی بر شکمم می کشم و خوشحال می شوم از اینکه کمتر از 1100 کالری در روز مصرف کرده ام.