تبليغاتX
آن زن - داستان زن كناردستي

چهارشنبه سی ام خرداد 1386

داستان زن كناردستي

گرمم شده دارم آتش مي گيرم . عرق از لابلاي موهاي شقيقه ام روي كتم مي چكد.زن كنار دستي ام لبخند مي زند . نگاهش روي مرد روبري من ثابت مانده ، دستمالي از كيفش در مي آورد. چيزي از كيفش مي افتد. گوشه لبش و پاي چشم هايش را پاك مي كند . دستمال رنگي مي شود . با نوك ناخن هاي لاك زده اش دسته موي جلوي صورتش را تاب مي دهد. بر مي گردد لبخندي تحويلم مي دهد . مرد روبرويي به زمين اشاره مي كند و مي گويد : خانم اين سنجاق شما نيست كه روي زمين افتاده .زن خم مي شود ، رژش را از زمين بر مي دارد لوله اش را مي چرخاند . رژ قرمز شكسته را درون كيفش مي اندازد: متشكرم .

لبهايش به دو طرف گونه اش كشيده مي شود .

به جلو نگاه مي كند مرد روبرويي دست و پايش را گم كرده زير چشمي نگاهش مي كنم.

نگاهش از صورتم به صورت زن ليز مي خورد . روي صورت رنگ پريده اش دانه هاي عرق نشسته است. جابجا مي شود زل مي زند تو چشم هايم خودم را جمع و جور مي كنم.

زن دوباره در حال لبخند زدن به مرد روبرويي است .اداهايش را تو آينه پشت سر مرد ربوبرويي مي بينم روسري اش را جلو مي كشد.

در باز مي شود عقب عقب از آسانسور بيرون مي آيم انگشت هاي قرمز بازويم را مي گيرد.

_ آقا.

نسيم شريعت

نوشته شده توسط نسيما در 16:51 |  لینک ثابت   •