<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آن زن</title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/</link>
<description>زنانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 07:44:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عزای عمومی</title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>عزا عزاست امروز    روز عزاست امروز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;جنبش سبز&lt;/FONT&gt; ایران    صاحب عزاست امروز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رهبر معنوی جنبش سبز ایت الله العضمی منتظری به ملکوت اعلی پیوست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 07:44:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهای ازادی سنگین است </title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>تحملش را ندارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدایت بلرزد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا بغضد بترکد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم کلنجار می روم بیایم به دیدنت یا نه؟گوشی را بر می دارم دو دلانه شماره ات را می گیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;. اما ببعد پشیمان می شوم .تصمیم می گیرم بیایم دیدنت اما در اغوش کشیدنت برایم سخت است زیر پوستم تمام ناراحتی هایت را حس می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم لک زده برای خنده های قشنگت و صدای ارامش بخشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;بهای ازادی سنگین است&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;ارزوی من ارامش سبز رنگ خانه ی پدری تو است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پس تنها به &lt;A href=&quot;http://www.ticktak.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;هدی عزیز&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http:///&quot; target=_blank&gt; &lt;/A&gt;تعلق دارد که این روزها تحمل نگاه نگران و ناراحتش را ندارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 12:10:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>همه چی ارومه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غصه ها خوابیدن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من چقدر خوشحالم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت :عاشق این اهنگ حمید طالب زاده ام به امید روز های سبز پر از ارامش و خوشحالی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 17:28:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چيستي فمنيسم</title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>۹ سالي مي شود كه با  كلمه فمنيسم اشنا يم ان موقع كه دغدغه هاي دخترانه ام سر لجبازي با مردان روي زمين را داشت يا بدطينتي  را ذات مردانه مي دانستم  از فمنيسم تنها تعريفي كودكانه در ذهنم بود حق زن به معناي تام و تمام ان. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما وقتي شروع به مطالعه كردم هر چه پيشتر مي خواندم كمتر معناي ان را درك مي كردم. اول ها ذهنم حس قابلمه اي را داشت كه همه چيز تويش ريخته اند جز انكه بايد و شعله قلمكاري ذهنم مانع از اين مي شد كه بتوانم نظرم را منسجم بيان كنم اما بعد تر به اين نتيجه رسيدم مشكل اين است كه تا به حال نظريه ها و انواع فمنيسم را خوانده ام اما تعريف روشني از ان نيافته ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا انقلاب را كه با بوي اش رشته و ساندويچ هاي كثيف وجب مي كنم كتابي را درون قفسه ي كتابفروشي مي بينم كه كشف بزرگي است براي من &quot;چيستي فمنيسم &quot;و حالا كه مقدمه ي كتاب را خواندم فهميدم ذهن مغشوش در مورد فمنيسم و تعريف يا به نوعي كلي تر چيستي ان فصل مشتركي دارد با خيلي هاي ديگر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كتاب را كه تمام كردم پاسخي سوال ذهنم را اينجا مي گذارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 20:58:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مزه ی بی مزه قبولی من</title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>قطره های اب که سر می خورد روی سفیدی نمناک تنم حالم جا می اید می خواهم همان جا زیر همان قطره ها سرم را توی دستانم بگیرم و بمانم بی خیال دنیا فقط خودم باشم. اما نمی شود می دانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست مثل ادم سر به هوایی که فراموش می کند که اجاق گاز را خاموش کند یا کتری را پر اب یا چای را دم ، شده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فراموش کرده بودم قبول می شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مزه اش هم از بین رفته بود اما حالا دوباره یادم امده شاید سال گذشته یا هر زمان دیگری اگر قبول می شدم مزه اش بهتر می ماند توی گلویم زیر زبانم.اما حالا مزه اش نیامده می رود &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 19:49:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ثانیه</title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>ثانیه هایی که خوابشان می اید بخوابند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا باکی از بیداری نیست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 07:31:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>من رای می دهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواهم خودم را شریک یک تغییر بدانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من رای می دهم می خواهم نشان بدهم که از ماست که برماست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 08:09:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>روزهای خوبی است بی گمان بی ثباتی را می توان در روح افسرده ای دید که با خبر بدست اوردن رتبه ی خوبی در کنکور این طور به هیجان می اید ان قدر که دوباره همه چیز رنگی می شود و حتی این گرمترین روزهای بهار نیز ازارش نمی دهد پر از انرژیم این روزها و خدا را شکر</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 13:39:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی</title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>اینکه خودت را بزنی به کوچه ی علی چپ و یک روز از خواب که بیدار شدی بگویی&quot; می خواهم خودم باشم &quot; را هیچ جامعه ی سالمی برنمی تابد چه برسد به جامعه ی ما!حالا هر چقدر که بخواهی هم نمی توانی بی خیال شوی !دور برت ندارد هیچ جای دنیا نمی توانی همانی باشی که می خواهی یا همانی باشی که دیگران نخواهند یا همانی باشی که نخواهی دیگر بخواهندت پس چای را که دم کردی تخم مرغ عسلی را که عاشق خوردنش درون همان پوسته ی نیم باز هستی و نان بربری ای که به لطف مکروویو طعم نان تازه را گرفته اما بوی ان را نمی دهد قورت می دهی تا دوباره بازیت را شروع کنی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 May 2009 06:42:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وسط یک ماجرا               نسیم شریعت پناهی </title>
<link>http://bonbasst.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>(چراغ های رابطه تاریک نمی شوند برای من و تویی که هر روز چیز بیشتری از هم کشف می کنیم و گرنه تا به حال صدبار گذاشته بودمت و رفته بودم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وسط ماجرا: این داستان این هفته در کانون ادبیات نقد می شود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   وقتی ان طور دست هایش را بالا برد ، می دانست تاثیر نگاهش کار خود را خواهد کرد ویتا برگشت روی صندلی نشست و ناامیدانه نگاهش کرد . درماندگی توی صورتش موج می زد . حالا نوبت او بود که بیاید روبروی ویتا بنشیند :- تو برای من همه چیزی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ته دلش از اینکه کلیشه ای ترین حرفی را که می توانست بگوید زده است خود را سرزنش کرد، می دانست که متفاوت بودنش او را در نظر ویتا بزرگ جلوه می داد .استکان چای را برداشت و وقتی خواست جرعه ای از ان را بنوشد، نگاهش در چشم های او افتاد! ان طور معصومانه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب می دانست حالا بهترین فرصت برای چیزی است که مدتها بود می خواست به او بگوید و حالا بهترین دلیل ممکن را برای ان داشت:- بیا تمامش کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استکان را سر جایش گذاشت پاکت سیگار را برداشت می خواست سیگاری روشن کرد.دوباره همان تکرار. همان کاری که اغلب مردهای سیگاری ممکن بود در لحظه شنیدن اینگونه جملات انجام دهند. به حلقه ی درون انگشت ویتا نگاه کرد . قرارشان نبود با حلقه همدیگر را ببینند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دقیقا مطمئن نبود که باید از کجا حرف ناتمام را شروع کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دیگه واقعا فرصت کار کردن رو این پروژه را ندارم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عجب !حالا که پایان پروژه نزدیک بود، فرصتش را نداشت. بلند شد درحالیکه دود سیگارش را بیرون می داد به طرف پنجره رفت به حیاط دانشکده نگاهی انداخت و بعد سرش را برگرداند تا بتواند ان خرمایی دور صورت ویتا را ببیند. فکر کرد چیزی که انها را بهم پیوند می داد شهامت همیشگی ویتا ست که حالا در حال  فروریختن بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- واقعا چه کاری مهمتر از این پروژه داری که انجام بدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمانش ناگهان روی حلقه ی درون انگشتش ثابت ماند می دانست که او در همان لحظه از کنار پنجره به حلقه  نگاه می کند ، انگار که بخواهد توجه او را به موضوع دیگری جلب کند شروع کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        فکر می کنم این تحقیق فایده ای نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کفرش در امد مگر نه اینکه این خود ویتا بود که او را به شروع دوباره این کار ترغیب کرده بود ، بعد از چند سال تماس گرفته بود و خواسته بود که کار را از اول شروع کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        چرا زودتر نگفتی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        مطمئن نبودم فکر می کردم کار متفاوتی از اب دربیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطمئن نبوده که متفاوت باشد. خسته شده بود از این ادعای متفاوت بودن ، ادعایی که به او حتی ثابت نشده بود . تنها به همین ادعا که ختم نمی شد ادعاهای دیگری هم بود که هیچوقت فرای حرف نرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ان موقع خوب می دانست  باور پذیر نیست این طور مردی را دوست داشتن. اما ان موقع که قدم پیش گذاشته بود و این زخم کهنه را شکافته بود به باور پذیری از سرگیری این رابطه فکر نمی کرد . می خواست او را داشته باشد کسی را که می توانست چیزی به او اضافه کند . اما حالا تصمیم گرفته بود کنار بکشد .خودش شروع کرده بود و خودش تمام می کرد.مرد فرصت ادامه به او نداد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- شرط هایی داشتیم یادت رفته؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادش نرفته بود شرط هایی که همان شب اول بعد از انکه قرار شد دوباره شروع کنند ،گذاشته شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- یادم نرفته اما من باردارم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلا نمی خواست باور کند ، گیج و سردرگم به طرف صندلی برگشت و روبرویش نشست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        چند ماهته؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        سه ماه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قرارشان کامل بی نقص بود . از اول ، برای همین روزها نگران بود . همین روزها که تب و تاب اولیه ویتا بخوابد . در این مدت هیچوقت پا به حوزه ی شخصی انها نگذاشته بود. انها روابط خودشان را داشتند و او هیچوقت نخواسته بود از کیفیت رابطه شان خبردار شود . اما حالا که قرار بود او برود دیگر حوزه ی شخصی اهمیتی نداشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        اصل کار مونده.دراوردن نتیجه ی امارها و هزارتا کار ناتمام دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می خواست هر طور شده ریسمانی برای اتصال دوباره شان پیدا کند . حسادتش گل کرده بود نه به آن لخته ی کوچک که به صاحبش حسادت می کرد . و چه اسمی بهتر از لخته برای چیزی که حتی نفس نمی کشید می توان انتخاب کرد.ویتا را هیچوقت علی رغم شهامت خاصی که داشت مصمم ندیده بود ، حتی در مدت دو سالی که ادعای دوست داشتن ویتا پایش را سست کرده بود . ان قدر که تصمیم گرفته بود بی خیال زندگی مشترک چند ساله اش شود . ویتا به او چیزی بیش از شور و جوانی هدیه می کرد نبوغ و استعداد این دختر که می خواست پا جای پای استاد بگذارد و با همه زن های اطرافش تفاوت داشته باشد،  اما او فرصت نکرده بود پروژه شا ن را تمام کنند چه برسد به این که ویتا را نوازش کند ویتا با کل برنامه مطالعاتی شان ، همان چیزی که حضور  ان دو را در کنار هم توجیه می کرد ناپدید شد. خیلی دقیق به صورتش نگاه کرد می خواست حالا  او را با همه ی زنهایی که تا به حال دیده مقایسه کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خرمایی دور صورتش را کنار زد .حتی حالا نیز مردد بود.وقتی مدتها پیش ناپدید شد و بعد ازدواج کرد هیچوقت نتوانسته بود او را از یاد ببرد کسی که او را هدایت کرد. همین از یاد نبردن باعث شد دوباره برگردد و برای متقاعد کردن او به شروعی مجدد تلاش کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستش را با تهدید به طرف او گرفت : 1- نباید بگذاری و بروی 2- رابطه مان یک رازه3- نوازشی در کار نیست4- هیچ کدام حق برهم زدن پروژه را نداریم 5- تو سود و زیان پرژوه شریکیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        حالا همه این شرایط را زیر پا می گذارم بخاطر این بچه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        عجب به چیزی که هنوز لخته نیست میگی بچه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عصبانی شده بود صدایش می لرزید، هیچوقت نمی خواست جلوی این شاگرد قدیمی و شریک جدید کم بیاورد. اما نمی توانست فراموش کند ، یکبار عشق او را از دست داده بود و حالا روح او را .اهل سجاده اب کشیدن نبود. دختران زیادی به خود دیده بود اما حساب این یکی جدا بود . نه تنها خودش را عرضه نکرده بود بلکه نبوغش او را تشنه و تشنه تر می کرد . کنار پنجره برگشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        من بخاطر خودت کنار می کشم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-   من را داخل بازیت نکن من هیچوقت سهمی از تو نداشتم ! با همه چیزت کنار امدم با عاشق شدنت رفتنت و شوهر کردنت دوباره برگشتنت . اما حالا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانست ادامه بدهد نتوانست بگوید نمی تواند بیخیال ان چشم هایی شود که بی صبرانه کاغذ ها را می کاوید و بی تابانه می نوشت.اینکه این مهمان ناخوانده حتی نگذاشته بود پروزه شان تمام شود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید باید وقتی بعد از مدتها او را در دفترش پذیرفت وقتی در تمام مدت مکالمه شان حتی از شوهرش نپرسید باید می فهمید او دچار شده است . و نمی تواند ادعای قدیمی او را فراموش کند اما حساب خودش  از مرد جدا بود. او از همان اول پذیرفته بود که استادش زن دارد و بارها و بارها خود را در تختخواب انها دیده بود . تختخوابی سه نفره .ان موقع ان قدر شیفته این مرد بود که حاضر بود او را با زنش شریک شود . بلند شد به طرف پنجره رفت می خواست نزدیک او باشد،نفسش به نفس او بخورد می خواست بگوید دروغ نبود دوستت داشتم اما حالا دیگر ادامه این رابطه با این همه قید و بند امکان ندارد. اما مرد رویش را برگرداند به طرف میزش رفت ، پشت ان نشست و سعی کرد نگاهشان در هم تلاقی نکند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ویتا به سمت میز رفت دستانش را ستون بدنش کرد و روی میز خم شد. بعد از برگشتنش هیچوقت متوجه این چروک های ریز و تارهای سپید نشده بود. شاید دلش به حال او می سوخت اما نمی توانست بگوید یکروز صبح وقتی بیدار شده بود ، فهمیده بود که دیگر قادر به ادامه رابطه با استادش نیست دیگر نمی توانست بپذیرد که سه نفری بخوابند. تماس ها را بی پاسخ گذاشته ، خانه اش را عوض کرد و بعد از مدت کوتاهی ازدواج کرد.و سعی کرد فراموش کند. اما مگر می شد زخم کهنه را نادیده گرفت حتی وقتی که از دید دیگران پنهان است .و هر بار که با خودش تنها می شد ان را می دید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی خواست نگاهش کند ، اما ناخوداگاه چشمش به ان برجستگی درشت و دوستداشتنی افتاد همان برجستگی که تا چند ماه دیگر پر از شیر می شد. مدتها بود سعی می کرد به او اینگونه نگاه نکند . و هستی زنانه اش را نادیده بگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ویتا همچنان روی میز خم شده بود و می خواست چیزی بگوید . مرد از روی صندلی اش بلند شد به طرف ویتا امد و دستانش را دور کمر ویتا حلقه کرد. می خواست وسط این ماجرا بماند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 May 2009 06:46:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bonbasst&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>bonbasst</dc:creator>
<guid>http://bonbasst.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
