تبليغاتX
آن زن - داستان دل سرم

جمعه بیست و نهم دی 1385

داستان دل سرم

دل سرم

اين داستان برنده جايزه سوم جشنواره حوزه هنری زاهدان در سال ۱۳۸۴ شد

شير آب را كه باز كردم قطره هاش كه روي سراميك ها با صدا ريخت بلند شدي آمدي پشت در و گفتي :رفتي دوش بگيري . گفتم : آره الان تموم مي شه .

مي دونستي الانم يعني دو سه ساعت ديگه .خودم رو بدست آب سپردم انگار اين آب بود كه تيكه هاي شكستمو مي برد . تيكه هاي وصله پينه اين صورت رو . درست مثل همه ي اون روزهايي كه فارغ از شكستگي ها و وصله پينه ها خودم رو درون آب غرق مي كردم.موهايم را مي شستم تنم رو ليف مي زدم و از سريدن ليف روي پوست سفيد ونرمم لذت مي بردم . بخار همه جا رو گرفته حالا آينه ي روي در هم از بخار پوشيده شده آينه اي كه از اول ازدواجمون خريديم و وصل كرديم به در كه من بتونم خودم رو درون آينه ببينم . اما حالا مدتهاست كه روي در يك حوله انداختم . يك حوله ي خاكستري . جلوم ظاهر شدي .

- خوب بگو مشكلت چيه ؟

- دلم گرفته .

- دلت . ئستت رو آوردي جلو روي قلبم گذاشتي و پرسيدي : همين ؟

- نه دلم يه جايي توي .... ( و به سرو صورتم اشاره كردم )

عادتت بود وقتي مي گفتم چشمم درد مي كنه مي گفتي : اين .

و انگشتت را رويش مي ذاشتي و وقتي مي گفتم مي خواهم آرايش كنم . مي گفتي اين جا و صورتم را با دستهات مي پوشوندي . نمي دونم واقعاً از كجا شروع شد ؟ وقتي اولين بار كنار تو درون ماشين نشستم و سر از خانه ات در بياورم . خانه تو مثل خانه پدر بود .همه اش آينه تو هم مثل پدر معتقد بودي من زيبام و اين زيثبايي بايد دائماً انعكاس داشته باشه . بايد همه ي خونه پر باشه از تصوير هاي من بايد همه ي آينه ها دم دست باشه كه من بتونم زيباييم رو ببينم و راحت جلوي هر آينه كه خواستم آرايش كنم .و اما حالا مدتهاست كه روي هر آينه يك تيكه پارچه خاكستري انداختم .

خواب نه خواب زده نبودم . بيدار ِ بيدار بودم . وقتي آمد تو ، نه وقتي اومد روبه روت نشست و تو با اون ژست سيگار كشيدن كه دود ها رو حلقه حلقه بيرون مي دي ، نشستي روبروش يك پك محكم زدي به سيگارو و فوت كردي تو صورتش . به سرفه افتاد ناخن هاي لاك زده ي خاكستريش رو برد طرف بينيش و محكم سوراخ هاي بينيش رو گرفت. پرسيدي : ازدواج كردي ؟

- نه نمي دونم .

نمي دونست واقعاً نمي دونست اين هيكل ظريف و بلند رو اولين بار به كي تسليم كرده . طرف شوهرش بوده يا يكي مثل ...

- مثل تو.

- مثل من ؟ منكه نجاتت دادم .

آره نجاتش داده بودي از اون همه شلوغي ، بين اون همه ماشين سوار ماشين تو بشه .به روي تو بخنده كه نجاتش دادي از دست اين همه ترديد و اون همه ماشين .

آب تو چشمم مي ريخت سرم رو زير دوش درست رو به بالا نگه داشته بودم . قطرات آب كه مي اومد و قاطي شده بود با يه مزه شوري كه درون دهنم كف درست مي كرد . شايد هم يه مزه گس تلخ . دستت رو آوردي روي صورتم گذاشتي .

- هنوز درد مي كنه ؟

عادتم شده بود ، بعد از اون حادثه روزي چند بار صورتم رو بشورم . مي رفتم تو دستشور روبروي آينه مي ايستادم و نگاه مي كردم . به درونش . آن وقت هي آب مي پاشيدم روي صورتم و روي زخمهام دست كشيدم كه تمام بخيه ها باز شد .

اون وقت اومدي خونه پيراهن خاكستري پوشيده بودي . دويدي طرفم . تمام پارچه هاي خاكستري آينه ها را كشيدي روي خون صورتم . داد زدي : ديوانه بس كن .

ترسيده بودي ترسيده بودي كه اين زخم هيث باز و باز تر بشه و نشون بده اين ماهيچه ها و گ.شت هاي پاره پاره زير پوستم را. كارم دوباره به اتاق عمل كشيد وقتي اومدم بيرون از من خواستي كه ديگه هيچوقت تكرار نكنم . اما مگر مي شد .تو هميشه بالاي سر آن نقشه ها خم شده بودي روي آن خطوط و هاشورهايسياه وسفيد ومن هميشه دراز كشيده روي تخت بودم. گاه گاه سر بلند مي كردي ، بر مي گشتي نگاهم مي كردي .اونوقت يه هو هوس مي كردم مثل اونوقتها برم جلوي يكي از آينه هاي قدي ، لوازم آرايشم رو پهن كنم روي زمين دو زانو بشينم اول رژ بزنم ، برعكس اغلب زنها كه اول چشم ها را آرايش مي كنند . اونوقت تو كم كم وسوسه بشي بياي پشت سرم بايستس نگاه كني و بگي تو هم مهندس زيبا تر كردن خودت هستي مي خوام ببينم خط ها را چه جوري بهم ربط مي دي . گاهي اوقات ه حتي خط چشم رو از دست من بگيري و خط چشم هاي عجيب وغريب برام بكشي . ميگفتي هميشه ي خدا بايد آرايش داشته باشي . آرايش يك نوع نظافت زن ِ مثل خودت كه هميشه تو جيب شلوارت يك شونه ي كوچلو بود . مي گفتي مردا بايد هميشه لباس هاشون اتو كرده باشه و موهاشون شونه كرده .اما خيلي وقتا لباس هات رو اتو نمي زدم . و تو اونها را مي پوشيدي از جلوي آينه اتق خواب تا جلوي آينه در صد بار موهات رو شونه مي كردي . وسط مهموني يه دفعه بر مي كشتي نگام مي كردي : موهام شونه داره ؟

- آره شونه داره ؟

شونه مدتهاست كه ديگه موهام شونه نمي خوره . بعد از تصادف ديگه موهاي لخت بلندم را كوتاه كردم كوتاهِ كوتاه مردانه . ناخن ها هم همين طور حالا تمام لاك ها حتي لاك خاكستري هم خشك شده .

تا آن روز كه اين درد لعنتي بيشتر شد . فكر نمي كردم اين قدر اين زخم دردناك باشد . . پرسيدي : هنوز درد مي كنه ؟

و من همانطور دراز كشيده درون وان حمام گفتم : آره از همون وقتي كه اومد تو خونه درست تو اتاق خواب .

- بيا تو هيچ كس نيست .

آره هيچ كس نبود تو اتاق نبود . رو يتخت نبود . هيچ جا حتي بالاي سر ِ يك غذاي شور يا جلوي آينه هاي قدي با قاب هاي رنگي نبود فقط درون قاب بود . قاب عكس كنار تخت مي خنديد . وقتي سرت رو خم كردي روي خطوط سياه و سفيد بر مي گشتي نگاه مي كردي به قاب عكس زن كه مي خنديد

اومد تو لب تخت نشست مثل اونوقتهايي كه روي تخت دراز مي كشيدم دستم رو ستون كمرم مي كردم . زل مي زدم بهت ، نگاهم سنگيني مي كرد روي شونه هات بر مي گشتي

- دختر صبر داشته باش .

دختر صبر نداشت . ناخن خاكستري رنگش رو به طرف دهانش برد و هي مك زد .خط چشمش مورب بود . درست اون موقعيكه تو براي من خط چشم مي كشيدي ، خط چشم مورب . مي گفتي اين خطوط بايد بهم بخوره بايد در خدمت زيبايي باشه بايد رژ گونه ات جوري باشه كه لپ هات برجسته بشه نه مثل يك دختر دهاتي فقط رنگ داشته باشه . مي گفتي خط لبت بايد لبت رو برجسته كن ِ . دختر گونه هاي برجسته داشت و لب هاي گوشتالود . با لباس دراز كشيده بود گفتي : بلند شو يك لباس راحت پيدا كن .

بلند شد تمام لباس هاي درون كمد را بهم ريخت مي خواست لباسي پيدا كند كه زيباتر نشانش بدهد . فهميده بود تو عاشق زيباتر شدني ، يك تاپ شلوارك ِ خاكستري پوشيد . گفتي : يك دور تو خونه بزن تا من كارهام تموم بشه .

باشه ، اصلاً نفهميدي دختر سر از آشپزخانه در آورد و كل ظرف ها را زيرو رو كرد . در حاليكه ناخن خاكستريش رو مي جويد . – اونقدر ناخنت رو نجو خوب نيست . كثيف ِ. از يك دختر خانم با كلاس مؤدب بعيد ِ.

دختر خنديد : عادت كردم .

- عادت كردن خوب نيست . زواله.

دختر دست كشيد به تاپ و شلولرش .

پرسيدي : اندازته ؟

- آره انگار براي من دوختن .

دوباره رفتي سراغ كارهات . اومد تو اتاق جلو ميز توالت ايستاد . رنگ رژ ها را روي شصت دستش تست كرد و بعد اونها را ليس زد . نگاهش كردي خنديدي ناگهان چشمت افتاد به زن درون قاب عكس كه به روت مي خنديد .

اخم كردي و گفتي : نمي ذاري كارم تموم بشه ؟

اومدي تو حموم بالاي سرم ايستادي

- هنوز اينجايي؟

- آره تمام مدت اينجا بودم.

تمام مدت كه دخترِ كنار ِ تو بود . من زير ِ دوش آب دراز كشيده بودم. و تمام مدت سعي مي كردم تا صورتم رو بشورم اما شسته نميشد .

- چرا اين قدر صورتت قرمز شده ؟ جايِ بخيه هات دوباره ملتهب شده پاشو بيا بيرون .

دستم رو بزور كشيدي .

- نمي خوام هنوز اونجاست .

- كي ؟

- خودت بهتر مي دوني همون دخترِ.

- خيالاتي شدي

- نه خيالاتي نشدم.

هيچوقت خيلاتي نبودم . اصلاً دختر خيلاتي اي نبودم . هميشه واقعيت ها برام جذاب تر از خيالات بود .

- پاشو پاشو سرما مي خوري تا كي مي خواي اينجا باشي ؟

- تا وقتي بره.

- كي بره ؟

اومدي كنار وان نشستي .

- پاشو پاشو خانمي . دستت را روي سرم كه حالا تقريباً كچل شده كشيدي و گفتي به حرفم گوش كن .

مي گفتي هميشه اين قدر دير مياي خونه كه وقتي با تو حرف مي زنم به حرفهام گوش نمي دي .

يا در حال چمع وجور كردن هستي يا در حال تند تند غذا درست كردن .

- خب چكار كنم برنامه ام را كه نمي توانم تغيير بدم .

- زودتر كارهات را انجام بده.

- نمي تونم .

بلند شدم آمدم روي تخت دراز كشيدم رو تختي صاف و مرتب بود .

گفتم : هميشه اينقدر زود مي ره ؟

- كي ؟

- همون دخترِ.

عصباني شدي : نمي فهمم كي ؟

- همون كه مثل من دستهاش رو ستون كمرش مي كنه .

- خواب ديدي ؟

- نه .

- رفتي بالا سر نقشه ها درست مثل اونوقتهايي كه تو خونه بودي و من مي رفتم بالاي سرِ نقشه ها ، دستم را محكم مي كشيدم روي خطوط سياه وسفيد نقشه . به خط ها نگاه مي كردم اما معني هيچكدام را نمي فهميدم . بعد خودم را جاي تو مي ذاشتم كه انگار دارم روي نقشه ها كار مي كنم و يك زن دارز كشيده روي تخت بي صبرانه مرا نگاه مي كند يك حس گرم توي خونم جاري مي شد . صداي در را مي شنوم دختره است دوباره ناخن مي جود . مانتو و شلوار خاكستري پوشيده دستش را دور بازويت حلقه زده و سرش را گذاشته روي شانه ات دار راه مي رود . آمد تو اتاق دعوتش كردي نشست كنار من روي تخت جوري نقش بازي مي كند كه انگار نه انگار مرا ديده . مي گويي : خانه نيست راحت باش .

راحته . تاپ شلوارك خاكستري مرا پوشيده مي پرسد : مطمئني حالا حالا نمياد .؟

- آره نمياد.

مرا نمي بيني بلند مي شم مي رم تو دستشور صورتم رو با آب و صابون مي شورم . تو آينه نگاه مي كنم . بر مي گردم تو هال تمام پارچه ها از روي آينه ها برداشته شده ، جلوي آينه قدي نشسته آرايش مي كنه . مي رم جلو اما صدام در نمياد .نمي تونم سرش داد بزنم : پاشو پاتو از زندگي من بكش بيرون برو گمشو . مي نشينم روي زانو او روبه آيثنه است و من بين او و آينه . خانه دوباره روشن شده نورها تو آينه منعكس مي شن .انگار نه انگار كه من به نور زرد حساسم نشسته اول رژ مي زنه . دور لبش يه خط قهوه اي پررنگ كشيده ، تازه وقتي مي خواد خط چشم بكشه مياي بالاي سرش مي گي :« خانومي بذار من بكشم .

نه نمي تونم تحمل كنم . اينجا خونه ي من ِ . چراغ ها را خاموش كن روي آينه ها را بپوشون . روي تخت بي حال دراز مي كشم بك ليوان آب دستم ميدي .

- خانومي آروم باش .

- خانومي ؟ به اون گفتي خانومي .

- به كي ؟

- به دختره كه تمام چراغ ها را روشن كرده . پارچه تمام آينه ها را برداشته و داره آرايش مي كنه . همون كه تو بهش گفتي خانومي بذار خط چشمت را من بكشم .

اخم هات ميره تو هم .

- خانومي بيا ببرمت تو هال ببين كسي نيست .

بلند مي شم دستم رو دور بازوت مي پيچم . سرم رو مي ذارم روي ِ شونه ات . راه مي افتم هال تاريكه . فقط يك مهتابي روشن ِ . تمام پارچه ها سرِ جاشون هستند.

- اما خودم ديدم .

- خواب ديدي خانومي خواب .

- مي خوام صورتم رو بشورم.

- نه الان وقتش نيست.

وقتش نبود . مادرم مي گفت زودِ مي خواي زنِ يك مردِ چهل ساله بشي. تو هنوز بيست سالت نشده . گفتم : دوسش دارم .

گفت : پشيمون مي شي دختر تو خوشگلي وقت زياد داري.

- نه دوسش دارم .

مادر آه كشيد . همسن مادر بودي . گفتي مي برمت تو يك قصر بزرگ . اونقدر بزرگ كه حتي اگر هزار تا عكس داشته باشي . نتوني ديوار ها را از عكس هات بپوشوني .

- مي خوام برم اتاق عكس .

- باشه بيا.

كمك كردي برم تو اتاق . پرده هاش كشيده بود. اصلاً شبيه روز هاي اول ازدواجمون نبود كه هر عكس جديد مي چسبيد رو ديوار . اسمش اتاق عكس بود . قرار بود عكس تموم بچه ها را از بچگي تا بزرگي بچسبونيم . مثل اونوقتها هر گوشه اش يك آباژور بود اما حالا همه خاموشه . يك چراغ را روشن مي كني .

مي پرسي : بمونم ؟

- نه برو مي خوام تنها باشم .

- تنهايي برام لازمه .

حالا از جلوي در شروع مي كنم .

اولين عكس رو تو خونه ي تو گرفتم . اينجا همين جا . خداي من اين يكي همخون روز بود كه از من خواستگاري كرديم . و بعد رفتيم تو آشپز خونه . گفتي : يه چيزي درست كن .

- بلد نيستم .

بلد نبودم يك تخم مرغ بشكنم . گفتي : نمي گيرمت ها .

به گريه افتادم .

عكس ها را روي زمين پخش كرده بودم .

- بيا ببين اول كدوم رو بزنم.؟

- به ترتيب تاريخشون.

از اولين عكس شروع كردم .

عكس ها تمام شد و هنوز خيلي از ديوار خالي بود.

- عيبي نداره خانومي از امروز روزي چند تا ازت عكس مي گيرم .

حالا عكس ها روي ِ زمينه . نمي خوام يك ساله ؟دو ساله ؟ چند ساله كه ديگه عكس نمي گيريم ؟داد مي زنم . مياي بالاي سرم هول شدي : چيه ؟

- از من عكس بگير . بيا بريم مهماني .

- باشه مي ريم .

يادم نمياد چند وقته از خونه بيرون نرفتم . از همون روز كه با لاك خاكستري زخم هام رو شستم . و بعد راهي ِ بيمارستان شدم . چند وقته ؟

- يك ماه .

- دروغ ِ يك سال بيشتره . اونقدر بيشتر كه شايد به ده سال هم برسِ . يك ماه ؟

- آره يك ماه ؟

- باورم نمي شه .

- روزهاي اول همه اش خونه بودي بالاي سرم بودي مادرم نبود تو بودي . تو بودي آب دستم مي دادي . ميگفتي :چيزيت نشده فقط يك خط كوچلو افتاده روي ِ صورتت.

- مي خوام ببينمش .

- من ديدم اصلاً به زيباييت لطمه نزده . چيزيت نيست .

چيزيم نبود . اصلاً خوب ِ خوب بودم . حتي وقتي مادرم قطع رابطه كرد .حتي وقتي مجبور شدم تو خيابونها و محل كارم دنبال دوست بگردم ، كه بساط مهموني و مهموني رفتنم جور بشه . هيچيم نشد . مادرم پيغام داد : خيلي بهت خوش مي گذره ؟

خوش آره خوش بودم .تو بودي من بودم و آينه ها. جلوي آينه ها مي رقصيديم . دست راستت دست چپم رو مي گرفت و دستهاي ديگرمان حلقه مي شد دور كمر ها .

مي گفتي : دختر استخونهات درشته و گرنه لاغري . چاق نبودم فقط يك صورت پادشاهي داشتم كه تو از همه بيشتر مي پسنديدي. . بعد كم كم حوصله ام سر رفت . تو رفتي بالاي سر ِ نقشه ها و من ماندم با آينه ها تنها

جلوي آينه مي ايستادم لبخند مي زدم ، گريه مي كردم و ژست مي گرفتم .

مچم را مي گرفتي كه خل شدي ؟ خل ؟ خل نبودم . تنها بودم صبح من نبودم وتوبيشتر از من خونه بودي بعد از ظهر ها من نبودم و تو بالاي سرِ نقشه هات .

- برات ماشين بخرم حالت خوب مي شه ؟

- آره .

دستهام محكم بغلت كرد.

- آره مي خوام .

- دختر خوبي مي شي ؟

- آره مي شم .

بعد يك روز ، يك روز سردِ زمستوني . اومدي خونه چشمام رو بستي به زور مرا بردي جلوي در چشمهام رو باز كردي .

- اين اسب سفيدت .

اسب سفيثد خوشگل بود اونقدر كه ديگه بعد از ظهر ها حوصلم سر نمي رفت . با اسب سفيد همه جا مي رفتم . تو نبودي اسب سفيد مال من بود . مي خنديدي : من اسب سياهم رو دارم كار دارم تو برو.

من و اسب سفيد مي تازونديم . مي گفتي : يك وقت سر از آخر دنيا در نياري .

- باشه مواظبم .

مواظب نبودم . پرواز رو دوست داشتم .

- اما اسب سفيد كه پرواز نمي كنه .

- مجبورش مي كنم.

مي خنديدي : خودت رو بكشتن ندي ؟

كشتن ؟ هميشه9 از كشتن سوسك و مورچه بدم مي آمد .چه برسه به كشتن خودم واسب سفيد . نه امكان نداشت . شوخي بود همه اش شوخي بود . يك شوخي زشت .

- پرواز به كشتنت نده ؟

- نه مطمئن باش .

مطمئن بودم كه نمي ميرم . موهات رو شونه كردي .

- بيرون چيزي نمي خواي ؟

- نه چي ؟ لباس براي تن اين صورت ؟ لوازم آرايش براي اين بخيه ها ؟ غذا؟

نه از اول هم بلد نبودم غذا درست كنم .

در را بستم نشستم روي ِ تخت به دور اتاق نگاه كردم . حالا همه چيز عوض شده . مثل اونروز هايي كه همه جاي اتاق پر بود از عكس هاي عروسيمون يا گل هاي سرخ و قرمز ون زرد نيست . حالا همه چيز خاكستري شده حتي كوه هاي پشت پنجره ي اتاقمون .

- بيا دختر چقدر كندي .

كند نه ورزشكار نبودم نمي تونستم از كوه بالا برم .

- بيا دستمو بگير .

گرفتي . گفتي : هميشه دستت ، خودت رو به من بسپار .

پايم را يك جاي محكم گذاشتم و خودم رو كشيدم بالا ، بالاي سرم بودي . كمك كردي كنارت ايستادم . بغلم كردي : دختر تمرين كني ياد مي گيري .

كوه را دوست داشتي مي گفتي حالا با زنم مي رم يه زماني با دوستام مي رفتم .

اما زنت كه پاي كوه رفتن نداشت . توانش را هم نداشت نفس كم مي آورد.

- آسم نداري ؟

- نه.

- مطمئني ؟

- آره .

- چرا نفس نفس مي زني .

- نمي دونم .

اصلا ً نفس زدن به كوه ربط نداشت . هر وقت تو در خانه را باز مي كردي نفس نفس زدنم شروع مي شد هر وقت تلفن مي زدي كه دير مي رسي خونه هر وقت كه روي نقشه هايت خم مي شدي .- يك جور ژست يا يك جور بيان احساسات ؟

مي گفتي : وقتي ناراحت مي شي نفس زدنت با وقتهايي كه خومشحالي فرق مي كنه ؟

- فكر مي كني .

يادت هست دومين بار كه اومدم اينجا گفتي دست به هيچ چيز نزن . نه من از تغيير خوشم مياد نه او مواظب باش.

مواظب نبودم . نمي خواستم مثل آدم هاي ترسو زندگي كنم . من حضور داشتم و مي خواستم او هم از حخضور من با خبر بشه .براي همين اونروز گل سرم رو زير بالش جا گذاشتم . فهميده بود اونوقت مجبور شدم دو هفته پيشت نيام . مي گفتي نشسته كنارت ولت نمي كنه .

- بذار برم .

- كچا؟

- خونه.

- خونه ي تو اينجاست .

- نه اينجا نيست مي خوام برم من جاي ِ اونو غصب كردم .

- تو جاي كسي رو غصب نكردي اينجا جاي خودت خودِ خودت.

- نه من اونو بيرون كردم .و حالا اين دختره اومده تا منو بيرون كنه قيافش شبيه همون روزهاي منه .

- بس كن خواهش مي كنم .

دوباره دچار هذيان شدي هر روز بيشتر از روز قبل درون توهمت فرو مي ري هر روز دورتر مي شي. اصلاً فرق كردي با دختر روز اول كه اومده بود اينجا. چه چيز باعث شد تو بياي و موندگار بشي. و اونو بيرون كني تو جوون بودي و پرز شور و اون پير شده بود . نه نه اجازه بده تمامش كنم . توضيح بدم كه چرا اولين بار كه توي ِ خيابون بين اون همه ماشين سوار ماشين من شدي برعكس همه ي راننده ها فقط يك بوق برات زدم . تو اومدي سوار شدي يك چيزي مثل سرنوشت ترا هل داد طرفِ من وقتي نشستي تو ماشين يك لبخند خيلي قشنگ زدي و منكه مغرور از اينكه شكارت كردم. پام رو گذاشتم رو گاز . نه دهنت رو اينجوري نكن تو خودت خوب مي دوني كه همون اول بهت

جلوي آينه مي ايستادم لبخند مي زدم ، گريه مي كردم و ژست مي گرفتم .

مچم را مي گرفتي كه خل شدي ؟ خل ؟ خل نبودم . تنها بودم صبح من نبودم وتوبيشتر از من خونه بودي بعد از ظهر ها من نبودم و تو بالاي سرِ نقشه هات .

- برات ماشين بخرم حالت خوب مي شه ؟

- آره .

دستهام محكم بغلت كرد.

- آره مي خوام .

- دختر خوبي مي شي ؟

- آره مي شم .

بعد يك روز ، يك روز سردِ زمستوني . اومدي خونه چشمام رو بستي به زور مرا بردي جلوي در چشمهام رو باز كردي .

- اين اسب سفيدت .

اسب سفيثد خوشگل بود اونقدر كه ديگه بعد از ظهر ها حوصلم سر نمي رفت . با اسب سفيد همه جا مي رفتم . تو نبودي اسب سفيد مال من بود . مي خنديدي : من اسب سياهم رو دارم كار دارم تو برو.

من و اسب سفيد مي تازونديم . مي گفتي : يك وقت سر از آخر دنيا در نياري .

- باشه مواظبم .

مواظب نبودم . پرواز رو دوست داشتم .

- اما اسب سفيد كه پرواز نمي كنه .

- مجبورش مي كنم.

مي خنديدي : خودت رو بكشتن ندي ؟

كشتن ؟ هميشه9 از كشتن سوسك و مورچه بدم مي آمد .چه برسه به كشتن خودم واسب سفيد . نه امكان نداشت . شوخي بود همه اش شوخي بود . يك شوخي زشت .

- پرواز به كشتنت نده ؟

- نه مطمئن باش .

مطمئن بودم كه نمي ميرم . موهات رو شونه كردي .

- بيرون چيزي نمي خواي ؟

- نه چي ؟ لباس براي تن اين صورت ؟ لوازم آرايش براي اين بخيه ها ؟ غذا؟

نه از اول هم بلد نبودم غذا درست كنم .

در را بستم نشستم روي ِ تخت به دور اتاق نگاه كردم . حالا همه چيز عوض شده . مثل اونروز هايي كه همه جاي اتاق پر بود از عكس هاي عروسيمون يا گل هاي سرخ و قرمز ون زرد نيست . حالا همه چيز خاكستري شده حتي كوه هاي پشت پنجره ي اتاقمون .

- بيا دختر چقدر كندي .

كند نه ورزشكار نبودم نمي تونستم از كوه بالا برم .

- بيا دستمو بگير .

گرفتي . گفتي : هميشه دستت ، خودت رو به من بسپار .

پايم را يك جاي محكم گذاشتم و خودم رو كشيدم بالا ، بالاي سرم بودي . كمك كردي كنارت ايستادم . بغلم كردي : دختر تمرين كني ياد مي گيري .

كوه را دوست داشتي مي گفتي حالا با زنم مي رم يه زماني با دوستام مي رفتم .

اما زنت كه پاي كوه رفتن نداشت . توانش را هم نداشت نفس كم مي آورد.

- آسم نداري ؟

- نه.

- مطمئني ؟

- آره .

- چرا نفس نفس مي زني .

- نمي دونم .

اصلا ً نفس زدن به كوه ربط نداشت . هر وقت تو در خانه را باز مي كردي نفس نفس زدنم شروع مي شد هر وقت تلفن مي زدي كه دير مي رسي خونه هر وقت كه روي نقشه هايت خم مي شدي .- يك جور ژست يا يك جور بيان احساسات ؟

مي گفتي : وقتي ناراحت مي شي نفس زدنت با وقتهايي كه خومشحالي فرق مي كنه ؟

- فكر مي كني .

يادت هست دومين بار كه اومدم اينجا گفتي دست به هيچ چيز نزن . نه من از تغيير خوشم مياد نه او مواظب باش.

مواظب نبودم . نمي خواستم مثل آدم هاي ترسو زندگي كنم . من حضور داشتم و مي خواستم او هم از حخضور من با خبر بشه .براي همين اونروز گل سرم رو زير بالش جا گذاشتم . فهميده بود اونوقت مجبور شدم دو هفته پيشت نيام . مي گفتي نشسته كنارت ولت نمي كنه .

- بذار برم .

- كچا؟

- خونه.

- خونه ي تو اينجاست .

- نه اينجا نيست مي خوام برم من جاي ِ اونو غصب كردم .

- تو جاي كسي رو غصب نكردي اينجا جاي خودت خودِ خودت.

- نه من اونو بيرون كردم .و حالا اين دختره اومده تا منو بيرون كنه قيافش شبيه همون روزهاي منه .

- بس كن خواهش مي كنم .

دوباره دچار هذيان شدي هر روز بيشتر از روز قبل درون توهمت فرو مي ري هر روز دورتر مي شي. اصلاً فرق كردي با دختر روز اول كه اومده بود اينجا. چه چيز باعث شد تو بياي و موندگار بشي. و اونو بيرون كني تو جوون بودي و پرز شور و اون پير شده بود . نه نه اجازه بده تمامش كنم . توضيح بدم كه چرا اولين بار كه توي ِ خيابون بين اون همه ماشين سوار ماشين من شدي برعكس همه ي راننده ها فقط يك بوق برات زدم . تو اومدي سوار شدي يك چيزي مثل سرنوشت ترا هل داد طرفِ من وقتي نشستي تو ماشين يك لبخند خيلي قشنگ زدي و منكه مغرور از اينكه شكارت كردم. پام رو گذاشتم رو گاز . نه دهنت رو اينجوري نكن تو خودت خوب مي دوني كه همون اول بهت گفتم زن دارم و فقط مي خوام روزي يك بار باهات دور بزنم . تو كافي شاپ پشت همون ميز كه حلقه هاي دود رو فوت مي كردم تو صورتت. بهت گفتم كه عاشق زنم هستم . د.سش دارم . حتي اگر پير به نظر برسه . و زشت و چاق و كوتاه .اما من همين جوري قبولش دارم. آره يكدفعه به من خنديدي . نه به من پوزخند زدي كه معني اش شايد اين بود يك زن زشت دوستداشتني . دست بردار من بهت گفته بودم هر نوع رابطه ي ما به معني ازدواج نيست . كه تا وقتي همين جور برام بموني خرجت رو مي دم تاءمينت مي كنم . برات جون هم مي دم اما دست از سر زنم بر نمي دارم . من اونو مي خوام . پشت همون ميز گفتم مي خواي بيا قصر زنم رو ببين . آوردمت خونه .

- بيا تو كسي نيست .

كسي نبود بود درگير بود درگير نوشتن و فعاليت . قبل از تصادف اين طور بود اما بعد خانه نشين شد بهم اعتماد داشت روزهاي طولاني نبود اما از من نمي ترسيد قبل از تو دختر خونه نياورده بودم . هميشه بيرون از خونه مي ترسيدم دستم رو بشه . و تو دستم رو رو كردي بچه نداشتيم از اول هم قرار نبود بچه داشته باشيم چه برسه بعد از تصادف وحشتناك . ما ازدواج و تعهدي در عين استقلال داشتيم و نيازي نبود كه با بچه خودمون رو درگير كنيم . بلند نبود . نازك اما پير شده بود . برعكس تو كه كوتاه بودي و چاق اومدي تو نشستي روي ِ تخت درست مثل اونروزهايي كه او روي تخت مي نشست دستهايش را ستون كمرش مي كرد . و من كه بر مي گشتم نگاهش مي كردم : دختر صبر داشته باش . آرام بود از بيان احساساتش خودداري مي كرد فقط يك گوشه اي مي داد و تمام . عاشق خاكستري بود . مي گفت : سياه و سفيد ندارم . خاكستري رنگ ِمرو علاقهمه . مي نوشت زياد گفتم زن دارم و فقط مي خوام روزي يك بار باهات دور بزنم . تو كافي شاپ پشت همون ميز كه حلقه هاي دود رو فوت مي كردم تو صورتت. بهت گفتم كه عاشق زنم هستم . د.سش دارم . حتي اگر پير به نظر برسه . و زشت و چاق و كوتاه .اما من همين جوري قبولش دارم. آره يكدفعه به من خنديدي . نه به من پوزخند زدي كه معني اش شايد اين بود يك زن زشت دوستداشتني . دست بردار من بهت گفته بودم هر نوع رابطه ي ما به معني ازدواج نيست . كه تا وقتي همين جور برام بموني خرجت رو مي دم تاءمينت مي كنم . برات جون هم مي دم اما دست از سر زنم بر نمي دارم . من اونو مي خوام . پشت همون ميز گفتم مي خواي بيا قصر زنم رو ببين . آوردمت خونه .

- بيا تو كسي نيست .

كسي نبود بود درگير بود درگير نوشتن و فعاليت . قبل از تصادف اين طور بود اما بعد خانه نشين شد بهم اعتماد داشت روزهاي طولاني نبود اما از من نمي ترسيد قبل از تو دختر خونه نياورده بودم . هميشه بيرون از خونه مي ترسيدم دستم رو بشه . و تو دستم رو رو كردي بچه نداشتيم از اول هم قرار نبود بچه داشته باشيم چه برسه بعد از تصادف وحشتناك . ما ازدواج و تعهدي در عين استقلال داشتيم و نيازي نبود كه با بچه خودمون رو درگير كنيم . بلند نبود . نازك اما پير شده بود . برعكس تو كه كوتاه بودي و چاق اومدي تو نشستي روي ِ تخت درست مثل اونروزهايي كه او روي تخت مي نشست دستهايش را ستون كمرش مي كرد . و من كه بر مي گشتم نگاهش مي كردم : دختر صبر داشته باش . آرام بود از بيان احساساتش خودداري مي كرد فقط يك گوشه اي مي داد و تمام . عاشق خاكستري بود . مي گفت : سياه و سفيد ندارم . خاكستري رنگ ِمرو علاقهمه . مي نوشت زياد مي نوشت نه مي دونم كه مي دوني او حتي داستانهايي از خيانتا مردِ موردِ علاقه اش مي نوشت . هميشه بهش مي گفتم اگر قهرمان زن داستان تويي پس من مردِ خيانتكارم.

مي گفت : نه تو نيستي . اين من يك من ِ تخيلي شكست خورده است . اصلاً تو خونش نيست و نبود. طاقتش را هم نداشت . بخاطر همين اولين بار كه فهميد بهش خيانت كردم نشست تو خونه يك هفته يا دو هفته بغ كرد اما گريه اصلاً زاري ابدا ، دريغ از يك ذره التماس نشست روبروم اخم هاش رو تو هم كرد و نگام كرد نگام كرد انگار كه مي خواست از تو چشم هايش تا چشم هاي من همه حرف هايش را بريزد . بيرون و ريخت . تو نگاهش هم تحقير بود هم اهانت و فحش هم عشق بود هم تنفر و انزجار همه جورِ بود منو زجر مي داد كه التماس نمي كرد . و حتي نگاهش همه چيز را با هم داشت . كاش فقط تنفر بود يا فقط اهانت . همين رفتار باعث شد كه من لج كنم و دو هفته بعد وقتي كه دوباره پايش را از خانه بيرون گذاشت تو رو آوردم تو هم رحم نكردي همه ي لباس هاي خاكستريش رو پو شيدي و جلوي آينه ها رژه رفتي . حتي به رژ ها و گيره هايي كه موهاي كوتاهش را تزئين مي كرد رحم نكاردي همه را امتحان كردي يك مقداريش رو هم كش رفتي بعد از تو حموم بيرون اومد جلوي ميز توالت ايستاد و يك نگاه كرد به لوازم آرايش روي ِ ميز و پرسيد : خيلي لوازم آرايش دوست داره ؟

- كي ؟

- همون دختره كه مثل من خودش رو آويزيون گردنت مي كنه و سرش رو تكيه مي ده به شونت .

آره باور كن . باور كن مظلوميت تو صداش بود تو كه خبر نداري ما همان سال اول ازدواج قرار گذاشتيم هر وقت از هم خسته شديم طرف ديگه قبل از اينكه طرفش خيانت كنه بره . شايد فهميده بود اما همين بودِ نصفه و نيمه ي من برايش كافي بود فهميده بود جمعه صبح ها با يكي غير از خودش مي رم كوه . شايد فكر مي كرد چون تنگي نفس داره اما نه بخاطر تنگي نفسش نبود بخاطر چيز مهم تري بودقرار گذاشتيم هر وقت از هم خسته شديم طرف ديگه قبل از اينكه طرفش خيانت كنه بره . شايد فهميده بود اما همين بودِ نصفه و نيمه ي من برايش كافي بود فهميده بود جمعه صبح ها با يكي غير از خودش مي رم كوه . شايد فكر مي كرد چون تنگي نفس داره اما نه بخاطر تنگي نفسش نبود بخاطر چيز مهم تري بودما ماها بود جدا از هم مي خوابيديم ديگه هيچ اشتياقي براي هم نداشتيم و خوب همين بي اشتياقي باعث مي شد دور از هم بمانيم . حتي خيانت كنيم نه نه توجيه نمي كنم . من خيانت كردو و نمي خوام روي اشتباهاتم سرپوش بذارم . يه جوري كه انگار او خيانت كرده اما به من حق بده دوستش داشتم و مي خواستم اين زندگي را همين جور حفظ كنم اما به خودم حق خيانت مي دادم و اينجوري بود كه همون روز وسايلش را جمع كرد و رفت . جلويش را نگرفتم اصرار يا حتي التماس نكردم . نمي خواستم بيشتر از اين خردش كنم يا تحقيرش كنم اينجا ديگه جاي اون نبود تنها چيزي كه گفت اين بود كه همان روز اول كه تو گل سرت رو زير بالش جا گذاشته بودي او خونه بوده و قبل از اينكه ما بيايم خونه او در حال دوش گرفتن بوده . خونه بود وقتي تو دستت رو ستون كمرت كرده بودي و من كه گفتم : دختر صبر داشته باش . رفت صبر هم نكرد كه عذر خواهي كنم . شايد نمي خواست التماسش كنم كه بماند با تو بماند .

نه من به خيانتم افتخار نمي كنم . به اينكه ترا هم شكار كردم افتخار نمي كنم . هردوي اينها قسمتي از سرنوشت من بود . و بايد اتفاق مي افتاد و اصلاً هم مهم نيست كه اول با تو بودم يا با او هر چند كه خيلي وقتها خودم هم نمي دونم . سوار شد سوار اسب سفيد پايش را گذاشت روي ِ گاز و رفتنه نه دستهات رو از روي زخم صورتت بردار بعد ها خيلي خيلي بعد ها يك روز كه تو اينجا روي تخت دراز كشيده بودي تلفن زنگ زد من صدايم لرزيد آن طرف خط يك نفر گفت خانم شما سه هفته پيش تصادف كرده ، نفهميدم چي شد ، شايد تقصير من بود كه گذاشتم بره . قاب عكسش رو نگاه كردم نذاشتم بهش دست بزني اما همون روز همون موقع كه با آن طرف خط در مورد تصادف صحبت مي كردم با مشت زدي روي قاب عكس. دويدم طرفت . شيشه قاب عكس تو صورتش فرو رفته بود و باريكه ي خون مي چكيد از دستهاي تو كه قاب را گرفته بود نه اصلاً شك نكن همه ي اين ها اتفاق افتاده .

- سلام ، حالت خوبه ؟

- نه خوب نيستم خيلي وقته كه حالم بده . از همون روزي كه تو حموم بودم تو همون دختره رو كه سرش رو روي شونه ها مي گذاشت آوردي تو خونه اينجوري شكستم تعجب نداره آدم ده تا كه جون نداره يه جون داره و اگر اون جون بذاره بره ...نه تو مرد زندگيم بودي بلند بودي چهارشانه با موهاي مجعد نه نمي خوام توصيفت كنم. مثل الان نبودي با موهاي سفيد شقيقه ات خودت گفتي هركي فهميد طرف مقابل خسته شده بره . اما من كه خسته نشده بودم . من كه عاشقت بودم من كه بودم كم بودم پاي خوندن ها و نوشتن هاي مداوم بودم اما تو گذاشتي رفتي با يك دختر كه سوار اسب سياهت كردي اومد تو خونه و من كه همه چيز رو شنيدم .

- بيا تو كسي نيست .

نبودم هيچوقت نبودم هميشه فكر مي كردم كه هستم . اما تو نشون دادي كه كم بودم يا اصلاً نبودم .مثل من دستهاش رو ستون كمرش كرده بود و به تو نگاه مي كرد. نه خودم ديدم كه ريز مي خنديد بلند شد كمد لباس هام رو بيرون ريخت يه تاپ شلوارك خاكستري تنش كرد . بلند بود و نازك انا جوون بر عكس من كه كوتاه بودم وپير و چاق با يك صورت شكسته . خنديد بهش گفته بوديزن داري عكس رو ديد پوزخندي زد كه معني اش شايد اين بود : خيلي پيرِ . پير نبودم يعني خيلي پير نبودم ، جوان هم نبودم يك حد وسط ميان سالي با شكستگي پوست صورت . پرسيدم : لوازم آرايش دوست داره ؟

- كي ؟

- همون كه آويزون مي شد از گردنت بلند و بالا .

نه اجازه بده تموم نشده هنوز سنگيني مي كنه مثل اين وصله پينه هاي روي ِ صورتم . قاه قاه خنديدم اونقدر كه سرم از قاب اسب سفيد بيرون زد . دروغ نبود او بود وجود داشت من بودم كه نبودم يا كم بودم .

- بيا بريم خونه .

- نه اونجا خونه من نيست من خيلي وقت پيش از اين جا رفتم .

- بيا . برگرد كسي خونه نيست هيچ وقت نبوده نه بالاي سرِ يك غذاي شور نه روي ِ تخت خواب دو نفريمون . اسباباشو جمع كرد و رفت همين امروز كه فهميد تو تصادف كردي .

- نه اون همون جاست ( مي بينيش جلوي ِ آينه قدي نشسته لوازم آرايشش رو پهن كرده روي ِ زمين و به تو كه بالاي سرش ايستادي نگاه مي كنه مي خواد خط چشمش رو مورب و بلند بكشي . )

- نه نمي خوام مي خوام برم دنبالش مي خوام برگرده خونه.

دستهاش رو گذاشت روي ِ صورتِ تيكه پارش.

- منو بيرون مي كني؟

- تو اصلاً مال ِ اين جا نبودي كه بيرونت كنم پاشو برو نمي خوام ببينمت.

بلند شد جلوي ِ آينه ايستاد . ببين صورتم رو بخاطر تو تيكه پاره شده دپس چرا اونروز اومدي بيمارستان دنبالم ؟

- فكر مي كردم مي تونيم دوباره شروع كنيم اما نشد.

- نه اجازه بده داشت مي شد اما اون نذاشت .

- بس كن لباس هات رو جمع كن سوئيچ اسب سفيدت رو بردارو برو.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

نوشته شده توسط نسيما در 16:58 |  لینک ثابت   •